۳۵ بار اين وبلاگه رو حذف کردم نشد! ۲۶۵۳۴ بار کل آرشيوشو پاک کردم باز سر جاشه!! الام که آبرومو برد...تو وبلاگ مردم ستاره دار شده!!  من نبودم خود اين وبلاگه بود !!  به خدا !!  چی کارش کنم بره؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤

 

 

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

سلام!

۱: من شنبه ديگه امتحان گوارش دارم!!

 اگه از همين ثانيه هم شروع کنم به خوندن و مبدل به موجودی چنين زيبا --> شوم! و حتی اگر همه کلاسهای فوق برناممو که سهله کوشيدن در راستای ارتقای سطح بهداشت فرديمو هم کنسل کنم نميرسم که درسامو طوری که بايد بخونم و ياد بگيرم! هی!  دوباره بايد دخيل ببندم و دست به دامن نذر و نياز شم و قول بدم که به حق ۵ تن از اين پس دختر خوبی بشم!! فقط اين يدونه خوب بشه!!

۲:: زندگی يه جوری شده! يه حسی دارم عين اينکه يه چيزی رو يه جايی گم کردم...يا اينکه يه کار مهمی هست که بايد بکنم و نميفهمم که چيه! اين وسط جای يه چيزی کمه!! احساس سطحی بودن ميکنم!! شايد انقده سرم شلوغ شده که نميفهمم دارم چی کار ميکنم و همه اين کارا رو واسه چی ميکنم!!! انگار هدفمو گم کردم و همه تمرکزمو گذاشتم روی قدمام!! فقط اينکه توی اين ثانيه پامو جايی بذارم که سر نخورم بيفتم! يادم رفته که اين همه بدو بدو ميکنم که آخرش به چی برسم!!؟

۳::: ميگه که تو زيادی گير ميدی!! اگه آدم بخواد سر هر سنگريزه ای توقف کنه آخرش قطار زندگيش به هيچ جا نميرسه! نميدونم چرا اينقدر ديدمون نسبت به زندگی با هم فرق داره!! آخه من فکر ميکنم که زندگی يه کشتيه!! اگه سوراخ های کوچيکشو ترميم نکنی يه روزی غرق ميشی!

۴:::: ۹۹ ٪ بحث های ما سر اينکه که بهش ميگم هر کاری ۵۰ ٪ نيتش مهمه ۵۰٪ ظاهرش ... اون ميگه ۱۰۰ ٪ نيت مهمه ۰٪ ظاهرش!

واقعا فکر ميکنم روزی که ما به تفاهم برسيم خورشيد از غرب طلوع ميکنه!

۵::::: طی يک اقدام متهورانه دارم رو ديوار اتاقم نقاشی ميکشم!  اولش بابا گفت: خب رو کاغذ کاهی بکش! اصلا بيا ببرمت غرفه کودکان نمايشگاه رو ديوار اونجا نقاشی کن! اما من کار خودمو کردم! عجالتا ۲ تا گل کشيدم که نتونن منصرفم کنن! حالا بقيشو يواش يواش تکميل ميکنم!

و فی الآخر : استدع دعائن فراوانن لامتحانی الدشوار! (اگه باز ضايعم نميکنين که گوارش آسونترين امتحان فيزيوپاته و ۹۹.۹۹ افراد ۲۱ از ۲۰ ميشن و پاشو کاسه کوزتو جمع کن!) و علی شکر انا ايضا سدعا لکم و اراد التوفيق و السلامت لکم جميعا!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

چهار شمع به آرامی ميسوختند.محيط به قدری آرام بود که ميشد صحبتهايشان را شنيد!

اولی گفت:(( من صلح هستم.ولی ديگر کسی نمی تواند مرا روشن نگه دارد.فکر ميکنم که دارم خاموش ميشوم.))

شعله شمع به سرعت کوچک شد و به کلی خاموش گشت.

دومی گفت: (( من ايمان هستم! از اين به بعد به من نيازی نيست...ديگر دليلی نميبينم که بيش از اين روشن بمانم.)) وقتی صحبتهايش تمام شد نسيمی وزيدن گرفت و آن را خاموش کرد.

سومی به نوبه خود با غم و اندوه گفت:(( من عشق هستم! ديگر توانی در من نمانده است که روشن بمانم.مردم مرا فراموش کرده اند و اهميت مرا درک نميکنند.آنها حتی دوست داشتن نزديکانشان را نيز فراموش کرده اند.)) و بی معطلی خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد شد و ۳ شمع خاموش را ديد.((شما چرا خاموش شده ايد؟ شما بايد تا آخر روشن بمانيد!))

سپس شمع آخر گفت:(( نترس تا وقتی که من شعله ور هستم می توانيم شمع های ديگر را روشن کنيم.من اميد هستم.))

کودک با چشمانی درخشان شمع اميد را در دست گرفت... و ديگر شمع ها را روشن کرد.

...............................................................................................................

وقتی اين داستانه رو خوندم ديدم که قشنگه! اما حيف که کامل نيست! يکی نيست بگه که بالام جان! اميد که آب و دون نميشه! اميد جز لازم ولی ناکافی روشن نگه داشتن شمع های زيادی عين ايناييه که اينجا گفته!

به هر حال...اميدوارم که هيچوقت شمع اميد هيچکسی خاموش نشه!

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

-آبجی بگوم تو مطبخ!حرفش کجا تو سرتخ!

- چته؟! باز آب تو هونگ نکوفتم زير سيبيلتو نروفتم که از ابروت سرکه ميريزه!؟ باز به گنه گنه!

- از بی چشم و رويی صد رحمت به گربه!! نه! صد رحمت به همون آبجی بگوم که باز تو مطبخه! تو چی که عين خيک نه سولاخ فقط ميتونی دمب خرو بالا بگيری!! اين نون خوردن به ريش جنبوندنش نمی ارزه که!

- باز گندم ری واست تلخ شد؟!آينه به دست زنگی!! من از هر انگشتم ۱۰۰ تا هنر ميباره! منتهاش هر چی اداست تو تنگ گداست!! آقا !! از تو عباسی از من رقاصی!! پای مگس هم ازت چرب نميشه!!هر کسی را که بخت برگردد شب اول عروس نر گردد! ای خدا!! چی بگم؟! که بگم دلم ميسوزه..نگم جيگرم ميسوزه!! آبکش به کفگير ميگه تهت سولاخه! ميدونم زير سرت بلند شده که ته خيار تلخ شده! حيف من سيب سرخ که افتادم دست توی چلاق!! الهی که خدا خارشت بده ناخنت نده! الهی که نونت بده دندونت نده!

- ای بابا !! تو هم که با يه غوره سرديت ميکنه با يه مويز گرميت!! چيه هزار تا کلفت سر حرف مفت؟

- تو دعوا که حلوا پخش نميکنن!آتيش کی بوده که دود نداشته باشه...

- حالا قهر نکن بيا اين يه تومنو بگير جواب بده...

...............................................................................................................

سلاملکم!

والا پدربزرگم هميشه دم عيدی ميگفت: الهی که روح جمشيد الو بگيره! وقتی کوچولو بودم نميفهميدم چرا!اما امسال که می خواستم تيریپ عشق باشه و صفا ولی ديد و بازديدا دست و پامو بسته بود فهميدم!! هنوزم که هنوزه تمومی نداره!!

از اونطرف فيزيوپاتی هم بد درديه!! هر روز کلاس دارم!! ديگه وقتی برای ددر ندارم! استادای هاپومونو بگووووو امروز که يکيشون اينجوری مارو شست--> بعدم گذاشت کنار!!

اونوقت تو همچين شرايط بس خفنانه ای هی اصرااااااااااااااااااااااار ميکنيد که آپديت کن!! به جان خودم من نيت کرده بودم در سال جديد مثل آدميزاد بنويسم!! خودتون بودين که منو مجبور کردين چرند و پرندی بيش نمانم!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٤

 

                                             

                                                                                     

                                           سال نو مبارک! 

 

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۳

 

cd دوستم خراب شده و فردا هم ريويو پاتو داريم به خاطر همين قراره بياد خونمون! ميگم چه خوبه که گاهی از اين اتفاقا می افته که من مجبور ميشم اتاقمو گردگيری کنم...الانه که هنوز شروع نکردم ميتونم روی خاک های ميزم بنويسم : لطفا مرا گردگيری کنيد!!!

توی روزنامه نوشته يه مرده زنشو به خاطر اينکه اشپزی بلد نبوده کشته!! اگه قرار باشه بدين طريقت  نسل زنان خوب خانه دار منقرض شه من بايد اولين قربانی باشم نه؟!

...................................................................................................................

ديروز هم رفته بودم خونه دوستم که هامستراشو ببينم!! يکيشون دورادور مال من بود (البته مال ۲۷۶۵۴۶۲۵۴ نفر ديگه هم بود!) اما من اسمشو انتخاب کرده بودم :ناپلئون!! روزی ۳۷۶۷۵۶۴۵ بار برادرش مسخره ام ميکرد که اسم موشه رو گذاشتم ناپلئون..ديروز فهميدم چرا !!! اما وقتی داشتيم نگاهشون ميکرديم دوستم يه چيز جالب گفت: گفت که می بينی چقدر رفتاراشون شبيه ما ادماست؟ اگه يکی همينطور که ما داريم به اينا توی اکواريوم نگاه ميکنيم و به کاراشون و حرصشون برای غذا و جمع و جور کردن خرده روزنامه ها می خنديم به ما ادمای دنيا نگاه کنه واقعا خنده اش ميگيره!! راست ميگه نه؟!

................................................................................................................

شب يلدا تون مبارک...چی ميگن؟! ايشالا که روشنی های زندگيتون دراز و تاريکيهاش کوتاه باشه؟! يه همچين چيزايی بود..الانه يادم رفته

                                           

توضيح: به من چه که وقتی به گوگل شعور ندار ميگی عکس های شب يلدا رو سرچ کنه اينو نشون ميده؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳

 

امروز ريويو ازمايشگاه ميکروبمون بود....ياد يه خاطره فجيعی افتادم که به هنگام امتحان ايمونوی عملی برام اتفاق افتاد!! اينو برای ۲۷۳۴۵۳۶۷۵۴ نفر ۲۸۳۷۶۷۶ بار تعريف کردم!! و در جواب اين همه تعريف من اونام نامردی نکردن و يه لبخندی زدن!! اما فقط خودم عمق فضاحت اون لحظه ها رو درک ميکنم!:

اقا ما ساعت ۱۲ امتحان تئوری عملی رو داشتيم و  بعدش عملی شروع ميشد! منم که ترمای اول اصلا نميدونستم درسو با کدوم سين مينويسن و عادت کرده بودم که خدا درسامو واسم پاس کنه!! صبح امتحان شروع کردم به خوندن!! اولش به خودم گفتم افرين ارزو! تو قهرمانی بيش نيستی!! تو ميتونيييييييی!! اما وقتی رسيدم به وسطاش و ديدم که ساعت ۱۱ شده ديگه کم اوردم و فهميدم که نه تنها قهرمان نيستم بلکه الانه است که خاک بر سرم بشه! ديگه به خودم گفتم که بابا امتحان که تستيه از هر کلمه يه حرفشو حفظ کن!! مثلا ازمايش بارداری توش گ داره ديگه حالا اسمش هر چی هست!(هنوزم نميدونم ) حالا چه امتحان فضاحت باری دادم بماند! ما رو کردن توی قرنطينه برای بخش عمليش! اون تو يه پسره چاق شکم گنده بود که خداييش اخر بچه لــــــــــــــــــــــزج بود!! انقدر مسخره اش کردم که اخرش از شانس کپک زده من, با اقای شکم گنده ايان هم رديف شديم و ايستگاهامون(و در واقع سوالامون) مشابه درامد! و يکی از تست ها چی بود؟! همون گ داره!!حالا منم سر امتحان طبق معمول هل شده بودم بددددددددددددددد و بازم بماند که چه کثافت کاری که نکردم با اون نمونه خونها و قضايا ( زردا) و..... حالا ما هی اون قضيه رو  هم ميزديم مگه اگلوتينه ميشد؟

بعد از امتحان مسلما می بايستی که با هم رديفی خوش تیپم سوالامو چک ميکردم!! از يه طرف استرس داشتم که بالاخره جواب تست گ دار + بوده يا منفی (وبازم بماند که  اصلا نميتونستم نگاه به ريخت يارو بکنم) از طرف ديگه ميرفتم بهش ميگفتم چی؟!؟!!؟! مگه اسم علمی ازمايشه يادم ميامد؟! نميتونستم هم که بهش بگم اقا شما تست گ دارتونو چی دراوردين که؟! بالاخره انقدر به خودم تلقين کردم که تو ميتونی ارزو و اينا که شجاعت لازم در من پديدار گشت و رفتم بهش گفتم:

ببخشيد اقا.......(خدا جون چی بگم؟!) ........شما جواب تست حاملگيتون مثبت شد؟!

پسره اول همينجوری موند!!(لابد فکر کرده شکم گندشو مسخره ميکنم!) بعدش که الحمدلله با گوشکوب غيب دوزاريش افتاد کاشف به عمل امد که الحمدلله حامله بوده!!!!! مجهولمونو ميگما!

حالا دوباره ۳ شنبه امتحان داااااااااااااارررررررررررممممممممممم  من ميترسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسم  ميشه دعا کنيد من ۲۰ بشم؟! قول ميدم ديگه دختر خوبی بشما!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳

 

۱:خدا جان! ممنان از تحويلت! از روزی که من دعای افتاب کردم تا حالا هر روز هوا ۲ نفره بوده!! بارون کم بود؟! برف هم اضافه شد!...وقتی کوچولو بودم دوست داشتم يه دنيا برف بياد تا مدرسه ها رو تعطيل کنن!اما الانه که ديگه چيزی به ما نمی ماسه! چرا الکی زحمت های بعد از برفو تحمل کنيم؟ راه رفتن تو خيابون يخ بسته رو بگو!!!!

اما جدای از اين حرفا واقعا عجب منظره بيستيه باريدن برف از اسمون توی باغ!! البته از پشت شيشه (دلم اهنگ زمستون افشينو خواست!) حالا با صدای فرزين هم ميشه کنار امد ديگه!

۲:: گفته بودم که من و ازاده خنده هفتمونو چطوری تامين ميکنيم ديگه؟! با پيام محبت روزنامه ايران.امروز يه کيس خيلی بانمک پيدا کردم گفتم اينجا هم بنويسم که شما هم دامنی پر کنيد از عطر اين عشق افسانه ای! نميدونيد چه جوی داده بود اين عاشق به پيام محبتش! گل و قلب تير خورده و عکس محبوب!!:

                                     تقديم به يگانه عشقم {محل الصاق عکس معشوق}

                                     عبدالکريم عزيزم

                                      ميلاد تو محض صفاست

                                        روز زاد تو ز روز عاشقاست

                                          بارها از دست من رنجان شدی

                                            عفو کن هرگز مگو او بی وفاست

                                              هر چه در پايت بريزم اندک است

                                                چون عبدالکريم از اين مردم جداست

خدا منو ببخشه!! تف تف تف تف !!! شايد من به نظرتون ادم پستی بيام که عشق ادما رو مسخره ميکنم! اما خداييش عاشق واقعی پا ميشه ميره عشقشو تو روزنامه اگهی ميکنه؟!اونم اينقدر زيبا!!! با عکس و بساط؟!؟!؟!

و عشق.......

عشق تو را چون يک دسته گندم در اغوش می کشد

و می کوبدت تا پوسته ات را جدا کند

و می پالايدت تا سبوست را دور کند

و می سايدت تا سفيدت کند

و خمير می سازدت تا نرمت کند

و سپس تو را به اتش مقدس خويش می سپارد تا از تو سپند نانی سازد برای مهمانی مقدس خداوند!

عشق واقعی اينطور که خليل جبران توصيف کرده و همون عشقيه که مقدسه چيزی نيست که هر کسی تجربه کرده باشدش ...پيش خودم فکر ميکنم اونايی که عشق رو تجربه ميکنن چه جور ادمايی هستن؟!

 عشق در تعريف عوامانه يعنی دوست داشتن بسيار زياد...وابستگی عاطفی و روانی....که در جای خودش قابل احترامه و کسی که تجربه اش نکرده يعنی دبيلی بيش نيست!! که البته انواعی دارد و غيره....اما خب همين نوع ساده (حالا نگيم پيش پا افتاده) باز هم اونجوری که بايد صادقانه نيست!!!!!!!!!!! همه اينا رو گفتم که نگين ارزو پست و پليده و عشق ديگرانو مسخره ميکنه!!!!!!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۳

 

خجالت اوره!!! دقيقا از هفته پيش شروع کردم به درس خوندن و ۱۲- ۱۳ ساعت درس خوندم اما فقط اناتومی تنه تموم شد!!تازه اونم با چه وضعيت فضاحت باری!!

اخه اونوقتا که کنکور داشتم هنوز تو خونه قبليمون زندگی ميکرديم...من طبقه پايين خونه تنها بودم و درسامو می خوندم. يه بار که در دريای علم مستغرق گشته بودم و دامنی پر ميکردم از معارف,يهويی احساس کردم يه چيزی داره رو زانوم وول ميزنه!!پاشدم شلوارمو يکمی تکون دادم و يهويی احساس کردم يه چيز سياهی افتاد تو دمپاييم و وول وولی زد و رفت روبروم وايساد...حدود ۵ دقيقه من و اون موجود که حالا ديگه ميشد تشخيص داد که قهوه ای پررنگه, بر و بر به هم نگاه ميکرديم تا اينکه بالاخره دوزاريم افتاد که ايشون خاله سوسکه ای بيش نيست !!! بعد حدود ۵ دقيقه ديگه طول کشيد تا حافظه ام ياری کنه و يادم بياد که اين سوسک محترم از کجا تشریف اوردن!! و بعد يه ۵ دقيقه ديگه هم طول کشيد تا من بتونم عکس العمل نشون بدم و بگم :جيــــــــــــــــــغ!سوسکه هم انگار تازه يادش افتاده بود که کيه و من کی هستم و چی به چيه بعد ۱۵ دقيقه (باز به من!) يادش افتاد که فرار کنه!!!

از اون روز من تيک عصبی گرفته بودم!! اولا که ديگه اون شلواره رو نپوشيدم چونکه ديگه سوسکی شده بود! ثانيا که الکی الکی احساس ميکردم که موجودات دهشتناک و کريه المنظری چون سوسک دارن رو تنم راه ميرن!!! يه مدت خوب شده بودما!!!!!!!!!!! اما الانه که دوباره دارم يه سری از سيستمای کنکور بازی رو پياده ميکنم تيک عصبيم هم برگشته!!

...............................................................................................................

گفتم واقعا حالم از هر چی دوست و دوستيه به هم ميخوره!! همه اش اعصابتو خرد ميکنن!! نمک رو ميخورن و نمک دونو ميشکنن! سو استفاده ميکنن!دروغ ميگن!حسودی ميکنن! پشت سرت حرف در ميارن و غيبتتو ميکنن! با حرفای مزخرفشون حالتو به هم ميزنن! اصلا نميشه به احدی اعتماد کرد! ادم مگه خودازاری داره!؟نخواستيم اقا!نخواستيم!

مثل هميشه با صبر به حرفام گوش ميده و بعدش شروع ميکنه به حرف زدن: ميگه تو که دکتری مگه نميدونی که هوا الوده است؟! مگه مضرات الودگی هوا رو نميدونی!؟! پس چرا باز هم نفس ميکشی!؟!

منظورشو ميفهمم! ..........

...............................................................................................................

 گفتم الودگی هوا ياد امتحان شفاهی فرانسه افتادم!!! اولش کلی خواهش و التماس کردم به استاده که ازم امتحان بگيره چون روز ديگه نميتونستم برم! بعدش سوالو داد دستم و گفت خب شروع کن!(ميدونستم که وقت نميده فکر کنم!) درباره مضرات الودگيهای مختلف محيط زيست بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اخه من به فارسی هم نميتونم ۲ ثانيه ای بيشتر از ۲ يا ۳ جمله بگم!!!!!!! چه رسد به فرانسه!!!!!!! منو انداخت بيرون! خدا رو شکر که امتحان کنترل گرامرو خوب دادم!! دارم فکر ميکنم که ترم ديگه رو مرخصی بگيرم! اخه هم رفت و امدش مشکله اون موقع شب تو زمستون ,هم اينکه وقت ندارم برای فرانسه!نميخوام که تندی تمومش کنم!می خوام يه چيزی ياد بگيرم! نه؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳

 

سلاملکم

اول از همه بگم که اگه فکر می کنيد که الان من يه ارزوی اين شکلی ----> هستم کاملا اشتباه ميکنيد !!<--- اين شکلی هم نيستم ها!

چونکه همش يه سری وقايعی اتفاقيه ميشن و نميذارن ادم ۲ کلوم درس حسابی بخونه!

در ثانی من با اينکه اصلا اعتقاد ندارم که ترک عادت موجب مرض است - و برعکس فکر ميکنم که ادم بايد گاهی عادتاشو ترک کنه - اما فکر ميکنم ترک ترک کردن هم يه جور ترکه !! نشنيدين که ميگن ازاد کسيه که از همه قيد ها خلاص باشه حتی قيد بی قيدی؟! فکر کنم به اندازه مکفی دير اپديت کردم که زير قولم نزده باشم ديجه؟!

احولات زندگی: اسمان صاف و شب ارام...بخت خندان و زمان رامه ....اوضاع درسی : هنوز نيفتادم رو دور درس خونی اما لم کار امده دستم... احوالات درونی :  هيچی نيست که سرش غر بزنم......... اهان چرا

جديدا کلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی حواس پرت شدم!! اون روزی يه خوراکی خريدم امدم پوستشو بندازم دور, اشغالش موند تو دستم خوراکی جوووووونمو انداختم دور...داشتم تو خيابون راه ميرفتم رسيدم به يه دونه از اين کنده کاری هايی که دورش از اين نوار زردا می زنن و هزار تا علامت خطر و اسکلت و اينا می ذارن .... بعد با هزار زحمت پاهامو به نوبت از بالای نواره رد کردم و رفتم توش!!!!!!! و به تنها چيزی هم که فکر کردم اين بود که فحش فحش!!! چرا اين مسئولين خنگ اين نوارا رو اينقده بالا کار گذاشتن؟! اخه به فکرشون نميرسه که مردم می خوان از روش رد شن؟! نزديک بود بی ارزو بشين!! از همه بدتر اون روزی بود که از مهمونی برگشته بوديم...من هيچ جک و جينگولی معمولا به خودم اويزون نميکنم فقط يه پلاک طلا هميشه به گردنمه که وقتی به دنيا امدم مامانيم برام خريد و داد  روش نوشتن ارزو... قبل از مهمونی بازش کرده بودم اما بعدش هر چی دنبالش گشتم پيداش نکردم!!

گردنبند ۲۰ ساله عزيز دلم که يادگاری مامانيم بوددددددددددد اخلاقم هم شد عين هاپو و جراتم نداشتم به کسی بگم!! بعد که رو تختم بودم و داشتم ناراحتی ميکردم برق يه چيزی رو رو ديوار ديدم..دست زدم به گردنم و ديدم که گردنبندم تو گردنمه!!!!!!! وا!! من حواسم کجا بيد؟!؟!؟!؟!!؟!؟

...............................................................................................................

اون روز تو چشمای سردش نگاه کردم و گفتم تو چرا اينقدر سنگ شدی؟! تو که اينجوری نبودی؟! گفت اره....چون احساسم زير پای اون خرد شد...اشکام لابلای ورق های دفتر خاطراتم خشک شده...قلبم کجاست؟!...فکر کنم بار اخر با انگشتام کشيدمش  روی اينه بخار گرفته حموم....اره...وقتی امدم اسمشو از روش پاک کنم خود قلبه هم پاک شد و رفت...تو اگه جای من بودی سنگ نميشدی؟!............امروز می فهممش!

...............................................................................................................

 من يک ارزوی پر مشغله هستم چه بامزه شد!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳

 

۱:اگر می خواين اين تيکه رو راحت بخونين با اهنگ بوق ماشين عروس بگين ديب--> ديب ديب دی ديب ديب.. ديب دی دی ديب ديب!!!!!(ديگه اصولا می دونين که من در مواقع فوران هيجانات اين صداها رو بروز ميدم!) هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسميدونين چی شده؟!!!!!!!!!!  قول ميدين رازدار باشين؟!؟!؟..باشه..پس گوشتونو بيارين جلو...د بيارين جلو ميگم....جلوتر........................خب خوبه----------------------------------------> حالا ببرينش عقب...گوشتونو ديگه.....سرکاری پنجاه تومن! .........جان؟خودتی!!

۲::ميگه اوائل باور داشتم که از محبت خارها گل می شود!! ادمای زيادی بودن که بهم بدی ميکردن و بد بودن...ميگفتم که من بايد بهشون خوبی کنم!! اينقدر خوبی کنـــــــــــــــــــــــــم تا اونا هم خوب بشن و بهم خوبی کنن يا لااقل بهم بدی نکنن!!!!!!!! خدا ميدونه چقدر زجر کشيدم! چقدر تحمل کردم..بيشتر اون احساسی  که در درون خودم داشتم ازارم ميداد..احساس اينکه ديگران فکر ميکنن که خرم و مفت سواری ميدم..اما بازم ميگفتم که بالاخره يه روز ميفهمن که به خاطر خوبيمه..به خاطر خانميمه که بهشون مهربونی ميکنم....اما بالاخره فهميدم که اگر هزار سال هم بگذره نمک شيرين نميشه...بايد از عقرب انتظار نيش داشت......هزار سال هم که بگذره نميتونم کسی رو عوض کنم ...جز خودم رو...اونجا بود که مفهوم اين شعر برام روشن شد...از محبت خارهای درون وجود خودته که گل ميشه...خودتی که عوض ميشی...خودتی که خوب ميشی.....بايد خوبی  کنی بدون انتظار اينکه خوبی ببينی...اونوقته که تغيير رو به چشم ميبينی! نگاهش ميکنم و ميگم:بابا تو ديگه کی هستی؟!؟؟!

۳:::توی مبحث نئوپلازی پاتولوژی نوشته :هيچ راه فراری وجود ندارد.به نظر می رسد که هر چيزی که يک نفر برای معاش سرزندگی يا لذت کسب ميکند غير قانونی غيراخلاقی يا چاق کننده يا از همه ناراحت کننده تر احتمالا سرطانزاست!!.........به نظرم اين رابينز بايد از اون ادمای شکمو باشه نه؟!  

۴:::: چقدر امروز بدوبدو کردم!اول دنبال مدارکم برای امتحان علوم پايه و کارت دانشجويی بين المللی که همش هم بی فايده بود!! فکرشو بکنين که بی ماشين رفتيم تا پيش دانشگاهيمون و فهميديم که  منتقل شده  پيش دبيرستانش!بعد رفتيم اداره پست اما توی اون ساعت نه فرم تحويل ميگرفتن نه تحويل ميدادن! هی!! بعدم امديم ديديم که وسائلمونو از تو کمدمون ريختن بيرون و قفلشو شکستن!! حالا بيا برو وسائل رو پيدا کن و بعدم برو ثابت کن که اقا ما اجاره رو داديم! به ناحق ما رو بيرون کردين!!!!!!!!!!! هی هی!!! چی بگم که دلم خونه ننه جان!

۵::::: داشتم عکس روی مدرک پيش دانشگاهيمو نگاه ميکردم و با عکسی که برای کارته گرفتم جديدا مقايسه ميکردم!!!!!!! باورم نميشد! چقــــــــــــــــــــدر خانم شدم!! البت من که هيچوقت عکسام شبيه خودم نيستن!! عکسام هميشه برام غريبه هستن! مثل اسمم!!! هر وقت به معنی اسمم فکر ميکنم احساس میکنم که چقدر از من دوره!! يا حتی خود کلمه اش چقدر غريبه است!! مخصوصا زوی اخرش!!!!!!!!! يه بار ۳۸۷۴۶ بار گفتم که من ارزو هستم....اما بازم که بار ۳۸۷۴۷ شد مجبور شدم که اعتراف کنم که من ارزو نيستم!!!!!!!!! من من هستم..اسمم ارزوئه...همين!!

۶::::::ای بابا!!عجب بساطيه!! تا يه بارون مياد همه ملت ميرن زيرش و عشق را زيرش ميبينن!! خدايا plz تا اطلاع ثانوی هوا را دونفره نفرما!

۷::::::: ارزو قول ميده که ديگه دختر خوبی بشه و درس بخونه و زود زود اپديت نکنه باشه؟! اخه اذر شد و هنوز.........

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳

I need s.th new in my life

کاشکی هنرمند بودم..يعنی کسی که ميتونه چيز جديدی خلق کنه...حرف تازه ای بزنه...و کلا نواور باشه!!

شنبه..يکشنبه..دوشنبه...هر روزم مثل روز قبلم شده و همه چيز رنگ تکرار گرفته...کاش يه کار جديدی بود که بکنم...

...................................................................................................................

يکی از يکی  بی حوصله تر تو ماشين دوستم توی پارکينگ دانشگاه نشسته بوديم  و از فرط تنبلی تو صندلی فرو رفته بوديم و هر کسی به اون يکی می گفت که يه کاری بکنيم ديگه...چی کار کنيم؟

گفتم بياين نامه عاشقانه بندازيم تو کيف دخترا...همه جيغ و ويغ که اين کارا چيه؟! خيلی بدجنسيه!!!! گفتم يه روز بريم کوه.. يه شب شام بريم بيرون... چه ميدونم يکی مهمونی بگيره....اينقدر سر هماهنگ کردن اين برنامه ها پدر دست اندرکاران قضايا در مياد که همه با انجامش موافقن اما با تقبل هماهنگ کردن و مديريت امورش نه....ميگم تولد فلانيه..بياين براش کيک بگيريم توش سوسک بندازيم بعدش چشم بسته مسابقه کيک خوری بديم که بره تو دهنش.....مثل دبيرستان!!! دوستم ميگه اگه همچين کاری با من کرده بودين ازتون شکايت ميکردم...

اخرش دوستم منت بر سرم نهاد حاضر شد بريم برای تولد يکی از دوستامون اسباب بازی بچگانه بخريم اما نه که گرون بود..براش پفک خريديم و کادو کرديم و گفتيم حالا بازش ميکنه ضايع ميشه...اما پسره پررو اومد توبره اشو باز کرد جلومون گفت يالا کادو مادوهاتونو بريزين اين تو کار دارم می خوام برم=> خودمون ضايع شديم!!!!!!!!هی!! عين اون باری که برای دوستم سوسک خريده بودم بعد با هيجان کامل فکر ميکردم که اخجون!! الان سکته ميکنه!!!!! خودم از شدت هيجان داشتم سکته ميکردم!!! بعد که سوسکه پريد رو دستش يه نگاه کرد به من يه نگاه به سوسکه بعد گفت ببخشيد ولی من از سوسک نميترسم!!!!!!!!!!ادم کچل بشه کنف نشه!!!!!!! حالم مثل بادکنکی بود که ولش کنن تا بادش خالی بشه!! خدايا چرا منو بين اين جماعت حروم کردی اخه؟! يکی از يکی لوس تر!!!!!!!!!!!!

هيچکسی هيچ کار هيجان انگيز يا هيچ فکر هيجان انگيز يا لااقل جديدی به فکرش نميرسه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اقا مگه نميگن هنر نزذ ايرانيان است و بس؟(چه از خودراضی!) پس شماها چرا ۲ زار خلاقيت تو ذاتتون نيست؟!!!!!!!!

       اخه من چی کار کنم که حوصله ام سر نرررررررررررررررررررررررررررره؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳

 

هميشه وقتی کلمه قاتل رو ميشنيدم تو ذهنم يه مرد قلچماق سياه پوش نقش ميبست که سيبيلهای کلفتی داشت....وقتی اون قاتل رو ديدم جا خوردم!!!!!!!! لرزيدم و يخ زدم!!!!!!!!!!!!! چشمای معصومش...قيافه مظلوم و رنگ پريده اش...باورم نميشد که همچين موجودی شوهرشو کشته باشه...گفت:چيه؟ امدی که به جوونا پيام پشيمونی منو برسونی؟!گفتم نه.....فقط ميخواستم باهات حرف بزنم..........بدونم که چرا؟چطور؟

اشک توی چشمای ابی قشنگش حلقه زد و گفت: اولش دوستش داشتم...اولا اونم اينطوری ميگفت.....هه! ميگن بدبخت ترين عروسا هم تا ۴۰ روز زندگی شيرينی دارن!!اما مال من به ۴۰ روزم نرسيد...خسيس بود...دست بزن داشت...ايرادای بنی اسرائيلی ميگرفت...سرکوفت ميزد...حبسم ميکرد...شکنجه ام ميداد...از همه بدتر اهل کثافت کاری از هر نوعيش که بگی بود!!!!!!!!!! تحملش کردم..خيلی زياد...اما منم ادمم....صبر هم حدی داره...ديگه ظرفيتشو نداشتم....از اون طرف هم (سين) برادر همسايه پاينی که زياد خونه خواهرش رفت و امد داشت خاطرخواهم شده بود...منم دوستش داشتم..وقتی با اون بودم احساس ميکردم مهمترين ادم دنيا هستم برعکس شوهرم که   دهن باز کردنش برای کوچيک کردن من بود. نه که فکر کنی به فکر خيانت بودما...

دقيقا پيش خودم توی همون فکر بودم.ازش بدم امد...بهش گفتم ببين ادم وقتی پيمان ازدواج با کسی ميبنده يعنی که به همه افراد ديگه گفته نه...يعنی بايد با همه چيز اون ادم بسازه..خوبی ها و بدی هاش...عشق شايد مقدس باشه...اما نه به تقدس پيمان ازدواج.......يه نگاه عميق به چشمام کرد و گفت:اول بگو ببينم  تا حالا عاشق شدی؟؟ ادم وقتی عاشقه هر کاری حاضره بکنه...

ياد زمانی افتادم که عاشق بودم...خيلی کارا حاضر بودم بکنم...حتی غرورمو بشکنم اما هر کاری نه...حاضر نبودم...گفتم اينطور نيست...گفت پس تا حالا عاشق نشدی و لبخند زد...گفت: ولی موافقم..ازدواج مقدستره...اما زندگی با شوهرم خوبی  نداشت..همش بدی بود.باور کن تا جايی که ظرفيت داشتم تحمل کردم...ديگه نميتونستم...يه نگاه کرد به انگشت چهارم دست چپم و گفت:اونوقتی که منم مثل تو مجرد بودم درباره ازدواج تصور مثبتی داشتم...با اينکه ازدواجای ناموفق رو دور و برم ميديدم هيچوقت حتی به ذهنم هم نميرسيد که يه روز ......زد زير گريه.....ايشالا که هيچوقت نفهمی که چی کشيدم و چی ميگم

.اولش به زبون خوش بهش گفتم طلاقم بده...تو که منو دوست نداری..من که سرتاپا عيبم...تو که هر شب معلوم نيست کدوم قبرستونی هستی و سرت به کدوم اخور بنده...اخه ديگه منو واسه چی می خوای؟ چرا می خوای عذابم بدی؟ راضی نميشد!!!!!!!! ديوانه بود..ساديسم داشت..لذت ميبرد که عذابم بده...گفتم طلاقمو ازت ميگيرم.....رفتم دادگاه برای شکايت..بهم گفتن يا بايد ديوانه باشه يا معتاد يا ۵ سال حبس داشته باشه يا عقيم باشه يا نتونه خرجتو بده و هر کدوم از اينا رو بايد ثابت کنی بعد شکايت کنی و اگه نتونست ايرادو برطرف کنه تقاضای طلاق کنی و پرونده تشکيل بدی که البته چون تقاضا از جانب زنه و توافقی نيست خيلی طول ميکشه البته اگر عملی باشه خيلی طول ميکشه......

چی کار بايد ميکردم؟! چقدر ميتونستم تحمل کنم؟! بابا منم ادمم...چطور اون هر کثافت کاری که می خواست می تونست بکنه؟! هر شب با يکی خوش باشه و هر بلايی که می خواد سرم بياره ؟!! چرا مردا بدون دليل ميتونن زنشونو طلاق بدن اما زنای بدبخت با اين همه دليل نميتونن؟!!!!!!! اخه اين چه عدالتيه؟ صداش بلند و بلندتر ميشد.........گفتم خب لااقل با طرفت فرار ميکردی..چه ميدونم بايد حتما ميکشتيش؟! گفت نمی خواستم بکشمش...اما نميدونم از کجا قضيه (سين ) رو فهميده بود...بدتر شد...ديگه زندگی رو برام جهنم کرد.......ديگه چشمامو بستم و گفتم هر چی بادا باد..ديگه بالاتر از سياهی که رنگی نيست.........مرگ يه بار شيون يه بار..راضی به مرگم به خدا...راضيم....از اون زندگی نکبتی که بهتره....

هم ازش بدم ميامد..هم ازش ميترسيدم..هم دلم براش ميسوخت...حتی دوست نداشتم که خودمو برای چند ثانيه هم که شده بذارم جای اون که از زاويه ديد اون به قضيه نگاه کنم...

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳

 

توی اون ساعتی که منتظرم تا کلاس تنيسم شروع بشه معمولا کسی توی حياط دانشگاه پيدا نميشه..همه يا دیگه رفتن خونه يا توی کتابخونه و کلاسن..از بيکاری دستمو گذاشته بودم زير چونه ام و داشتم دور و برمو ديد می زدم که توجهم جلب شد به پسری که توی فاصله نزديکی از من نشسته بود...چشماش قرمز شده بود و توش اشک جمع شده بود..لباش ميلرزيد و نفساش سنگين و صدادار شده بود..در مجموع حالش اصلا خوب نبود..برای چند ثانيه دلم براش سوخت..حتی به اين فکر افتادم که ازش بپرسم که کمک نمی خواد يا حالش به اندازه کافی خوب هست؟! اما فورا به خودم گفتم نه بابا بی خيال!! حالا تحفه فکر ميکنه عاشق چشم و ابروشم!! مگه پسرای بيجنبه رو نمی شناسی؟! پررو ميشه و دبيا................توجيهات منطقی و وجدان پسندی بودن!! اما چيزی که ناراحتم ميکرد اين بود که می دونستم اگه طرف دختر بود هم باز همونجور عين برج زهرمار نگاهش ميکردم تا دق کنه!!!!!! شايد به هزار و دو دليل ....اينکه مگه من فضولم؟ اينکه خب شايد ترجيح ميده تنها باشه و يا اينکه حالا بيا و ثابت کن که قصد خير داشتی..و..و..و...پيش خودم به اين نتيجه رسيدم که با اينکه ناراحتی روحی ادما گاهی عميقتر از ناراحتی های جسميه اما کمک به يکی که جسما ناراحته خيلی راحت تره...توی کمک به يکی که از نظر روحی ناراحته هزار جور اما و اگر هست و ادم نميدونه که کار درست چيه..

...............................................................................................................

طبق معمول عمله های عزيز منو از متلک هاشون بی نصيب نمی ذاشتن...زيد من ميشی؟؟؟ ...کوچولو کجا ميری؟؟؟....و..و...تو اين بين يکی از متلک ها توجهمو جلب کرد..بعد از اينکه يه سری چيزايی گفت و ديد که محل نمی ذارم گفت عجب سنگی هستی!!!!!!!!!! راست ميگه..معمولا وقتی تو خيابون راه ميرم نگاهم پايينه و به اطرافم زياد توجهی ندارم(مگر اينکه نی نی گولو ببينم)...فرقی نميکنه کسی چيزی بگه يا نگه...باشه يا نباشه...به اين فکر افتادم که چه عالمه موجودات هستن که من باهاشون عين در و ديوار و تخته برخورد ميکنم!!!!!!!!! يه ثانيه به اين فکر افتادم که هر کدوم از اينايی که من ادم حسابشون نميکنم (سوتعبير نشه منظور اينکه با در و ديوار برام فرقی ندارن ) پيش خودشون من هستن...به دنيا از دريچه چشم خودشون نگاه ميکنن..شخصيت دارن...هويت دارن و...سرم گيج رفت!!!!!!!!!به اين فکر افتادم که باهاشون عين انسان برخورد کنم......نميشه به همه سلام کرد که.........اما خب..تو تمام طول زندگيم عميقا باور داشتم که چشم ها با هم ارتباط برقرار ميکنن!!!!!! توی اين ارتباط هيچوقت دروغ نيست (گرچه ادم گاهی زبونشونو اشتباه ميفهمه)...چه اشکالی داره که ادم به همه غريبه های دور و برش با ديدی نگاه کنه که يک انسان به يک انسان ديگه نگاه ميکنه!! فقط انسان به انسان صرف نظر از هر خصوصيت منفی و مثبتش؟!؟!؟ چرا من به شخصه حتی اين نگاه رو (و در واقع ارتباط رو) دريغ ميکنم؟!

...............................................................................................................

توی تاکسی نشسته بودم...نه من سلام ميکنم نه راننده..نه بقيه مسافرا به هم...انگار نه انگار که ما همه هم کيش و هم زبون و هم نژاد و هم گونه هستيم!!!!!!اونروز رانندهه مدام از وضع سياسی شکايت ميکرد..ديدگاهش چرند بود...مهم نبود که چی ميگه..فقط همصحبت می خواست..البته بی غرض..فقط يه همصحبتی چند دقيقه ای که يک انسان در طول روز بهش نياز داره...اما نه من و نه هيچ کدوم ديگه از مسافرای کنارم اهميتی نميداديم!!!!!!!!!! دلم براش سوخت...يادمه توی يکی از جلسه های کلاس فرانسه يه فری ديسکاشن داشتيم درباره اينکه ارتباط با ديگران فقط بر مبنای سود و زيانه؟!؟! اولش سوال و طراحشو مسخره کردم و گفتم بر احاد ملت واضح و مبرهن است که خير!! ارتباط يک امر انسانی است و سود و زيان در ان نقشی نبايد داشته باشد...اما هر چی بيشتر فکر کردم بيشتر به نتيجه رسيدم که اتفاقا تمام ارتباطات ما بر مبنای سود و زيانه..ادم توی ناخوداگاهش ميگه از اين ارتباط چی به ما می ماسه؟! منتهاش فکر ميکنم که دوختن نگاه انسانی خالص به نگاه يه غريبه و گوش دادن به صحبتهاش و رد و بدل کردن چد تا کلمه باهاش  شايد هيچ منفعتی برای ادم نداشته باشه..اما حداقل اينو ياد ادم مياره که ما همه انــــــــسانــــیــــم!!!!!

هيچوقت نفهميدم که چرا توی عصر ارتباطات که روز به روز امکانات جديد برای نزديکتر شدن ادما به هم فراهم ميشه روز به روز ادما از هم دورتر ميشن!!؟!؟

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳

 

قبل از اينکه بخوايد وقت محترم رو بذاريد و اين متنو بخونيد هشدار بدم که اساسا غرغری بيش نيست!! برای همين اگه حوصله غرغر نداريد همين الان تشريف مبارکو ببريد چون منم بعدش حوصله غرغر ندارم

...............................................................................................................

صبح قشنگ امروز که می خواستم از خونه بيام بيرون ديدم مانتومو تازه شستم و يکمی چروکه! گفتم دختره و تیپش!!جهنم که کلاسم دير ميشه...نشستم با حوصله لباسامو اتو کردم و دوون دوون از خونه امدم بيرون!! به به!! چه صبح دل انگيز بارونی ای بود!! عجب هوای لاو و دونفره ای!!! تو اين فکرای زيبا بودم که يه ماشين زيبا  هم از جلوم رد شد و  ابی که تو چاله جلو پام جمع شده بود رو ريخت روی سر تا پام...دلم می خواست خفه اش کنم!!!!!!! اما خب ديگه که دستم به جايی بند نبود!! به خودم گفتم بيخيال ارزو جون چرا صبح به اين قشنگی رو تيره و تار کنی؟! خونسرد باش!! کاريست که شده!!!!

توی راه دانشگاه که ميرفتم يهو احساس کردم حالم همينجوری بد و بدتر ميشه...و خب بازم خواستم خودمو کنترل کنم و سگ نباشم..گرچه اصولا در اينجور مواقع حوصله خودمم ندارم چه رسد به باقی ابنای بشر..........

وقتی کلاس پاتوی محترم - که بنده توش مشغول جون دادن بودم- بالاخره تموم شد با بر و بچز امديم توی حياط وايساديم به حرف زدن...خب منم گفتم بريم روی سکو بشينيم و حرف بزنيم..چرا ايستاده؟!؟!؟ نشستن  همانا و احساس خيسی همان..اولش گفتم عجب بارونی بوده!!!!! حسابی اينجاها رو خيس کرده...بعدش که امدم خيسی پشت مانتومو بتکونم يه احساس گل الوده بودن بهم دست داد و نگاه به دستم که کردم ديدم قهوه ايه!!! خدا رو شکر که يکی از دوستام بهم گفت که اون موجود لزج روی دست و متعاقبا روی لباس بنده جی جی کبوتر می باشد وگرنه تا قيام قيامت هم ملتفت نميشدم و عين احمقان به زل زدن به اون ماده مذکور بسنده ميکردم!!!!!!!!!!!!!!!!

امدم برم توی دستشويی که يه فکری به حال قضايا بکنم...چاره ای جز اين نبود که لباسامو درارم و بشورم!! به هر حال دوشنبه بود و بايد تا بوق سگ توی دانشگاه ميموندم..سر راه چون سرم پايين بود (از خجالت ماده خوشرنگی که روی لباسم بود ديگه) با چشم و چال رفتم تو درخت........خلاصه با اون وضع خيس و ابکشون و مريضی و بيحالی جای شما خالی سرما هم خوردم......

بعد رفتم توی ازمايشگاه پاتو و همينطور که می خواستم برم ميکروسکوپو نگاه کنم کله ام خورد به شير گاز...اااااااااااااااايييييييييييی!!!!!!!

و خب کلا هم اعصاب معصاب ندارم تاااااااااااا شنبه!!!!!!! چونکه امتحان حذفی ميکروب دارم و هنوز هيچ چيز بارم نمی باشد!!! دبيرستان ما سالی يه بار فارغ التحصيلاشو دعوت ميکنه افطاری و اون يک روز بايد ۵ شنبه ای باشه که من شنبه اش امتحان دارم................

اساسا الان حق دارم که سگ باشم يا نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خودم جرات ندارم به خودم نزديک بشم الانه ديگه........

...............................................................................................................

البت ميگن در نااميدی بسی اميد است يا يه همچين چيزی ....... مثلا الان من بايد خوشحال باشم که با اينکه امروز روز خرشانسيمه هنوز زنده ام!!!!!!!!!!! يا اينکه بشينم صلوات بفرستم که وقتی لباسامو دراورده بودم و داشتم ميشستمشون اون خانم نظافتچی خوش اخلاقه عشقش نکشيد که دست شويی رو بشوره!!!!!! چونکه ايشون عادتشونه که وقتی ارادشون بر اين قرار ميگيره که دستشويی ها رو بشورن يه لگد ميزنن به در دستشويی و تو هر وضعيت فضاحت باری که باشی..شسته و نشسته با اردنگی ميندازنتون بيرون!!!!!!!! اين هم سيستم دستشويی دانشگاه ماست!يادتون باشه اگه گذرتون افتاد قبلش به حق ۵ تن ال عبا نذر کنيد...........

يکی از دوستام ميگه هر وقت توی يه روز همينجوری بدشانسی پشت بد شانسی اوردی زودی بگير بخواب و اون روزو تموم کن!!!!!!!!!! کاش ميشد الان بخوابم!!!!!!!!!

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳

 

عمه خانم روی مبل راحتيش لم داده بود و حدود يک ساعت بود که داشت با چشماش منو معاينه ميکرد و عين خيالش هم نبود که چقدر معذبم!! اخرش به حرف امد و گفت: پسره!! معلومه که پسره!! من ديگه دستم امده کی بچه اش چی ميشه!! اما تو احتياط کن ننجون!! تا ميتونی سيب بخور که بچه پسر شه!! سيب شيرين نخوری ها!! دختر ميشه!!لقمه اخر غذاها رو تو بخور! اتاقت گرم باشه!نمک زياد نخوری!!

گفتم عمه جون بچه همون موقع که نطفه اش بسته ميشه از روی کروموزوم هاش معلومه که جنسيتش چيه!! ديگه اين چيزا تاثيری نداره که!!

عينکشو رو دماغش جا به جا کرد و گفت:نه بابا کروزون پروزون چيه ديگه!!به اين دکترا اعتماد نکن هر روز يه چيزی ميگن واسه خودشون!!يه روز ميگن اين سرطان مياره اون نه!! فردا برعکسش ميکنن!! اينی که من ميگم حاصل سالها تجربه است!مو لا درزش نميره!

ديدم بحث بيفايده است..گفتم خب از تجربه هاتون بگين!

سوالم به مذاقش خوش امد...يه دست محکم به لبش کشيد و نشون داد که خودشو برای يه نطق طولانی حاضر کرده و شروع کرد:

اره ننجون!وقتی که فهميدم که حامله شدم...يعنی خانم دايی جان فهميد!خدا نور به قبرش بباره خيلی زبل بود...هميشه شستش زودتر از همه خبردار ميشد...اره همون خود پدرسوخته اش اومد نشست زير پام که بپا بچه ات پسر شه!وگرنه واست ميگن که دخترزايی و اقات از ترس اينکه نسلش ورچيده شه ميره سرت هوو مياره وا!

خلاصه از خدا که پنهون نيس از تو چه پنهون راهشو هم خودش يادم داد...همون فرداش از ترس يه عمر زندگی با هوو رفتم سراغ رمال!يه نره غولی بود که ابروای پاچه بزش تا زير چشماش اومده بود و ريشش دنيا رو ورداشته بود!خلاصه يه سری ورد زير لبش خوند و ۳ تا دونه لوبيا داد دستم و گفت که تو پساب يه دختر ترشيده بخيسونم و قبل هر صلوه يکيشو بکارم تو باغچه يه ادمی که پسر داره...

بعدم شروع کرد به خنديدن...گفت:يادش به خير!! چه مکافاتی که نکشيدم سر اين نسخه!!پا شدم رفتم خونه  داداش شوهر عمه دختر خالم!! يه دختر داشتن که قيافش عينهو عفريته بود...مسلمون نشنوه کافر نبينه!! لعبتی بود!! ابرو ندارد هيچی.چشم دارد نخودچی.دماغ دارد نواله.دهن به شکل گاله.سبيلی داشت که به يال و کوپال رستم دستان گفته بود زکی! اما دريغ از يه تار مو که رو کله اش باشه!خلاصه بگم صد رحمت به جعفر جنی دروغ نگفتم!خلاصه من بيچاره رو بگو که محتاج ۲ چيکه زرداب همچين لعبتی شده بودم! اما خوب دوز و کلکی سوار کردم!گفتمش ببين شيرين قشنگم! تو دختر به اين وجنات و سکنات و نجابت و اصالت اگه تا حالا خونه شوهر نرفتی واس خاطر اينه که بختتو گره زدن! راه چاره اش پيش خودمه!!اب از لب و لوچه اش ول و ويل شد و گفت:راست ميگی نصرت خانم چاره چيه؟ گفتم هيچی تو يه دو چيکه از پسابتو بده من کاريت نباشه!! خودم درستش ميکنم!  بيچاره از هول حليم ۴ دست و پا افتاد تو ديگ و گفت: يه سطل بدم بسه؟!

باز شروع کرد به خنده قاه قاه و بعدش هم استغفرالله ای گفت و دو طرف دستشو گاز گرفت و موضوع رو منحرف کرد: خلاصه مکافات اصلی سر کاشتن دونه ها تو خونه در و همسايه بود!! که اونم با کمک خانم دايی جان حل شد!! به بهانه نذری و روضه ميرفتيم اينور و اونور و خلاصه تا اون حواسشونو پرت ميکرد من کارمو انجام ميدادم!!!!

گفتم اما اخرش که.......اه جانسوزی از نهاد برکشيد و گفت اره ننجون!! نميدونم کدوم از خدا بيخبری طلسمم کرد که بچه خوره گرفتم و به سرم امد اونچيزی که ازش ميترسيدم!! بعدم با گوشه چارقدش اشکشو پاک کرد و گفت: شايد تقصير خودمه ننجون! ناشکری کردم!! خدا هر چی به ادم بده ...اولادو ميگم..ادم بايد شکر کنه!دختر و پسر نداره که...ايشالا سالم باشه بچه ات!!! همين ناشکريا رو کردم که خدا زد پس گردنم ديگه!

خواستم حال و هواش عوض شه..يه لبخند بهش زدم و گفتم: حالا بچه من چی بشه خوبه؟ اشکاشو پاک کرد و لبخند زد و گفت: ميگم که ننجون!! بايد سالم باشه! دختر و پسر نداره...بعدش کمی مکث کرد و رفت تو فکر و دوباره خيره شد به من...گفت: اما خب...پسر باشه بهتره..!!!!

................................................................................................................

اونموقع ها که کلاس زبان ميرفتم (n سال پيش) يکی از lecture هام درباره اين موضوع بود...اينکه بچه بهتره پسر بشه يا دختر!!! واقعا نميدونم که چه فرقی ميکنه؟! اما برای خيلی ها فرق ميکنه!!!!!!!! چرا؟ شما چی دوست دارين؟

پ.ن:من ارزو هستم! ۲۰ سالمه همش! مجردم=> بچه ندارم! اين داستان تماما زاييده تخيلاتم بود! اين شخصيت ها برگرفته از افراد حقيقی يا حقوقی نيست! لطفا از گذاردن کامنت های بی ربط خود داری نماييد!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۳

 

                                                 

اخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!حالم خوب شد!!!!

بعضی وقتا ادم ديوونه ميره تو يه مودايی که خودش هم می دونه که افکارش اراجيف شدن!!در مورد خودش و بقيه!!اصلا استانه تحملش مياد پايين و تا بهش بگن پخ ميزنه زير گريه!!اونروز همون روزی بود که بالاخره بغضم شکست!!لعنتی هيمشه هم بدجا اتفاق ميفته..توی دانشگاه!مجبور شدم کلمو بندازم پايين برم تو کوچه پسکوچه های اطراف  و موبايلمو هم خاموش کنم که کسی با سراغ گرفتن مزاحمم نشه و جلوی چشم ادمای غريبه که از کنارم رد ميشدن چيليک چيليک اشک بريزم!!لابد فکر کردن که توی عشق شکست خوردم...اگه می دونستن که اخرش سر چی کاسه صبرم لبريز شد و اشکم سرازير...!!

امروز ديگه حوصله خودمم سر رفت..رفتم توی کتابفروشی و کلی کتاب ديد زدم و يک کتاب خوب برداشتم..بعدش برای خودم اسمارتيز و شکلات خريدم..ساعتمو دادم درست کنن...يه ريمل و لاک جديد خريدم...زنگ زدم به يه دوست خوب قديمی و مخ همديگه رو خورديم..بعدم نشستم با يکی از دوستام که با يکی ديگه از دوستام که اعصابمو خرد کرده بود ,قهره کلــــــــــــــــــــی غيبت کرديم!!! غيبت خيلی چيز خوبيه!!اينقذه جيگر ادم حال دروکنه!!!!!!!!!!روح ادم شاد ميشه!!! بعدم موقع خونه امدن از کوچه باغ امدم پايين و سر به سر کلاغا گذاشتم و با يه دونه ميوه کاج از اول تا نزديک اخر کوچه شوت بازی کردم!!بعدم ديدم ۳ تا پسر همسايه دارن ديد ميزنن و می دونيد که دخترا وقتی ميفهمن که دارن ديد زده ميشن چه جوری تيریپ بيخيالی برميدارن و شيطنت های خاصی ميکنن!!(گرچه حدود يک سال و نيم بود که حس شيطنت نداشتم!اما اون موقع سردماغ بودم!) بعدم توی اسانسور بلند بلند به ريششون خنديدم....

درسته که مشکل من سرجاشه!! اما دليلی نداره که دنيا رو به کام خودم زهر کنم که!!! اگه همين کار ريزه هام نباشن چه بلايی به سر روحيه ادم مياد؟!؟!؟ 

حوصله ملتم سر رفت بس که اينجا غريدم!!!

...............................................................................................................

درسته که توی ازمايشگاه ميکروب با انواع ميکروبهای بيماريزای زنده کار ميکنيم اما کار کردن با اون ميليونها باکتری توی اون شرايط غير استريل -چون من و دوستم مدام قضايای بهداشتی رو به مسخره ميگيريم - اونقدر چندشناک نيست که توی تاکسی نشسته باشی و يکی بدون اينکه دستمال جلوی دهنش بگيره عطسه کنه!! اخه ميکروبای ازمايشگاه گوگولی و تميزن اما اون ميکروبا ديگه عطسه ای شدن!!! 

منم مجبورم يه سری حرکات درخواستی و محيرالعقول انجام بدم که احتمال انتقالو کم کنم..مثلا چون که زشته که ادم تا يکی عطسه ميکنه جلوی دماغشو با دستمال بگيره من مجبورم نفسمو حبس کنم بعد هر بار می خوام نفس تازه کنم تظاهر کنم که می خوام دماغمو با دستمال بگيرم!!!!!!! بابا جون خب چرا ملتو ميندازی تو زحمت؟! ۲ زار شخصيتم خوب چيزيه!!!!!خب جلوی دهنتونو بگيرين بعد عطسه کنين!!!!

خب حالا ۲ زار اطلاعاتم من بدم خدمتتون که به کارتون بياد:در طب سنتی چين امده است که اگر علايم اوليه سرماخوردگی رو ديديد (که در واقع ميشه سوزش گلو ) يه سر قاشق پودر زنجبيل ميل نماييد...البته گفته باشم که فقط در مراحل اوليه کارسازه و اگر بيماری پيشرفت کرده باشه ديگه اثری نداره!!

تا حالا ۴ بار جون منو نجات داده!!! خوردنش سخته..اولی که می خوری گلو رو يه جوری گرم ميکنه که نگو!!! اما کار ميکنه!

................................................................................................................

من چون کمالگرا هستم اصولا از فکر به اينکه معمولی هستم دپرس ميشم!!! اما برای چند ثانيه امروز احساس کردم که خوشبخت ترين ادم دنيا خاکستری ترينشونه...يک ادم معمولی با زندگی اروم و بی دغدغه...معمولی معمولی...

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۳

 

نمی دونم چرا ياد اين افتادم که وقتی کوچولو بودم فکرای وجق ميکردم! يعنی خيلی از چيزای اين دنيای بزرگ برام عجيب غريب بود و عادت داشتم به روش خودم براشون جواب پيدا کنم.مثلا وقتی فيلمايی رو نگاه ميکردم که به زبان اصلی بودن پيش خودم فکر ميکردم که چطوری کاراکترای فيلم حرف همديگه رو می فهمن در حالی که من نمی فهمم که اونا چی به هم ميگن!! بعدم جوابشو اينجوری پيدا کرده بودم که اونا توی گوششون يه وسيله خاصی دارن که حرفای طرف مقابلو به فارسی برميگردونه و علت اينکه من زبونشونو نميفهمم اينه که توی گوشم اون وسيله رو ندارم!!!!!!!

وقتی که بچه بودم برای همه چيز تصور ذهنی داشتم!! مثلا شيطان رو به صورت يه پسربچه شيطون ميديدم که لباس قرمز داره و يه کلاه منگوله دار قرمز هم سرشه!! و خدا رو به صورت يه پيرمرد مهربون که شلوار ابی راه راه پوشيده.

من وقتی کوچولو بودم نمی تونستم بگم قورباغه!! بايد ميگفتم قور....بعد فکر ميکردم و ميگفتم غابه!!!!!!!

من وقتی کوچولو بودم ميتونستم بدون نفس حرف بزنم!!! ميشستم بغل بابام و کل جريانات روزو براش تعريف ميکردم و به نگاه های دور و بريام که چشماشون از تند تند حرف زدن من گرد شده بود اهميت نميدادم!!!هميشه هم کيف مدرسه امو -که قرمز بود با دسته سفيد و روش عکس سه تا خرس داشت - اينور و اونور جا ميذاشتم!!!!!

وقتی کوچولو بودم هميشه حواسم پرت بود!!!يه بار با دمپايی رفتم مدرسه!!

من از بچگی هام خاطره خوب زياد دارم!!و خاطره های بد!!! اما به هر حال دوست ندارم برگردم به اون زمان!!!!

...............................................................................................................

برای دوستم خوشحالم!!اون روزی که با اون و دوست جونش رفتيم بيرون احساس کردم اونی رو که می خواست پيدا کرده!! قبلاها  ايمان داشتم که love is not something that you do ,it's something that happens و کلی هم با دوستام سر اين مسئله بحث داشتم!!خيليهاشون ميگفتن که اگر فلانی اين خصوصيت و اون خصوصيتو نداشته باشه عمرا عاشقش نميشيم!! نميدونم!! فقط ميدونم که خدا دوستمو دوست داره! چون خيلی عاليه که ادم اول عاقل بشه و بعد عاشق!! و واقعا افتضاحه که ادم اول عاشق بشه و بعدااهاااااا عاقل!!

...............................................................................................................

شبها رو دوست دارم!!وقتی که شبه خودمم!! صادقم!! منظورم با خودمه!! تو طول روز کنار مردم ادم سعی داره خودشو سفيد نشون بده!! مثل روز...اما وقتی شبه..وقتی چراغو خاموش ميکنم و تنها روی تختم می خوابم من مياد بيرون...من من ...من گاهی گريه ميکنه به خاطر اينکه احمقم يا بد بودم يا...من گاهی خوشحاله و...اما هر چی که هست منه منه!!!!!!!کی ميگه تو تاريکی ميشه مخفی شد اما تو نور نه؟! من گاهی از نور خجالت ميکشه و مخفی ميشه اما تو تاريکی تنهايی من نه!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۳

يک اپديت کوتاه!!!

دوست دارم چند ثانيه به سوالم فکر کنيد و بعد جوابشو بهم بگين...

بزرگترين و مهمترين درسی که تا حالا توی زندگيتون گرفتين چی بوده؟!

...................................................................................................................

چند مثال:

اگر ارزو داری با مردم قابل اعتماد کار کنی بايد خودت قابل اعتماد باشی.

هيچگاه برای بهتر شدن دير نيست

تنفر مانند اسيد است.ظرف نگهدارنده اش را از بين می برد.

به چيزهايی که داری قانع باش اما به چيزی که هستی هرگز.

................................................................................................................

مامانم:هر چيزی که خوب به نظر ميرسه خوب نيست و هر چيزی که بد به نظر ميرسه برای ادم بد نيست. بد و خوب وجود نداره.فقط حق و باطل داريم.

سيما: مردمو همونطوری ببين که هستن نه اونطوری که می خوای باشن.(متقلب!! اينو من قبلا شنيده ام!!)

هستی: (ميگه خودش بهش عمل نميکنه اما) همه ادما بدن مگر اينکه خلافش ثابت بشه. و اينکه همه ادما لياقت اينو ندارن که بهشون خوبی بکنی. و اينکه جز راست نبايد گفت..هر راست نشايد گفت

بابام‌(درحاليکه شیرینی ناپلئونی می خوره ): اينکه شيرينی ناپلئونی خيلی خوشمزه است.بعد منم ميگم بابااااااااااااااااا  بعدم ادای بنده رو در ميارن ايشون: بعدم من قهر ميکنم ميرم اصلا (اگه می خواين با شما دوست باشم جدی جواب بدين.)

خودم:؟؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟؟!؟!!!؟؟!!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟؟! م م م اينکه زندگی با تو همونطوری تا ميکنه که تو با اون!! بايد سعی کرد زندگی کرد و خوب زندگی کرد و از هر لحظه اش چه خوب و چه بد و چه تلخ و چه شيرين لذت برد!! چونکه زندگی همينه.بايد به دستای زندگی اعتماد کرد و پا گذاشت توی مسيرش.و اينکه تقدم ها رو رعايت کنم!

خب حالا شما چی ميگين؟!؟!؟!؟

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ،۱۳۸۳

 

منم عجب کاری ميکنم که موسيقی کلاسيک دوست دارما !! به خاطر همين همه ابزار و الات اهنگيم (اعم از سی دی و نوار و...) کلاسيکن به جز يکی دو تا دامبال ديمبول که از تو ماهواره ضبط کردم و واسه خودشون سيستمين!! يا ضبط کردم و يادم رفته به موقع قطع کنم!! يا با ازاده تفاهم نداشتيم در مورد ضبطش که در نتيجه هی قطع و وصل شده و...

حالا جمعه پارتی داشتم و به همه اين گيلی بيلی ها هم سپرده بودم که اقا جان!! ابزار و الات بزمتونو خودتون رديف کنيد! اما از اونجايی که بر و بچز خودشونم به زور اوردن ما مونديم بدون ابزار قر!! فقط دو تا سی دی داشتيم يکيش عربی بود يکيش دوبس دوبس!! و بعد چی کار کرديم؟!

اون پسر همسايمون بود يه چند تا پست قبل ذکر خيرش بود!! اقا !! اين برداشت از روی اون اهنگای جينگولش برای من ۲ تا سی دی رايت کرد فرستاد بالا!! من که گفته بودم اين موجود چقدر ماهه!! چقدر اقاست..چقدر بامرامه...(ببخشيد من دارم راجع به کی حرف ميزنم راستی؟)

...............................................................................................................

اين روزا به طرز وحشتناکی حافظه ام قاط زده!! مثلا دارم شديدا به يه چيزی فکر ميکنم بعد يهو اسامی از تو ذهنم محو ميشن!! اصلا انگار مغزم يهو هنگ ميکنه! بعد مجبورم از ازاده بپرسم که فلانی که تو اسمش ش داشت اسمش چی بود؟! يا اينکه کلمه ها رو پيدا نميکنم! اولشو هی تکرار ميکنم اما طول ميکشه تا کاملشو بگم‌‌(يکی ندونه ميگه دختره لکنت داره!!) خلاصه به طرز فجيعی دچار دپرشن شديد و عميق روحی شده بودم و داشتم به الزايمر زودرس مشکوک ميشدم که امروز يکی از بچه ها رو  تو ازمايشگاه ديدم..بعد کلی باهاش حال و احوال کردم و...بعد از ۲۷۶۳۵۴ سال که حرف زديم گفت ااا راستی ميگم قيافت اشناست !!تو ۳ شنبه ها با من ورزش داری و اونجا هم حال و احوال ميکنيم!! من همين جور چيليک چيليک نگاهش کردم فقط!! اخه من اگه با این دختره تيریپ رفاقت برداشتم و همه جا و همه وقت باهاش چاق سلامتی ميکنم به خاطر اينه که تو راهنمايی تو يه سرويس بوديم!!اسم و فاميل و شماره شناسنامه و شماره تلفن و غيره اشو يادمه!! اونوقت اين ذوق کرده که فهميده که سه شنبه هم منو ديده بوده!!!!!!!!!!! باز خوبه!!! لااقل به حافظه ام اميدوار شدم!!

...............................................................................................................

عشق ژرفای خود را نمی شناسد مگر به هنگام جدايی!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۳

 

دوست دارم فکر کنم که تقصير منه! دوست دارم فکر کنم به خاطر شرايطی که تحت کنترل خودم بوده اينجوری شده! اینجوری ميگفتم دندم نرم بايد بکشم!يا ميشد اميدوار بود که اگر شرايطمو درست ميکردم اينجوری نميشد!اما از اينکه بشينم و دستمو بذارم زير چونم و صبر کنم و هيچ کاری هم نتونم بکنم متنفرم!

خدا جان چرا همچين ميکنی؟!؟! ادم چی فکر ميکنه چی ميشه!!!! نميدونم بخندم يا گريه کنم!! اين روزا دست به طلا ميزنم سرب ميشه!

...................................................................................................................

احساس ميکنم خوب هويجی هستم اقا !! خوووووووووووووب!!

...................................................................................................................

از ادمايی که به خاطر اينکه عرضه بد بودن ندارن, خوبن متنفرم! از صداقت و اطاعت و نجابت به خاطر نداشتن شهامت!! اونايی که توی جمع با اون رفتاراشون واسه خودشون ظاهر مثبت می تراشن!اما وقتی تنها هستن می دونن که اين اون چيزی نيست که می خوان باشن!! اما هستن چون جز اين نمی تونن باشن!يک بسندگی بدون احساس رضايت با نقاب مثبت!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳

 

۱:پسر!عجب فاتبالی بود!! 

۲::من ماه رمضونو دوست دارم.دقيقا هم نميدونم که چرا.چرا يه جور خوبيه؟!چون فرق ميکنه با بقيه ماه ها؟! ياد سال اول دانشگاه به خير! و افطاری ها!! کاش امسال بتونم برم افطاری دبيرستانمون

۳:::گاهی پيش خودم ميگم ای خدای بد! چرا منو ريزه ميزه افريدی؟! چرا از اون قيافه هايی نيستم که به نظر همگان خوشگل بيام؟! چرا اينجوريه؟! چرا اونجوريه...بعدش يه کسايی رو ميبينم که نانيسم دارن! يا قيافشون عيب و ايراد داره..يا سالم نيستن! اينجور مواقع شديدا احساس ناشکر بودن ميکنم!همين که قيافم بی نقصه و سالمم و لااقل خودم قيافمو خيلی دوست دارم و پيش خودم احساس خوشگلی ميکنم کلی جای شکر داره نه؟! چرا گاهی اينقدر بد ميشم؟

من زياد به اين و اون ميگم که خوشگل شدن هستن يا بودن! يا از تغييراتی که ميکنن و چيزای جديدی که ميخرن تعريف ميکنم!به نظر بعضی ها شايد خاله زنک بازی باشه اما گاهی ادما نياز دارن که اينجور چيزا رو بشنون! شايد همون يه جمله ای که ادم بهشون ميگه کلی تو روحيه اشون تاثير بذاره!! و درعين حال ادم خودش هم احتياج داره به شنيدن اين حرفا!دوستای من اکثرا اهل اينجور مسائل نيستن!اما گاهی شده که وقتی واقعا احتياج داشتم که يکی اين چيزا رو بهم بگه بدون اينکه بدونن تو اون لحظه چقدر نياز به شنيدنش داشتم  بهم اينا رو گفته باشن!!همه انسانها شيفته تعريف هستن!نه؟!

۴::::اگه يه موقعيتی براتون پيش بياد که تو يه دو راهی بد گير کنين چی کار ميکنين؟! مثلا يه کاری که اگر انجامش بدين احساس عذاب وجدان بکنيد و اگر انجامش ندين يه جور ديگه احساس عذاب وجدان کنيد! يا اينکه تو تمام طول زندگيتون ارزوی چيزی رو داشته باشيد اما وقتی که همه چيز درست ميشه که بهش برسيد براتون يه شرط بذارن که با فلسفه زندگيتون مغاير باشه.عجب بساطيه ها!

۵:::::يه داستان بانمک از کتاب شيطان و دوشيزه پريم:لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو شام اخر دچار مشکل بزرگی شد.می بايست نيکی را به شکل عيسی و بدی را به شکل يهودا -يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند- تصوير ميکرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های ارمانی اش را پيدا کند.روزی در يک مراسم همسرايی تصوير کامل مسيح را در چهره يکی از ان جوانان يافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.

۳ سال گذشت.تابلو شام اخر تقريبا تمام شده بود اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می اورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند.نقاش پس از روزها جست و جو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی ابی يافت.به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از اون نداشت.گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا اوردند.دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر ان چهره نقش بسته بودند,نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود ,چشمانش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد و با اميزه ای از شگفتی و اندوه گفت:(من اين تابلو را قبلا ديده ام!۳ سال قبل پيش از انکه همه چيزم را از دست بدهم.موقعی که در يک گروه همسرايی اواز می خواندم, زندگی پر از رويايی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عيسی شوم!!)

خب شما به اين عقيده داريد که:نيکی و بدی يک چهره دارند؟همه چيز به اين بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگيرند.؟؟

يه جوک هم از قسمت جوکهای بيمزه يه مجله که خودم و ازاده کلی باهاش حال کرديم:: يه روز اصغری يه روباهه رو زير ميکنه بعد ميگه خوب شد زيرش کردم وگرنه گولم ميزد!! واقعا نميدونم چرا از اين جوک لوس اينقده خوشم امد؟! شايد چون خودمم از فک و فاميلای اصغريم!(که هيچکس نميدونه کيه!!!) شنيدين اينو؟:يه بار يه ارزوهه می خواسته لاکشو پاک کنه بعد استونه ميريزه رو بلوزش ميگه اخجون ديگه پنبه لازم ندارم و با بلوزش...عجب اصغريی اما !

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳

 

شده تا حالا که يه روز که داری راست راست برای خودت راه ميری و احساس رضايت از خودت وجودتو گرفته يهو عين غول چراغ جادو يکی از رفيقای قديميت جلوت سبز بشه؟! بشينين حرف بزنين و بعدش تعجب کنی؟از اينکه اصلا تغييری نکرده؟! همون ادميه که ميشناختی با همون معيارای شخصيش و طرز تفکر سابقش؟! کسی که يک زمان درست مثل هم فکر ميکردين.با هم مثل دو تا خط موازی در يک راستا حرکت می کردين و بعد به وضوح بتونی ببينی که يواش يواش خودت از مسيرت منحرف شدی و از اون فاصله گرفتی...بيش تر و بيش تر؟! اگر اين برای من اينقدر عجيبه به خاطر اينه که معمولا اين فاصله گرفتن ۲ طرفه است!! اما اين بار فقط من بودم که از مسيرم منحرف شده بودم و اون همونی بود که بود.و درست همينجاست که احساس رضايتت از خودت ميره زير سوال!!اخه ادم وقتی بچه تره خود ايده الش و خود واقعيش زياد با هم فاصله ای ندارن!! يعنی يه جورايی ادم به همه اصولی که ياد ميگيره که درستن عمل ميکنه.يا لااقل چون شرايطی براش پيش نمياد که خودشو محک بزنه و نميفهمه که ذاتش چقدر ميتونه بد باشه برداشتی که از خودش داره به چيزی که ايده الشه نزديکتره.بعدش که بزرگ و بزرگ ميشی و پای منافع شخصيت که حالا خودت در قبالشون مسئولی مياد به ميون بين اصولی که بهت گفتن بايد بهشون پايبند باشی و اون منافع مجبور به انتخاب ميشی... و اونجاست که گاهی از خود ايده الت دور ميشی اما در عوض منافعتو حفظ ميکنی!!

شايد شانس و تقدير هم اين وسط بی نقش نباشه!اينکه دور و بريهات چه جور ادمايی باشن! و معيارهای اونا چی باشه...اولش شايد خيلی از کارای اطرافيانت به نظرت بد بياد اما يواش يواش نزديکی کار خودشو ميکنه و يه روزی مياد که ميبينی قبح اون کارا جلوی چشمت از بين رفته......و يواش يواش بدون اينکه خودت بفهمی معيارات تغيير کردن...خوشی و احساس خوبی به خودت داری تا اينکه او غول چراغ جادو يکاره ظاهر ميشه و تصوير خود ايده الت رو جلوی چشمات مياره!! در واقع خودی که طبق اصولی که از بچگی تو ناخوداگاهت وارد کردن برات ايده اله!!اونموقع است که متوجه انحراف خودت از مسيرت ميشی....

اما اين روزا دارم فکر ميکنم.به اينکه اون انحراف منفيه يا مثبت؟!شايد ادم يکسری چيزا رو از دست بده! اما چيزايی رو هم به دست مياره! اين قانون زندگيه انگار! هر چيزی بهای خودشو داره!! ادم بايد بسنجه ببينه می ارزه يا نه؟!؟!؟!!؟!!؟!؟! 

اين روزا به چيز ديگه ای هم فکر ميکنم! به اينکه بهتره ادم مطابق معياراش زندگی کنه و هر لحظه مجبور به تحمل سختی باشه يا اينکه چشمشو رو معيارهاش ببنده و راحت تر زندگی کنه و هر چيزی که براش پيش امد رو بپذيره؟!

اين روزا دارم فکر ميکنم که خوب بودنم چقدر نسبيه!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳

 

خونه ما روبروی يه باغه.اما پرده اتاق من هميشه کشيده است.اون روز که خونه تکونی داشتيم و کارگره پرده و پنجره منو دراورده بود به اندازه پنجره به اون بزرگی منظره باغ رو بدون هيچ چيزی که بخواد بينمون فاصله بندازه نگاه ميکردم و پيش خودم فکر ميکردم که اين بشرا چقدر خنگن که پنجره می سازن و بين خودشون و طبيعت ديوار ميکشن!حتی ديوارای شيشه ای!

بعدم کلی به حالم جو دادم و يه سری اهنگای کلاسيک گذاشتم و شروع کردم به خيال بافی درباره زمان اون اهنگسازا...و طبيعتی که اونا ازشون الهام می گرفتن...و حال و هوای اون دوران...ياد يکی از درسای فرانسم افتادم که درباره راهکارهايی برای ذخيره کردن هر چه بيشتر زمان در راستای ارتقای کيفيت بهره وری از لحظات زندگی(چی؟!) بود.و به اين فکر کردم که ای کاش تو اون زمونا بودم و مثل يک کدوی تنبل وقتمو تلف می کردم...نه که منظورم اين باشه که تلف کنما...يعنی عوض اينکه مثل الان ابو بريزم توی چايی ساز و ۵ دقيقه بعدش با ليوان چاييم بشينم و کتاب بخونم پا ميشدم ميرفتم لب چشمه .خودمو تو اب چشمه نگا ميکردم کوزه امو پر ميکردم بعد ميومدم با چوب اتيش درست ميکردم و بوی دود ميگرفتم بعدش نيم ساعت طول ميکشيد تا چايی درست کنم

بعدشم ديدم خيلی جوزده شدم (و مطابق معمول اوقاتی که اينجوری ميشم) رفتم سراغ سهراب::

دشت هايی چه فراخ   کوه هايی چه بلند   در گلستانه چه بوی علفی می امد...

پشت تبريزی هـــــــا     غفلت پاکی بود       که صدايم ميزد

 پای نی زاری ماندم     باد می امد گوش دادم   چه کسی با من حرف ميزد......

لب ابی      گيوه ها را کندم               و نشستم پاها در اب

من چه سبزم امروز                 و چه اندازه تنم هوشيار است   

..............................................................................................................

شبش::: پشه پارتی داشتيم=> به مفهوم مطلق کلمه د ی و ا ن ه شدم.اقاجان من غلط کردم که فکر کردم بشرها خنگن!!!!!!!! من و دودمانم تا اخرين ثانيه زندگيمون بيجا بکنيم که حتی يک ثانيه هم بخوايم سبز باشيم

اما خداوکيلی تکنولوژی مثل خيلی از داروها جينگول ۲ لبه است  با کمکش کلی وقت که ميگن طلاست رو ذخيره ميکنيم!! اما همونقدر از طبيعت اروم زندگی دور ميشيم.اونروز که اون درس فرانسه رو می خونديم به جز استرس تلف کردن لحظه های زندگيم هيچ حسی رو در من القا نکرد.نمی گم وقت ارزشمند نيست...من خودم هم طبيعت ارومی ندارم..منو مثل اول نوشتم که جوگير شده بودم نبينيد!! اگه ۲ روز تو طبيعت مطلق باشم  حوصله ام سر ميره!! اما ميگم گاهی و فقط گاهی خوبه ادم وايسه و به راهی که امده و راهی که می خواد بره يه نگاه بندازه!! اينقدر تو زندگی غرق نشه که نفهمه چرا زنده است!! خلاصه که ای برادر از کجا امده ای امدنت بهر چه بود و قضايا؟! چی ميگم من همينجور دارم وورد وورد حرف ميزنم هيچ کس هم هيچی نميگه که اين چی ميگه؟!؟!؟!؟!؟!؟

...............................................................................................................

جديدا با پديده اورکات حال ميکنم! ادم ميفهمه دنيا چقدر کوچيکه!!!!!!!!مثلا دوست صميميت رفيق گرمابه و گلستان اون يکی دوست صميميت بوده و تو نمی دونستی سالها!!!!!!!!!!!!!!و... اما خب من هنوزم يک تلفن کوتاه و حداقل شنيدن صدای دوستامو (حالا نميگم ديدنشونو حتی!) خيلی باارزشتر از هزار جور حال و احوال اينترنتی ميدونم!! بدجنس شدم!! اينقدر جواب نميدم تا ببينم کی بهم زنگ می زنن

توی همين اورکات يکی از بچه های همکلاسيم منو اد کرده که خب من فقط اسمش برام اشنا بوده و نمی دونستم کيه!! بعد خب از طريق اورکات تولد ادمو هم می فهمن ديگه!! بعد کلی حالی به حولی داده بود برای روز تولدم و جو صميميت و اينا....حالا من هر کار ميکنم بفهمم يارو کی کی هست نميشه! دوستای خودمم نمی شناسنش..می ترسم هم برم از يکی که نمی شناسمش بپرسم برگرده بگه من خودمم ديگه ارزو خانم!! پس تو تمام اين مدت منو شناخته بودی؟!؟!؟!؟!!؟؟!!؟ بعد خيلی ضايع ميشم!! اخه من يد طولايی دارم در اينجور سوتی ها!! راسته کارمه!! بس که شانسم چيه؟!..... ايولا

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳

 

۱:ديشب عمه کتی امد به خوابم.بهم گفت توی وبلاگت اهنگ بذار که جوون مردم روحش شاد شه.من سرمو انداختم پايين و گفتم اخه عمه من بلد نيستم..سرمو که بلند کردم عمه کتی ديگه اونجا نبود فکر کنم رنجيده!!!!!!!! برای شادی روح اون مرحومه مغفوره علاوه بر فاتحه مع صلوات لطفا يکی بگه من چه کار بايد بکنم؟!

۲::دانشگاه ما ديگه مسخره اشو دراورده!! نمی دونم چه رشته های جديدی گذاشته که عين نخود لوبيا ادم ريخته تو دانشگاه ما...خيلی جا داشتيم خودمون...اينام اضافه شدن!!! ديگه فکر کنم يواش يواش برای دستشويی رفتن هم بايد زنبيل بذاريم!! از اونور هم در پارکينگ پشتی رو بستن که همه از در اصلی برن تو که بتونن بهشون تذکرات حجابی بدن!! البته اگه با اقای دربون ريفيق باشی قضيه رله است!! الحمدلله من تو دانشگاه هميشه ساده ام . اما بعضی ها که دانشگاهو پارتی فرض کردن خب اين کارو ميکنن ديگه!!يه بار شنيدم به يکيشون گفت:: به سلااام جيگر طلا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۳::: امروز با بر و بچز رفتيم اواچی!!! که البته قبلاها بود اپاچی...ترم های اول تقريبا هر روز ناهار اونجا بوديم...خيلی احمقانه است که اسم پاتوق ادمو عوض کنن يکاره!!تازه وقتی ترم ۶ کلاس زبان بودم استادم بهم گفت که گفتن بايد اسمشو بذارن اباجی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نميدونم چيز مهمتری نبود که اينا بهش گير بدن؟!

۴:::: خيلی وقت بود شماره ای ننوشته بودم

۵:::::استاد می گويد:((سرنوشت فردی)) يک نفر به ان سادگی که به نظر ميرسد نيست.شايد حتی نياز به انجام عملی پرخطر نيز باشد.وقتی چيزی را می خواهيم مقداری انرژی پرقدرت را وارد عمل ميکنيم و ديگر نمی توانيم معنای واقعی زندگی را از خود مخفی کنيم.وقتی چيزی را می خواهيم به انتخاب دست می زنيم و بهايی می پردازیم.

دنبال کردن رويا بهايی دارد و ممکن است نيازمند ترک عادات ديرين باشد و چون ترک عادت موجب مرض است برای ما گرفتاری ايجاد ميکند نااميدی به دنبال دارد.

صرفنظر از اينکه اين بها چقدر بالاست هرگز بالاتر از بهايی نيست که برای دنبال نکردن سرنوشت فردی خود می پردازيم.زيرا روزی به گذشته و به انچه که انجام داده ايم می نگريم و انگاه می شنويم که قلبمان می گويد:....زندگيم را تلف کرده ام.

باور کن اين تلخ ترين عبارتی است که می توانی بشنوی!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳

 

ديدمت.می دونم که تو هم منو ديدی.اما حتی خبری از اون احوالپرسی های هميشگی هم نشد.همونايی که بودند که باهاشون ثابت کنيم که هنوز احوالات اون يکی برامون مهمه.می دونم الان می زنی رو پيشونيت و چشماتو می بندی و ميگی باز اين شروع کرد.اما نه عزيزم.چون برای خودم جالبه برای تو هم ميگم ::اگه الانم مثل اونوقتا بود اولش می رفتم تو اتاقم...نيم ساعت دور اتاقمو متر ميکردم و هزار جور فکر مربوط و نامربوط ميامد به ذهنم که چرا همچين رفتاری کردی...بعد ميشستم گريه ميکردم بعدم با اعصاب خرد زنگ می زدم بهت و اعصاب تو رو هم خرد ميکردم و باهات قهر ميکردم.... اما الان هيچی نشد..فقط پیش خودم فکر کردم که حتما يا اونموقع حوصله منو نداشتی يا وقتشو...همين...ازفکر اينکه چه جوری هميشه با اون کارام و برخوردام و فکرام و برداشتام اون همه اعصاب هردومونو خرد ميکردم خجالت ميکشم!

يه جورايی تقصير منم نبود...اونوقتا به کل قضايا و رابطمون يه جور ديگه نگاه ميکردم...تحت تاثير چی بودم که فکر ميکردم که توی يه رابطه ۲ نفره می بايست مثل اب و شکر بود؟!مثل شکر که توی اب حل ميشه و اونو شيرين ميکنه؟!الان از اين جمله که بيا من و تو ما شويم متنفرم!!

من با تو ميشيم من و تو...اما من منم و تو تويی!!! دستمو ميدم به دستات..در کنارت می ايستم...اما با تو يکی نميشم..از تو هم انتظار دارم که دستمو بگيری و در کنارم باشی اما برای من بودن من ارزش قائل باشی...برای نياز به من بودنم ,تنها بودنم, استقلالم , اراده ام , خواستم و ازاديم ...و منم برای تو

می دونی!حتی درکت ميکنم اگر ديگه دوستم نداشته باشی...چون حاضر نشدم به خاطر تو شرايط جديدی رو بپذيرم...برای همين فکر ميکنم توقع زيادی باشه اگر فکر کنم که بايد برای تو همونی باشم که بودم..قبلا هم خودمو گذاشته بودم جای تو!!! می فهميدمت..اما درکت نميکردم..اما الان می پذيرمش..اين نتيجه انتخاب خودمه..نتيجه نه خودمه و بايد هم پای عواقبش وايسم

اما اين روزا برای خودمم خيلی احترام قائلم...اين روزا قبل از اينکه به کسی سلام کنم توی چشماش نگاه عميقی ميکنم که بفهمم می خواد بهم سلام و عرض ادب بکنه يا نه و فقط اگر اين قصدو تو نگاهش بخونم بهش سلام ميکنم حتی اگه تو باشی..اين روزا وقتی اون يارو دختره رو ميبينم خودمو کنترل ميکنم که عضلات صورتم منقبض نشن و لبخند نزنم..می دونی که عادتمه تا اشنا ميبينم لبخند بزنم...اما الان احساس خوبی دارم از اينکه مثل خانم گاوی سرمو ميندازم پايين و محل هاپو هم بهش نميدم!!می دونی اين روزا فقط برای احساسات ۲ طرفه ارزش قائلم!! حتی اگر اون احساس ۲ طرفه نفرت باشه برام ارزشمندتر از علاقه يکطرفه است...

اين روزا حال خوبی دارم!!چون چيزای زيادی که برام شعار بودند رو نه تنها درک ميکنم بلکه بهشون عمل ميکنم...می دونی درک چقدر عميقه؟! تفاوت درک و فهم مثل تفاوت چاه و چاله است...حال خوبی داره

...............................................................................................................

چقدر سرد شده هوا!از اواخر شهريور با پتو می خوابم!!نزديک بود سرما بخورم اما زنجبيله به موقع نذاشت ..مواظب اين هوای موذی باشيد

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳

و...يکسال گذشت

يکسال پيش چنين روزی من با دماغ توی گچ ,توی خونه نشسته بودم  و حوصله ام سر رفته بود..بعدش پاشدم امدم سر اينترنت و الکی يه يادداشت فرستادم..بعدش ديدم نه بابا!! جدی جدی فرستاده شد...بعدش خوشم امد و تالاپ و تولوپ يادداشت پست کردم..بعدش ديدم نه بابا!! جدی جدی يه ادمايی پيدا ميشن که نوشته هامو می خونن و منم همينجور احساس خودشيفتگيم ارضا ميشه!!!اين بود که وبلاگنويسيت ما را خوش امد و اينا  

خب اخه راستش, من شايد ادم زودرنج و حساسی باشم يا حتی شايد گاهی غيرمنطقی و احساساتی برخورد کنم منتهاش هيچوقت ادم بااحساسی نبودم!!واسه خاطر همين هيچوقت معلمای انشام درکم نکردن!

يادم نميره اونسالی که کلاس اول راهنمايی بودم و خانم نوری امد و موضوع انشا رو نوشت پای تخته: هر چه می خواهد دل تنگت بگو...بعد همکلاسی های محترمم دونه دونه رفتن  و انشاهاشونو خوندن...ميروم بر بلندای مهتاب...گل سرخی ميچينم از پهنای زندگی...و هزار جور چيز ديگه که من حاليم نميشد! بعدش من رفتم و خوندم: از شيشه  کلاس  بيرون رو نگاه ميکنم! لک بارون روش مونده!!  دلم باهام حرفی نداره که بزنه...حرفی داری؟اره... امروز راستی روز دانش اموزه!اما دريغ از يک ابنبات قيچی که بذارن کف دستمون!!

 خانم نوری چشماش شد اندازه ته استکان!! بعدم کلی تاريخچه روز دانش اموزو برام گفت که يعنی دليلی نداره که حتی ابنبات قيچی هم بهتون بدن!بعدم گفت برو بشين سر جات بچه!!و بدين ترتيب ذوق نوشتن را در من سرکوب کرد! شايد علت وبلاگنويسی از نظر روانشناسی بدين دليل باشه که بر زخمهای دوران جوانی مرهم مينهد!!

گذشته از اين حرفا خودم هيچوقت فکر نميکردم که بخوام يک سال تمام هی چيز ميز بنويسم...بعضيا ميگن که وبلاگنويسی روشون تاثيرات داشته و غيره و ذلک..منتهاش من هنوز همون ادم پليديم که بودم اما يه خاصيتی که داره اينه که با خوندن وبلاگای مردم می تونی دنيا رو از دريچه چشم ديگران ببينی!! (ربطی به نوشتن داشته الان ؟) و اين خود به خود يکمی ديد ادمو وسيع ميکنه!! و خب ارتباط با ادمای شهر شيشه ای هم يه طرف ديگه قضيه است!! درسته که دوستی هاش از نوع اينترنتيه!! اما گاهی با بعضی ادما تو دنيای مجازی ميشه ارتباط حقيقی برقرار کرد!

من خودم ميدونم که نوشته هام اکثرا چرند و پرند هستن!! گاهی تعجب ميکنم که چطور بعضيها واقعا نوشته هامو می خونن... بارها وقتی به عقب برميگردم از شدت حماقتی که تو بعضی نوشته هام موج ميزنه خجالتم ميگيره و تصميم ميگيرم که از صفحه روزگار محوشون کنم!! اما چون تصويری از ارزويی که بودم هستن و ربطی به ارزويی که هستم نداره بهشون دست نزدم! خداييش چه جوری می خوندين اونارو و بر من نميخنديديد؟  اينا رو گفتم که از همه کسانی که تا بدين روز وبلاگ منو می خوندن تشکر عظمايی به عمل بيارم!!!!  چون با وجود همه چرند و پرنديتش ادمايی هستن که بيشتر از ۹۰٪ نوشته هامو خوندن...و خب واقعا جای تشکر داره

ديگه چی بگم؟!؟! هيچی!!فقط اينکه وبلاگ جونم يک سالگيت مبارک!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۳

 

سلااااااااااااااااااااااام بر عزيزانم می دونستيد امروز خورشيد از مغرب طلوع کرده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ديب ديب (من جمله صداهايی که من در مواقع بروز هيجانات عاطفی اعم از + و - از خودم صادر ميکنم)

من امــــــــــروز جزوه نوشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! برای اولیــــــــن بار پس از ۲ سال خوردن و خوابيدن در يونی!!!!!! البته اطرافيانم ميگن تو از دکتريت فقط بدخطيشو بلدی اما نه که تو شهر کورا يه چشمی پادشاهه..دوستام به من گفتن که جزوه جلسه ۲ پاتو رو پاکنويس کنم!!!!!!!!!!!! خداييش نه تنها تو دوره ۳۶ پزشکی دانشگاهمون که در طول قرون و اعصار احدی چنين جزوه رديفی ننوشته  (الهی که من به قربان خودم بروم!!!!) واقعا هيجان زده ام!!!!!!!!!!! البته من می خواستم به سری از اين شعر جوادا زير جزوه ها بنويسم : گل سرخ و ارغوانی فراموشم نکن و ... که جو عاطفی احساسی دروشه منتهاش دوستام نذاشتان!

...................................................................................................................

يه دليل ديگه هم داره که ميگم امروز افتاب و قضايا...من امروز درس خوندمممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(اخه استاده می پرسه بعد ادم ضايع ميشه) ...اونم با چه مکافاتی!! از پسر همسايمون گفتم؟!؟! ايشون موجودی هستند بسیــــــــــــــــــــــــــــــــار خوش تیپ و خوش صدا!! بعد فکر ميکنن که همونجور که خودشون قربون صدای خودشون ميرن ملت هم عاشق سينه چاک صداشون هستن!!!!!! هر وقت من تو زندگانی حيات بشريم می خوام درس بخونم اين بشر اواز خوندنش ميگيره!!اول صدای موزيکهای زيبايی که نمايانگر سليقه درخشانش هستن رو بی نهايت بلند می فرمايند طوری که من با پنبه توی گوشامم احساس ميکنم که کنار بلندگو وايسادم!!!!! بعدم خودش جوگير ميشه و شروع ميکنه به اواز خوندن و حالا نخون کی بخون!!!!!!!! حالاکه خوبه!!!!!!!!! موقع امتحانا خب چون امتحانای ما طولانيتر از اوناست اين تعطيله بعد شبا که من به زور قهوه خودمو بيدار نگه ميدارم که درس بخونم ايشون پارتی ميگيرن و با بر و بچزشون شروع ميکنن به اواز خوندن!!!(خودش کمه ادم هم مياره!!!!!!!) بعدم که تموم ميشه اواز دسته جمعيشون هی دست می زنن واسه خودشون و ميگن دوباره دوباره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ای خداااااااااااااااااا بعدم جو خودشون ميگيردشون دوباره شروع ميکنن!!!!!!!!!!!!!

خلاصه اگه من اين پسره رو چيز خورش کردم نگين  چرا!!!!!!!!!!!! ديوونه ام کرده به امام رضا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳

 

فردا بايد برم دانشگاه!! من که هر قدرم تابستون حوصله ام سر بره و برای بازگشايی مدرسمون اشتياق داشته باشم اين روز قبل از روز اول, ترجيح ميدم برم زير گيوتين که افتاب فردا رو نبينمبا اين حال هنوزم مثل کلاس اول دبستانم لباسامو حاضر ميکنم و تو کيفم دستمال تا کرده می ذارمازاده هم هميشه اين کارمو مسخره ميکنه تازه خبرش رسيده که استاد پاتو هم حسابی هاپوه  اخه من چه گناهی کردم که بايد فردا برم مدرسه!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!

تازه کم غم و غصه داشتم بايد ماتم يه چيز ديگه رو هم بگيرم!! موهای نازنينمو کوتاه کردممامان خانمم گولم زد!! گفت فقط ۵ سانت کوتاهش ميکنم!! اما موی بيچاره منو که تا کمرم بود تا سر شونه هام کوتاه کرده!!!!!!!خوب شد معنی ۵ سانتم فهميدم تو زندگی حيات بشريم!!!! اما خداوکيلی دارم حال ميکنم با موی کوتاه!! حمومم فقط ۳۵ دقيقه طول کشيد.هميشه بدون اغراق بايد ۲ ساعت با اون مو کلنجار ميرفتم

...............................................................................................................

داشتم يه مقاله ترجمه ميکردم رسيدم به کلمه empathy يعنی توانايی درک احساسات و نيازهای ديگران و نتونستم هيچ معادل فارسی ای براش پيدا کنم!!!! واقعا ما همچين موجود يه سر و دو گوشی تو فرهنگمون نداریم که لغتی هم براش نداريم يا من باز غربزدگيم عود کرده و مخم برای پيدا کردن کلمه جانشين کار نکرده؟!؟

مقالهه خيلی باحاله. درباره بلوغ عاطفيه...يه بار که احساسات نوستالژيک پاييزيم برطرف شده بود براتون به تفصيل درباره اش می نويسم

...............................................................................................................

توی کلاس نقاشی ای که ميرم (نگفته بودم ميرم کلاس نقاشی؟!) با اسم علی اسماعيلی پور اشنا شدم و اثراشو سرچ کردم..باورتون ميشه که اين نقاشيه ! اونم با ابرنگ؟!؟!؟!؟!

                          

اگر می خواين بقيه کاراشم ببينيد برين اينجا

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳

 

کشتمش! خب تقصير خودشه!!اعصاب ادمو سگی ميکنه ديگه!!! اون ويز ويز صاحاب مرده اش به کنار..امده يه کاره رو لپ منو نيش زده! الهی که نسلت منقرض شه از رو کره زمين که هر چی بی خوابی می کشم يکميش از دست توه!!!! اوفه!!!

...............................................................................................................

من برگشتم برای همين تا اطلاع ثانوی برام ارزوی سفر خوش نکنين! م م م به قول باباييم از مزايای سفر اينه که ادم قدر زندگی روزمره اشو بيشتر می فهمه!! نه که سفر بد باشه ها!! اما وقتی ادم مياد خونه و رفاه هر روزه اشو  ميبينه کلی کيف می کنه!!! اخه هتله نرم کننده مو نداشت بعدش منم هيچ جوره نتونستم اين موی دراز فرفری رو شونه کنم!! داشتم ديوونه ميشدم نظر شما چيه!؟ موافق نيستين که هيچ جا خونه خود ادم نميشه!؟!؟ اينو منی ميگم که عاشق مسافرتم ها!!

...............................................................................................................

ای کاش اول سال تحصيلی توی بهار بود نه پائيزلااقل اونجوری ميشد غمشو تحمل کردهميشه از اول مهر متنفر بودم!! جز کلاس اول دبستان که خيلی ذوق مرگ شده بودم و کلی احساس خانمی بهم دست داده بيد که رفته بيدم مدرسه و می خواستم وقتی بزرگ شدم معلم بشم!!! جيقيلا امروز روز اول مدرسه اشونه نه؟!؟! البته نيکی که يکشنبه رفته بود...اينقدر دلم به حال خريت اين جيقيلا ميسوزه که وقتی باهاشون مصاحبه می کنن ميگن ما امديم مدرسه سواد ياد بگيريم دکتر بشيم مهندس بشيم.....اخه فينگيلی....استغفرالله يادم نميره روز اول دبستانمو...با اينکه وقتی کوچولو بودم ۴۶۵۳۶۴ برار الانم شجاع بودم اما اون روز جو بر و بچز منو گرفته بود و يه لايه ظريف اشک جلوی ديدمو تار کرده بود!!! به جز اون باری که درد دراومدن دندون عقلمو احساس کردم اون روز تنها باری بود که اونقدر احساس بزرگی می کردم گرچه داشتم به انگشت کوچيکم نگاه ميکردم که اونموقع شايد۴ سانت هم نبوده!! يه دختر کوچولو با کلی برنامه که هيچ کدوم اونجوری نشد که اونموقع می خواست!!! اما هيچوقت يادم نميره که چقدر مصمم بودم!! به هر حال جشن شکوفه ها بر نوباوگان اين مرز و بوم مبارک!! باشد که اينان ايران اباد بسازند و اين تيریپا......

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۳

 

اعصابم سگيه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

وسط کارام با کامپيوتر مدام اين مانيتور ديونه ام غش ميکنه!!!! ديگه اون روی منو بالا اورده اينقدر که ميزنم تو سر و صورتش!! نه که از حرص ها!!! چون ديونه ام کرده ديگه فکر ميکنم اينجوری ميزان ادرنالينش ميره بالا و به هوش مياد!!!!!!!!!!!!!!!!!

...................................................................................................................

دارم ميرم مسافرت...حالا که تابستون تموم شده تازه گچ دست مامانم هم باز شده و تازه ميتونيم بريم مسافرت!!! هفته اول يونی رو دودر می کم بدين طريقت!!!!!!!!

همين ۵ خط رو نوشتم جونم بالا امد..........

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۳

 

پسره دستشو گذاشته بود زير چونه اش و به بی نهايت فکر می کرد و به دوره تناوب که تا بی نهايت ادامه می داشت!! از نظريه بی نهايت متنفر بود..از نظرش بالاخره هر چيزی می بايست نهايتی می داشت...بی نهايت راه حلی بود که ادمايی که عرضه پيدا کردن راه حل ها رو نداشتند از خودشون در اورده بودن!!! مثل خدا...و اينکه جهان چه جوری به وجود امده بود..و چرا...و اينکه اخرش چی می شد...از جوابای معلماش هم متنفر بود...اينکه می گفتند که اينجور مسائل توی ذهن ادم نمی گنجه....توی يه کتابی خونده بود که کارايی مغز انسان عددی به طول ۱۰ ميليون کيلومتر با به کار گرفتن صفرهای استاندارد ماشين تحرير پس از عدد يک خواهد بود!!! چطور ممکن بود نتونه جواب اين سوالات رو پيدا کنه؟!

اينقدر فکر کرد که سرش داغ شد...پا شد و تلويزيون و روشن کرد:

بله بينندگان عزيز... خانم مدنا با جديدترين شوهرش ماه عسل رو در...کانال رو عوض کرد: تبليغ قرصهای لاغری...سلام چی چی جون!!! چقدر امروز خوشگل شدی و لباست بهت مياد... ميشه فلان اهنگ رو پخش کنی؟!و........... سرش داغتر شد!!!! اين انسان های ابله چطور به خودشون اجازه می دادن که وقتی هنوز فلسفه زندگيشونو کشف نکرده بودن..وقتی اينهمه ادمای بدبخت توی دنيا بودن..وقتی هنوز نسل بشر با سرطان و ايدز دست و پنجه نرم می کرد به يک همچين خزعبلاتی بپردازن؟!!؟!

برگشت سر کتاباش...تنها موجوداتی که می تونست درکشون کنه!!! تنها موجوداتی که از بودن در کنارشون احساس لذت می کرد... و شروع کرد به خوندن: اختلالات ريتم به طور شايعی با بيماری های ساختمانی قلبی زمينه ای, خصوصا CAD و اختلال کارکرد....

................................................................................................................

تصميم گرفت بره کوه...به هر حال o2 خالص به بالا بردن راندمان مغز کمک می کرد...داشت به فلسفه زندگی فکر می کرد که يه صدای نازک رشته افکارشو ريخت به هم: چه روز قشنگيه نه؟! برگشت طرف صدا...يه دختر جوون...نه چندان خوشگل...با لباسای اسپرت بود...حوصله مزاحم رو نداشت...با سردی تمام گفت بله و برگشت که به راهش ادامه بده...دختره اما دوباره شروع کرد:شما زياد نميای کوه!! من همه ادمای اينجا رو می شناسم...با همه دوستم...اسمم شاديه...همه می گن خيلی بامسمی است...اسم شما چيه؟! واقعا حوصله نداشت...تصميم گرفت بی محلی کنه..اينطوری يارو خودش کنف ميشد و می رفت...دختره اما انگار که يادش رفته باشه سوالی پرسيده و بخواد که منتظر جواب باشه بازم شروع کرد به حرف زدن و حرف زدن...من اينجا رو بيشتر از همه کوه ها دوست دارم..نه فقط به خاطر اينکه طبيعتش باحالتره..اخه ادماشم خاص ترن...شما چرا اينجا رو انتخاب کردی؟! ...به خاطر ارامش...دختره يکمی لباشو کج کرد و گفت:اره خب اينجا اسمونش خيلی ابيه..به خاطر ابی اسمون ميگی ارامش نه؟! يه نفس عميق کشيد و گفت: نخیــــر...به خاطر سکوت و تنهايی...دختره فقط خنديد...يه خنده شاد و از ته دل..طوری که اون نتونست جلوی لبخندشو بگيره...پيش خودش فکر کرد شايد بد هم نباشه يکمی با دختره حرف بزنه...به هر حال مدتها بود که اينکارو نکرده بود...به اميد اينکه دختره رو بيشتر سر حرف بياره پرسيد: گفتی زياد ميای اينجا؟! دختره گفت اره..بعد بی مقدمه پرسيد: يه چيزی بخونم؟! امروز اخه خيــــلی روز قشنگيه...يه دشت زيبا  يه باغ پرگل..گلهای صحرايی ,اواز بلبل....و شروع کرد به جست و خيز...از شدت تعجب نمی دونست که چی کار بايد بکنه يا چی بگه... پرسيد چرا به نظرت امروز خيلی روز قشنگی مياد؟! دختره يه لبخند زد و شونه هاشو انداخت بالا و دور و برشو نگاه کرد و گفت: خب ديگه از اين قشنگتر چی می خوای؟! ابی اسمون...سبزی درخت..صدای اب و پرنده..گرمی خورشيد...زندگی..خود زندگی...يه نگاهی انداخت به دور و برش...اره خب قشنگه...اما همه اينا چه ارزشی داره وقتی ندونی که چرا داری زندگی می کنی؟!تو اصلا تا حالا به اين فکر کردی که چرا داری زندگی می کنی؟!دختر چند لحظه خيره بهش نگاه کرد ... بعد پرسيد...خب تو چی؟! تو فکر کردی؟! جواب داد:خب اره..خيلی هم زياد...دختره پرسيد: و نتيجه اش؟! يه نفس عميق کشيد و با افسوس جواب داد هيچی...البته خيلی زياد سعی کردم که بدونم...کتابای زيادی خوندم...با ادمای زيادی صحبت کردم..اما هيچوقت قانع نشدم... دختر نشست روی زمين...يه گل رو بو کرد و پرسيد: از  گل چی می دونی؟! با تعجب يه پوزخند زد و گفت:خب گل...گله ديگه...البته از نقطه نظر علمی که بخوای... حرفش رو قطع کرد و گفت: نه اتفاقا اصلا از نقطه نظر علمی نمی خوام...تا حالا يه گل رو بو کردی؟! تا حالا لطيفی گلبرگاشو با نوک انگشتات احساس کردی؟! تا حالا شبنم روی گلبرگا رو خوردی؟! تا حالا به صدای پرنده ها گوش دادی؟! فکر کردی که موقع اواز خوندن چی ميگن؟! تا حالا عاشق شدی؟! هيچوقت دست کسی رو تو دستات گرفتی و سعی کردی که احساستو بهش منتقل کنی؟!...اصلا تا حالا يک ثانيه هم زندگی کردی که دنبال علتش می گردی؟!؟!! ساکت ايستاده بود و به دختری نگاه می کرد که مسلما نه تحصيلات عاليه ای داشت نه اهل کتاب بود...نه از نظريه نسبيت سر در مياورد و نه از قوانين نيوتن...نه شايد حتی فرق پرچم گل رو با مادگيش می دونست, چه برسه که بخواد از تمام کارايی مغزش استفاده کنه..اما مفهوم زندگی رو درک کرده بود!!!!!همونجا نشست روی زمين...چقدر وقت و هزينه صرف کتابهای مختلف کرده بود و حالا اين دختر بايد بهش ياد می داد که از راه فکر و مغز نميشه همه درها رو باز کرد..گاهی احساس تنها کليد قفل بود!! توی چشمای دختره نگاه کرد...چشمای سياه و شيطونی داشت که برق می زدن!!! چرا نفهميده بود که چقدر چشمای دختره قشنگن؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

امروز صبح من برای پنجمين بار دختر عمه شدم نی نی گولومون اسمش kevin هستش و اسم فارسيشم ميشه کيوان!! اميدوارم به برادرش نرفته باشه وگرنه بايد بگم طفلکی زن داييم  يک موجودييی بود jason (ساسان)!! می خواستم بوسش هم بکنم با کله می زد تو دماغ بيچاره ام!!!

...................................................................................................................

امروز سالگرد ازدواج مامان و بابام هم هست  ۲۳ سال پيش چنين روزی اين دو کبوتر جوان به خانه بخت رفتن!! جريان اشناييشونم اصلا رمانتيک نيست! عمه بزرگم همسايه بالايی مامانی و باباييم بوده بعدش به بابام مامانمو پيشنهاد کرده بابامم ديده چه لقمه چربـــی  در جا بله داده!! مامان جان هم قبول کردن و خلاصه با هم ازدواج نمودن!! خلاصه نه ۳۵۴۲۵۴ بار خواستگاری بوده!! نه جريانای از بزرگا انکار و از اينا اصراری نه تيریپ دايی جونام بزن بزن هر چی خواستگار بوده, بوده ...نه لااقل يه برخورد اوليه هيجان انگيزی!!  منتهاش همين که باعث شده من به دنيا بيام خودش يعنی يک حادثه هيجان انگيز و زيبا و رمانتيک و جذاب و خواستنی و...برای جهانيان ديگه

اما خداييش سخته ها!! ادم ۲۳ سال با يکی زندگی کنه و حوصله اش سر نره

کلا به نظر من ازدواج و اين جور مسائل چيزای پيچيده و عجيب غريبی هستن! اينکه اين همههههه ادم توی دنيا هستن با کلی خصوصيات ممتاز...هر چقدر ادم حساب کنه يکی خوبه بازم بهترش پيدا ميشه!! منتهاش ادم فقط يکی رو انتخاب ميکنه و متعارفش اينه که تا اخر عمر باهاش زندگی مشترک تشکيل بده و کبوتری و قضايا...يه چيز خيلی خاصی بايد باشه اين وسط نه؟!؟!؟!؟!؟ حالا فعلا نمی دونم هر وقت تجربه کسب نمودم براتون ميگم چی

................................................................................................................

يک چيزی پيدا کردم تو اين زمينه از بين نامه های عاشقانه خليل جبران به ماری هسکل ::

عشق همچون يک جويبار بايد در جنبشی پيوسته باشد.اما بر سر اغلب زناشويی ها چه می ايد؟! گمان می کنند اب رود همواره جاری است و هيچ نگران نيستند.بعد زمستان می رسد و اب ها يخ می بندد و تنها ان گاه می فهمند که در اين زندگی هيچ چيز به طور مطلق تضمين نشده است.

خلاصه اينجور که بر مياد اينم يه قسمت ديگه ای از ماجرا بيد! اگه می خوايد سالگردای ازدواجتون به ۲۳ سال و بيشتر برسه پيوسته در جنبش باشيد

................................................................................................................

قالب جديدم دست پخت  اين خانوميه اينجام مرسی!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳

 

اصولا شنيدين شاعر ميگه دختر ايرونی اگه باش بمونی برق عاشقی رو تو چشاش می خونی..مردای ايرونی شادن و مربون اما خيلی کلک ناقلا و شيطون؟!

در راستای اين شعر پربار منم تصميم گرفتم عناصر مختلف ايرونی رو به جوامع بين المللی (جانم؟!) معرفی کنم تا بحثی تو کار نباشه که ايرونی چنين است و چنان است!

اصولا ايرونی يعنی کسی که ۱۰۰٪ که سهله ۵۵۹۰۰۰ ٪ دل و زبونش يکيه!! اصلا نه تعارفی بلده تيکه پاره کنه!!! نه بلده جلوی يکی بهش حرفای گل و بلبل بزنه پشت سرش هر چی از دنش درمياد بهش بگه!!!

اصولا ايرونی اصلا نمی دونه بادمجون چی هست که بعد بخواد بچيندش دور قاب!!

اصولا ايرونی اصلا کسی نيست که به ازای هر رکعت نمازش ۷۴۵۳۷ بار از خدا بخواد که نسل حشمت رو از کره زمين برداره منتهاش وقتی بهش ميگن که دعاش مستجاب شده و حشمت و ضمائم و متعلقاتش دار فانی رو وداع گفتن بگه:وااااااااااااااااااااااای حشمتم!! حشمت جانم!! چرا رفتی؟! چرا منو تنها گذاشتی و رفتی؟! حالا من بی تو چه کنم!؟؟!؟!؟؟!؟!

اصولا ايران تنها جاييه تو دنيا که راننده هاش وقتی عابر پياده رو از دور می بينن به جای اينکه پاشونو بذارن رو گاز می ذارن رو ترمز و به عابر محترمانه می فرمايند که بفرماييد

اصولا ايرونی اون مسافری نيست که وقتی توی تاکسيه انتظار داره هر جا که اراده اش بر انجا قرار گرفت - و در دم- راننده, ماشينو نگه داره اما وقتی خودش راننده است به راننده تاکسی ها بگه ثقعغفغ سيلب فغااسی تتنتنتنرسليب بلانسبت کائ اينجا جای وايسادنه؟! اونم يهو؟!

اصولا مرد ايرونی اصلا اون مردی نيست که وقتی توی تاکسی نشستی مجبور شی خودتو کاغذ کنی اما اون ۶ برابر تو جا بگيره و فقط ۳ برابر عرض شونه هاش پاهاشو از هم باز کنه و وقتی ماشين می خواد دور بزنه ۶ برابر حد معمول به چپ يا راست خم شه!!!

اصولا مردای ايرونی اينقدددددددددد خير هستن که چشم ندارن ببينن که يک خانمی - حالا با هر تیپ و قيافه ای و از هر قشری از اجتماع - کنار خيابون وايساده و در کمال مهربانی و با نيت خير با چراغ زدن و بوق و ترمز اعلام امادگی برای خدمات رسانی می فرمايند!

اصولا دختر ايرونی باچاره اصلا اونی نيست که يا از اين ور بوم ميفته يا از اون ور بوم!!تو خيلی زمينه ها!!

اصولا ايران جزو معدود ممالکیه که در اون  رابطه هيچوقت جای ضابطه رو  نمی گيره!! اصولا ايرونی مفهوم پارتی رو نمی دونه!!؟!؟(پارتی چی بيد؟!)

اصولا توی ايران پليس ها وقتی کسی رو جريمه می کنن (البته نه که ايرونی ها ۳۷۴۵۶٪ تابع قوانين و مقررات بيدن اصولا تخلف تو ذاتشون و خونشون و ژنشون نيست!! منتهاش ۷ قران به ميون اشتباه پيش مياد ديگه!!) بدون اينکه طرف قصد رشوه دادن داشته باشه زير گواهينامه شيرينی نمی خوان!!

اصولا ايران اصلا کشوری نيست که با اينکه ۹۹.۹۹٪ افراد اجتماع از دولتمردان باکلاسشون راضی نيستن همچنان تحت سلطه اون رژيم باشن!! نه که روحيه ظلم ستيزی تو خونشونه!! و اصولا اجتماع رو بر خودشون مقدم می دونن!!! اصلا همه جان بر کف اماده ان که با اينجور قضايا بستيزند!! به خاطر همينه که تو تاريخ ۲۵۰۰ ساله اساسا مشکلات سياسی و اجتماعی نداشتن!

اصولا مردای ايرونی خوب و باغيرتن توی عاشق شدن راستی راستی تکن ( واقعا تکن خدا وکيلی!! هيچکس اينقد گل و بلبل عاشق نميشه!!!)

می تواند ادامه داشته باشد........ شما چيا ميگين!؟

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳

 

اين سريال ها و بعضا فيلم های محترم فارسی رو رويت کردين که توشون بازيگرای اصل خارجی ميارن ديگه؟! ماشالله هزار ماشالله نمی دونم چطوری مثل گل و بلبل لغات فارسی رو بلدن منتهاش ساده ترين جمله ها رو هم نمی تونن با گرامر صحيح بيان کنن!! بامزه اش هم اينه که از هر جای دنيا که امده باشن لهجه زيباشون يک چيز ثابته! اينکه به خ بگن ک !!! به جان خودم نباشه به جان شما ماماناشونم نمی فهمن که اينا ايرونين خودشونو جای خارجی ها جا زدن!!!!!!!!!!!!

پارسال همين موقع ها بود که داييم و خانمش امده بودن ايران بعد تو فرودگاه راننده تاکسيه با نيش باز به خانم دايی جان گفت: خيلی خوش امد شما به ايران!! من اونموقع خنده ام گرفت و برای يارو دعا کردم به حق ۵ تن ال عبا که خدا بهش شفای عاجل بده!!

چند روز بعدش دختر يه دايی ديگه ام با خانم همين دايی جان رفته بودن تو سبزی فروشی که بعد دختر داييم برام تعريف کرد که يارو يه شويد گرفته سمت خانم دايی جان و گفته اين هست ششششش ويد شششششششش ويد !!!! وا !! يا امام سوم!!!!! 

و اگه بخوام از اين موارد بگم فراوانند!! يکی نيست به اينا حالی کنه که بابا جون برای اون که فارسی بيلميره اصلا فرقی نميکنه که شما مثل بلبل فارسی حرف بزنين يا اينجوری قضايا رو بپيچونين!!!!! ميگن اين وسايل ارتباط جمعی بداموزی دارن....مثل اينکه رو افکار عمومی هم اثر مخرب داشته اين بازی های زيبا!!!

اما يه چيزی برام جالبه اينکه با همه اين مسخره بازی ها اخرش پيام اصلی بين ادمايی که حتی يک کلمه مشترک هم توی زبان هاشون نيست رد و بدل ميشه!!! ادم چيز شگفت اوريه نه!؟

...............................................................................................................

ممنون از همه دوستای گلی که تولدمو تبريک گفتن..سعی کردم تا جايی که امکانش بود حضوری تشکر کنم اگه کسی يادم رفت شرمنده!!

از بين اين همه دوستام فقط ۴ نفر بهم زنگ زدن و با يکيشون رفتم بيرون!! بقيه با يک اس ام اس يا چيزی مثل اون سر و ته قضيه رو هم اوردن..بامزه است ديگه...ميگن تکنولوژی دنيا رو تبديل کرده به يه دهکده که فاصله توش مفهوم نداره...!!! واقعا بامزه است ديگه..ادمايی که ۱ کلمه حرف همو نمی فهمن ارتباط برقرار می کنن از راه يه چيزی ورای زبان...اما ............

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳

 

                                         

امروز من می تونم بگم:

            من ارزو ۲۰ سال دارم

تو و تو و تو تولدم م ب ا ر ک

۷۳۰۵ روز پيش ساعت ۱۰ دقيقه به ۱۰ صبح يه گوگولی که اونموقع شبيه قورباغه بود و ۴۹ سانت قد و ۲۷۰۰ گرم وزن داشت به دنيا امد...باورم نميشه که يه زمانی اونقده کوچولووووو بودم!! ادما بزرگ ميشن ديگه!! کاريش نميشه کرد!!

بازم ميگم که خودم جون تولدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۳

 

فيلم روزی که زن شدم رو ديدين؟! فکر کنم مال مخملباف بود يه فيلمه ۳ قسمته است که هر قسمتش درباره يک جنس مونثه..يه دختر بچه يه دختر جوون و يه پيرزن...تيکه اولش رو خيلی دوست دارم...حوا اسم دختر کوچولوييه که داره ۹ سالش ميشه و مادربزرگش بهش ميگه تو امروز زن شدی و از اين به بعد می بايستی که حجاب داشته باشی و ديگه نبايد با دوستت که پسره بازی کنی اما دختره ميگه که ظهر به دنيا امده و هنوز يک ساعت به زن شدنش مونده...و توی اون يک ساعت می خواد که برای بار اخر با دوستش بازی کنه...مامانش اجازه ميده و يه چوب ميده دستش و ميگه اينو بذار رو زمين وقتی که ظهر بشه ديگه سايه نمی ندازه رو زمين...خلاصه سايه چوبه همين جور کوچولو و کوچولوتر ميشه تا اينکه بالاخره تموم ميشه...

اگه اخرين ساعت هايی باشه که می تونين مثل يک بچه ازاد ازاد باشيد چی کارا می کنين؟!

................................................................................................................

اگه فکر می کنين قضيه به ۲۰ سالگی بنده ارتباطی داره بايد بگم خيلی اشتباه نمی کنين...دروغ چرا!؟ از اينکه تا چند روز ديگه ۲۰ سالم ميشه کلی احساس بزرگ بودگی بهم دست داده..کلی احساس جديت در امور زندگيم می کنم...درسته که ادم بزرگ بودن سخته..ادم بزرگ بايد رفتارهاش معقول باشه..بايد حرف دهنشو بفهمه..بايد با ديد باز عمل کنه و...چون ديگه هيچکس به بهانه اينکه بچه ای نمی بخشدت..ديگه خانمی شدی واسه خودت... اما من ادم بزرگ بودگی رو دوست دارم .اما قضيه اش اينه که از حالا دارم فکر می کنم وقتی می خوام شمع های کيکمو فوت کنم چه ارزويی بايد بکنم؟! جالبه که هميشه بايد از بين شونصد تا ارزو انتخاب می کردم...اما حالا نمی دونم... شما بودين چی ارزو می کردين!؟

................................................................................................................

اگه بهتون بگن ۱ دقيقه خدا هر چی کار داره می ذاره کنار و به حرف شما و فقط شما گوش می کنه چی بهش ميگين؟! چی ازش می خواين؟! اصلا چيزی ازش می خواين؟! دوست دارم جوابمو بدين...البته نه لزوما به من..پيش دل خودتون...جانم؟! بی خود کردم دوست دارم!؟ واه واه!!! نوبرشو اورده

................................................................................................................

تولد تولد تولدت مبارک!!! اصولا ميگن شهريوری ها گل و بلبل و لاله و سوسن و سنبل هستن...بر منکرش لعنت

................................................................................................................

راستی امروز رفتيم سينما..فيلم شمعی در باد...از نقطه نظر کارشناسانه و منتقدانه بايد بگم که اين عسل بديعيه دماغشو عمل کرده بود..اينقده بد شده بود..نه به خاطر اين ها!! اصولا يه جورايی ظرافت کليشو از دست داده بود..اين يارو حسام نواب صفوی هم دماغشو عمل کرده بود!!!!!!!! ايش ايش!! چه ابروهايی هم صفا داده بود!!! اگه هم جريان فيلم و اينا رو می خواين برين ببينينش!! به من چه که بهتون بگم؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳

 

همه دنيا می دونن که ۳ تا چيز منو ديوونه می کنه!! اول اينکه وقتی واسه دل خودم رفتم تو فکر و بعضا واسه دل خودم لبخند مليحی هم رو لبم نقش بسته ( که اصولا خبر می ده از سر درون!!) مچمو بگيرن!! دوم اينکه يه جور کشداری ازم بپرسن حالت خوبه؟!؟!؟ که مفهوم استفهام انکاری بده!!! و سوم اينکه وقتی خوابم, بيدارم کنن!!!!!! علی الخصوص با تلفن!!!!! حالا از اينورم داشته باشين که تابستونه و احدی به موبايل بيچاره من زنگ نمی زنه که حالی ازم بپرسه!! اونوقت راه به راه وقتی خوابم يه موجودات سيبيل کلفتی زنگ می زنن به موبايلم و با عنايت الله و عزت الله و نقلعلی و قلی مراد کار دارن!!!!!! يک دفعه نشد يکی شماره منو اشتباه بگيره و با رزيتايی ,انديايی ,اناستازيايی ,موجود غير سيبيل کلفتی کار داشته باشه!!!!!!!!!! بديشم اينه که هر چی بهشون ميگم اشتباه گرفتين باورشون نميشه!!! نمی دونم کجای صدای نازک من کچل, به صدای عزت الله می خوره که هر چی قسم می خورم که اشتباه گرفته باورش نميشه و باز ميگه عـــــــــــــزت؟!؟!

...............................................................................................................

عجب غلطی کردم من بی جنبه!!! حالا نمی دونم باز چقدر طول ميکشه تا بتونم دوباره تنها توی اتاق خودم بخوابم و بعدش چقدر طول ميکشه تا بتونم با چراغ خاموش توی اتاق خودم بخوابم و بعدش چقدر طول ميکشه که راحت خوابم ببره و بعدش چقدر طول ميکشه که نصفه شب از خواب نپرم...شماها وقتی می ترسين چی کار می کنين که ديگه نترسين؟! خوش به حال ادمای شجاع!! it's so hard to overcome the fears!!

...............................................................................................................

اين رضا زاده هم ادمو ياد رستم دستان می ندازه!! عين توی شاهنامه که هر وقت کيکاووس از همه جا رونده و مونده ميشد رستمو رو می کرد!!! منتهاش من نفهميدم چرا وقتی رضا زاده بيچاره طلا گرفت اول از همه يارو گزارشگره به مقام معظم رهبری تبريک گفت!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!

...............................................................................................................

وقتايی که سالمم هميشه فکر می کنم که مريضی خيلی رمانتيکه!! واااای ادم می گيره می خوابه روی تخت..صحنه رمانتيک واااااااااااااای اما وقتی خودم مريض ميشم اصلا به نظرم رمانتيک نيست!! خيلی هم بده!! ابودردا شدم!! اخه هيچوقت که مثل ادم يه مرض نمی گيرم!!! می گم که it never rains but it falls

...............................................................................................................

تو خود را از پيوند عشق رها کردی

و من خود را از زنجير نفرت

پايان عشـــــــــــــــــــق

بی تفاوتی است

من به اين اعتقاد دارم!! اره؟! دارم؟! نمی دونم!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۳

 

هر کی گفته که هر کسی خودش سرنوشت خودشو می نويسه حتما يا هميشه خيلی خوش شانس بوده يا خيلی ادم جزئی نگری بوده!!اينکه کجای دنيا متولد بشی, والدينت کيا باشن, اصلا خودت چه ريختی باشی همه توی زندگيت و روحيات و افکارت و وجودت کلی تاثير داره..حتی اينکه توی مدرسه رو کدوم نيمکت کنار کی بشينی هم چيزيه که دست خودت نيست ولی به هر حال تاثير خودشو داره!!! فقط يه محل های خاصی از مسير زندگيه که ادم تو دو يا چند راهی ها قرار ميگيره و انتخاب خودش روی زندگيش تاثير می ذاره چون هر کدوم از اون راه ها رو که انتخاب کنه در نهايت به يک مقصدی ميرسه!!! البته شايد مقصد نهايی همه, يک چيز باشه اما رسيدن و نرسيدن به اون, متاثر از خيلی چيزاست که همشون دست خود ادم نيست!!! تا حالا شده فکر کنيد اگه برگرديد به عقب و دوباره وايسيد توی محل دوراهی های زندگيتون و راه های ديگه ای رو که داشتيد انتخاب کنيد اخرش چی ميشه؟! مثلا من اولش رشته ام رياضی بود!! يعنی به زور توی رشته رياضی ثبت نامم کرده بودن اما خودم به انسانی علاقه داشتم..منتهاش چون مدرسمون انسانی نداشت در نهايت رفتم تجربی!! اما اگه الان زمان برگرده عقب فقط و فقط رشته هنرو انتخاب می کنم!!! به هر حال... گاهی بامزه است که ادم برگرده عقب و تو خيالش بره تا ته همه راه هايی که يه روزی با انتخاب راه خودش ,چشماشو روشون بسته نه؟! گرچه خودم هميشه به خودم گفتم که ارزو!! توی انتخابات ثابت قدم باش و هميشه مستقيم برو جلو و چيزی رو که شروع کردی تموم کن!! اما خب فکر کردن درباره راه های ديگه ای که داشتيم شايد توی دوراهی هايی که بعدا باهاشون مواجه ميشيم کمک کنه!! فکر کنم حوصله نوشته طولانی نداشته باشيد و من خيلی دختر بدی ميشم اگه يه سری چيزا از بازيای سرنوشتو تعريف کنم نه؟! باشه می ذارم واسه بعد!!!

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

                                         جمعه لوس!! مزه کاغذ ميده!!

جمعه هميشه روز دپرس شدن منه!!!! ديدن اينکه يک هفته ديگه هم از عمرم گذشت و من هيچ غلطی توش نکردم و هيچ جای دنيا رو نگرفتم!!!! و در عين حال نه که فرداش شنبه است و شروعی دوباره رو نويد ميده!! هميشه روزيه که به خودم قول ميدم که از فرداش دختر فعال و خوبی بشم!!!! از جمعه های کسالت بار و طولانی تابستون متنفرم!! مخصوصا که هميشه وقتی به ازاده ميگم بيا بريم بيرون ميگه ۲ تا دختر تنها روز جمعه برن بيرون؟! خدا به دور!!!!!!!!!!!!! به مامان اينام که ميگم منو لااقل ببرين تا اين اپاچی يه همبرگری چيزی بخورم ميگن  خب همبرگر خودمون درست می کنيم...بعدم که به زور همبرگر خودشونو ميدن بخوری می پرسن حالا خودمونيم اين بهتر نيست؟!؟ سالمه!! می دونی با چی درست شده!! منم فقط اينجوری نگاهشون ميکنم!!! خداييش همبرگر بيرون خوشمزه تره ديگه اخه!!! امان از دست مامان خانما و اقا باباها

                                   شنبه بی ثمر!! مثل ادامس می مونه

اينقدر دير از خواب بيدار ميشم که خود به خود نصف برنامه هايی که قرار بوده انجام بدم رو کنسل کرده ام!!!!! احساس می کنم برای اينکه حالم خوب بشه نياز دارم که صندليمو بجوم و ميزمو خرد کنم و اينه امو بشکونم!!!!! اما مغز خر نخوردم که!!!! همينجوری دمرو خوابيدم رو تختم و دستای به هم قفل شده امو گذاشتم زير لپم و دارم روبرومو نگاه می کنم بدون اينکه چيزی ببينم و لعنت می فرستم به زندگی..به فرهنگ بی فرهنگيمون به انديشه که زنجير نميشه و به خود خرم که ادم بشو نيستم!!

                           يکشنبه خوب!!! مزه پرتغال ترش و شيرين ميده

يکشنبه ها روز کوهه و هميشه از ديدن بچه های اکیپ و و ورزش و بودن در طبيعت احساس خوبی بهم دست ميده...يه انرژی تازه ميگيرم!!!اما نمی دونم چرا با وجود اين همه بيکاری تازه ساعت ۱۲ شب يادم مياد که فردا صبحش کلاس زبان دارم و مشقامو ننوشتم!!!

                            دوشنبه خنثی!!! مزه اب ميده ديگه!!

مهمون داريم!! دوست مامانمه!!! سر زده مياد..خوشحالم که حتی تو خونه هم سر و وضعم مرتبه و ارايش دارم!! نمی دونم چرا اينجوری نگاهم ميکنه؟! عاشقانه عين مادر شوهرايی که هنوز دختره با پسرشون ازدواج نکرده؟!؟! اخه پسر اينکه جای بچه منه؟!؟! چه خوابی برام ديده؟! ميگه ماشالله مثل عروسک می مونی!!! هيکلتم که مثل باربيه!!!!!!!!!! چندشم ميشه!!! خيلی دلم می خواد بهش بگم خودتی!!! زور ميزنم که يه دونه از لبخندای مودبانه امو بهش بزنم!!! اما فقط می تونم اخم نکنم و بهش چشم غره نرم!!!

          سه شنبه خوبی که فرداش هيچ کار خاصی نداری!!مزه سند مالکيت ميده

يه کتاب پيدا کردم که انگاری مال عهد بوقه!!! طب سنتی به روش ايرانی!! کلی خنده است!! ميگه دو مثقال برگ درخت هلو يا شفتالو رو مثل چايی دم کرده ناشتا ميل کنيد دافع انواع کرم است!!!!!!!!فکر کنم ماها مغز خر خورديم که اونهمه داروهای اجق وجق (اينجوری می نويسن؟!) و اون همه دوزهای مختلف رو حفظ کرديم!!!!! يادش  نه به خير!!! استاد هاپوی انگل شناسی که من مثل هاپو ازش می ترسيدم!!!!!!!!!!!

                            چهارشنبه تنبل!! مزه خرمالو ميده!!

فکر کنم تنها کار مفيدم تميز کردن زير ابروهام بوده!! اينقدر زمان و تاريخ ها برام بی ارزش شده که تولد دوست قديميمو يادم رفته بهش تبريک بگم!!!!! اونم منی که اينقدر روی اين چيزا حساسم و اگه يکی همچين کاری رو با من بکنه باهاش قطع رابطه می کنم!!! نمی دونم حافظه من مختل شده يا دوستم کمرنگ شده؟!؟! سالی دو بار با هم حرف می زنيم..روز تولد اون و روز تولد من!!! هيچی هم نداريم که بگيم جز اينکه خب ديگه چه خبر؟! يه قرار بذار همو ببينيم..و هيچوقت هم قراری گذاشته نميشه!!!! از فاصله متنفرم!!!!!!!

                               پنجشنبه خوشحال!! مزه سيب ميده!!!

هميشه عاشق ۵ شنبه ها بودم!! چونکه فرداش تعطيله!!! حتی تابستونای تعطيلم دوستش دارم!!!! امروز رفتم دانشگاه و اخرين نمره چربمو گرفتم!! دلم برای دانشگاه خیـــــــــــلی تنگ شده بود!!! راهروهاش اينقدر خلوت بود که هوس کردم برقصم!!!! حيف که مردم فکر می کنن ادم خله!! بعدش يه سر به شاپور زدم..تصميم گرفته بودم اين دفعه طبق معمول اينجوری نکنم!! اخه حق تقدم رو رعايت نمی کنه و اول همشهرياشو راه ميندازه!!منم فقط اخرش بهش ميگم اول همشهرياتون ديگه؟!؟ باشه!!!! اما ايندفعه که می خواستم فقط با لبخند نگاهش کنم سرش خلوت خلوت بود!!! واقعا من مردم بس که به اين فکر کردم که چرا همه همه بقالا ترک هستن!؟! يه بچه تهرونی بقال پيدا نميشه واسه ما پارتی بازی کنه؟! بعدم ياسمن زد بهم و گفت وبلاگتو اپديت نمی کنی؟! منم گفتم چرا توشم يه چيزی می نويسم که دماغت بسوزه!!!!!!!!!!! بای بای ياسمن!!!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۳

 

اون صبح هم مثل هر صبح ديگه ای از خواب بلند شد...دوش گرفت..قهوه درست کرد..همينطور که اونو می خورد يه نگاهی به روزنامه انداخت...ارايش کرد..از خونه رفت بيرون..رفت سر کلاس...از اونجا سر کار..برگشت خونه...در حال شام خوردن تلويزيون تماشا کرد ...مسواک زد و رفت که بخوابه اما همون موقع زنگ در به صدا درامد...

يک مرد بسيار خوش تیپ و جوون پشت در بود...

ــ بله؟! شما؟!

* سلام...

ــ سلام..شما؟!

*اينقدر عجله داری که بدونی؟!

دختر کاملا جدی و منتظر نگاهش کرد..

* بسيار خوب...من عزرائيل هستم...بهتره که خودتو اماده کنی چون وقت مرگت رسيده..تو بايد با من بيای

دختر يخ زد..لرزيد...خشکش زد و ديگه صداش درنميومد...شايد فقط يه شوخی بود!!! اما يه چيز سردی توی چشمای پسره بود که اونو می ترسوند...يه چيزی وادارش می کرد که باور کنه که اون راست ميگه...

با زحمت گفت: اما ...اين عادلانه نيست...من هنوز خيلی خيلی جوونم...اين همه ادمای پير و کسل کننده...

اما خودشم می دونست که مرگ پير و جوون سرش نميشه...با نااميدی اضافه کرد..اما من وقتی به دنيا امدم ۲۴ ساعت توی دستگاه بين مرگ و زندگی بودم..اگر خدا عادله بايد حداقل اون ۲۴ ساعت رو به من اجازه زندگی بده...من ۲۴ زندگی از اون طلب کارم!!

فرشته مرگ برای چند لحظه بی حرکت ايستاد...بعد با لبخند سردش به دختر گفت:

بسيار خب..خداوند بزرگ ۲۴ ساعت زندگی رو به تو بخشيد...فردا شب همينجا منتظرم باش....و رفت

................................................................................................................

تا صبح حتی پلک هم نزد... و به اين فکر کرد که با ساعت های باقيمونده زندگيش چی کار بايد بکنه...با خودش فکر کرد شايد اگر همون موقع عزرائيل جونشو می گرفت بهتر بود...انتظار مزخرف ترين چيز دنيا بود...اما بعد با خودش فکر کرد چند ساعت هم چند ساعته...هميشه از مردن لحظه ای بدش ميومد و برای کسانی که در دم جون می دادند تاسف می خورد..هميشه دلش می خواست مرگ رمانتيکی داشته باشه... می تونست توی اون چند ساعت به خيلی از ارزوهاش برسه

وقتی که ساعت طبق معمول زنگ زد از جاش بلند شد...با خودش فکر کرد که شب دوش ميگيرم که وقت مردن تميزتر باشم...وقتی صورتش رو می شست به تصويرش توی اينه نگاه کرد چقدر زيبا بود!!! و چه حيف که هميشه صورت قشنگشو زير خروارها ارايش مدفون می کرد...با اين کارش باعث شده بود که صورت واقعيش براش بيگانه بشه...يک نگاه به هيکلش انداخت..چقدر جسمش رو دوست داشت...اما هيچوقت قدرشو ندونسته بود!!! هميشه هر بلايی به سر بدنش از موها گرفته تا انگشتای پاهاش اورده بود که جذاب تر به نظر برسه...اما حالا وقت حسرت خوردن نبود...

برای خودش قهوه درست کرد...طبق معمول خواست که روزنامه رو بخونه اما ديد چه اهميتی داشت که توی دنيا چه خبر بود؟!؟! تو فلان نقطه دنيا چه اتفاقی افتاده بود يا فلان سياست مدار چه نطقی کرده بود؟!فقط زندگی بود که اهميت داشت...فنجون قهوه رو توی دستاش گرفت و چشماشو بست و به گرمای مطبوع فنجون اجازه داد که از راه روزنه های پوستش وارد دستاش بشه...چقدر لذت بخش بود و چه اسون هر روز اين لذت رو از دست داده بود...لذت چشيدن طعم های زندگی رو!!!

سر کلاس نرفت...چه فرقی می کرد که چی بخونه و چی بدونه؟! وقتی سرانجام همه فقط يک چيز بود؟! پيش خودش فکر کرد که چقدر ادما در عين اينکه با هم متفاوتند با هم يکسانند...همه قطره هايی بودن که روی هم دريا رو می ساختند...وقتی داری از يه بلندی می افتی هيچ فرقی نمی کنه که دستی که برای کمک به سمتت دراز ميشه دست يک کارگره يا دست يک مهندس يا يک پروفسور...فقط دسته که مهمه...الان که داشت می مرد می فهميد که چقدر توی مناسبات زندگی غرق شده بوده..مناسباتی که ادما ساخته بودن..وگرنه همه ادما مخلوق خدا بودند و همه توی وجودشون همون روحی رو داشتند که خدا در درونشون دميده بود....

رسيد به خونه دوستش...زنگ رو زد و منتظر شد...در باز شد و قيافه متعجب دوستش دم در ظاهر شد...

اه تو؟!!!!!! بيا تو..خوش امدی....

دختر رفت تو و روی اولين جايی که گير اورد نشست..گفت خواهش می کنم بيا اينجا بشين و به روبروش اشاره کرد...

دوستش در کمال تعجب روبروی اون قرار گرفت

خيلی اروم و شمرده گفت:يه چيزی هست که مدت ها بود می خواستم بهت بگم...اما غرورم اجازه نمی داد...اما حالا ديگه غرور اصلا مهم نيست..دلم نمی خواد توی دلم برای هميشه مدفونش کنم...من دوستت داشتم..منظورم اينه که دارم...و هميشه داشتم!!!

يه نگاه به دوستش کرد که چشماش قلنبه شده بود...ادامه دادن حرفش براش راحت نبود..ديگران درباره اش چی فکر می کردند؟! به خودش خنديد..چه اهميتی داشت فکر ديگران وقتی زندگی اون داشت تموم ميشد؟! مسلما وقتی می مرد ديگه حرف ديگران پشت سرش اصلا براش مهم نمی بود!! مهم اين بود که ارزو به دل از دنيا نره...

اروم گفت:هميشه وقتی نگاهت می کردم ارزو داشتم که ببوسمت..اجازه ميدی؟!

+

................................................................................................................

يه ويترين مغازه نگاه کرد...هميشه ارزو داشت که اون گردنبند الماس رو داشته باشه اما عقلش بهش می گفت که بايد پس اندازش رو برای روز مبادا نگه داره...حالا که ديگه روز مبادايی در کار نبود...حداقل برای چند ساعت هم که شده  به ارزوی داشتن اون گردنبند رسيده بود!!!پيش خودش فکر کرد کاش زودتر اين ارزوشو براورده کرده بود...حالا با بقيه پول پس اندازش چی کار بايد می کرد؟!

................................................................................................................

خيلی اروم همه خونه رو به دقت تميز کرد...بعد رفت حمام و با نقطه نقطه جسمش خداحافظی کرد....از اون همه بدرفتاری که گاهی برای جذاب شدن باهاش کرده بود عذرخواهی کرد...دلش برای جسمش تنگ ميشد؟! دلش سوخت...از اينکه يک عمر بی لذت و در ارزوی ارزوهاش رندگی کرده بود در حاليکه توی فقط چند ساعت تونسته بود به تعداد زياديشون برسه...اشک توی چشماش حلقه زد اما خيلی سريع سرشو تکون داد تا افکار منفی از سرش برن بيرون...به خودش قول داده بود حسرت گذشته رو نخوره و چند ساعت باقمونده رو اينطوری تلخ نکنه...دوست داشت با تمام وجود لحظه به لحظه رو زندگی کنه...

لباس سفيدش رو پوشيد و روی تخت دراز کشيد و مشغول دعا شد...گاهی بد شده بود..اما خدا مهربون بود و می بخشيد...با تمام حجم بدنش احساس خوشبختی و ارامش می کرد...زنگ به صدا درامد..از عزرائيل با لبخند استقبال کرد...عزرائيل هم با لبخند ازش پرسيد حاضری؟! يک نفس عميق کشيد و گفت: بله..عزرائيل با لبخند جواب داد..اما خداوند بزرگ يک سال ديگه هم به تو مهلت داده...قرار ما يک سال ديگه همين جا!!!و رفت....چند لحظه طول کشيد تا دختر معنای حرف اونو بفهمه و بعد بلند فرياد زد...به خدا بگو که خيلی دوستش دارم..از قول من ازش تشکر کن..نه فقط به خاطر يک سال ديگه زندگی...به خاطر اينکه يادم داد چطور قدر زندگی رو بدونم..ممنونم..

................................................................................................................

+ : از اونجا که مملکت اسلاميه الانه شما بايد به منظره هايی مثل درخت و برج و گل و شلنگ اب فکر کنيد با دست کم فکر کنيد که اينا خواهر و برادر بودن!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۳

 

می گم تو هم يه چيزيت ميشه ها!!!!!!!!! ادم بره اونور و بخواد که برگرده تو اين مملکت گل و بلبل؟!

می گه به هر حال اينجا مملکت خودمه

می گم مملکتی که توش برات اونقدری که ارزش داری ارزش قائل نيستن که هيچ ,اصلا برات ارزشی قائل نيستن..توی مملکتی که فقر فرهنگی داره..توی مملکتی که ازادی و اختيار نيست..توی مملکتی که...

می گه تو چون رفاه داری اينجوری حرف ميزنی!! داری به راحتی تحصيلتو ميکنی و مسئوليت ديگه ای نداری.. کارای خونتونو يکی برات انجام ميده خرجتو يکی ديگه می ده هر چی بخوای در دم برات حاضر می کنن اگه هيچ دوستی هم نداشته باشی حداقل خانواده ات پشتيبانتن مشکلت فقط اوضاع مملکته..هر وقت رفتی تو يک مملکت غريب... مشکلات کار و خرج و تحصيل و مسکن و زندگی مستقل و غربـــت ريخت رو سرت, فرهنگ و ازادی و مشکلات اجتماعی يادت ميره!! چون وقتی برات نمی مونه که بخوای به اين چرت و پرت ها فکر کنی...هيچ جا مملکت خود ادم نميشه

راست ميگه؟!؟!؟! من که فکر نمی کنم!!

................................................................................................................

يکی از چيزای بانمک درباره ملت شهيدپرور ايران اينه که هر کاری بهشون بگی نکن مشتاق ميشن که حتما اون کارو بکنن!!! اصولا توی ايران فيلمايی که فروش رويايی دارن فيلمايی هستن که توقيف شدن يا با سانسور مجوز پخش گرفتن!!! اصولا با تيریپ نوشته های غرغر حال ميکنن!!!! هر کسی بيشتر غر بزنه يعنی روشنفکرتره...حالا همه اينا رو چرا گفتم؟!؟! چونکه بهتون بگم که گولتون زدم!!! چه جوری؟!؟! نمی گم!!!!!!!!

................................................................................................................

زندگی من ريسمانی است

که خود را از ان بالا می کشم

يا با ان خود را به دار می اويزم

يا پلی می سازم

گره های بی شمار بر ان می زنم

يا تا ان سوی افق می گشايمش

پيچش ريسمان طرح مرا رقم نمی زند

من خود ريسمانم را می بافم

(محسن شريفی)<--- پسرعمه مامانم!!!(اگرم اوندفعه اسمشو نگفتم برای يان بود که ببينم کسی می شناسدش يا نه)

................................................................................................................

حيف که امشب بايد برم مهمونی و سرم شلوغه وگرنه حکايت همچنان باقيست...مهمونی تولد نيکيه ها!!!(الان براش مهمونی گرفتن)

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۳

 

پسر عمه مامان منو می شناسيد؟! شاعر اين شعر هاست:

...................................................................................................................

می خواهم پاسخی بگويم

به پرسشی, معمايی

پرسش تويی

پاسخ

   اری

................................................................................................................

نمی خواهم خط اميالم را

 در گرايش به سوی تو مايل کنم

        و نيز

نمی خواهم برای تو سد معبر باشم

   می خواهم در توازی تو باشم

      و در ابديت به تو بپيوندم

................................................................................................................

به روايت مکتوبی معتبر

احساس من به تو

 عشق نيست

بلکه جنون است

چون اين احساس

اطمينانی است, قاطع

بدون دليل کافی!

................................................................................................................

از حالا بگم من عرق فاميلی دارم ها!!!!!!!!!!! هر گونه استفاده و کپی برداری تحت پيگرد قانونی قرار می گيرد و اين حرفاها!! اما خداييش به دور از تعصب فاميلی بسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــار قشنـــــــــــــــــــــگه!! نه؟!

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۳

 

اوه اوه اوه... يک گندی زدم....

اونروزی من از خواب پاشدم ديدم ساعت ۱۲ شده بعد همچنين ديدم که تو خونه تنهام..اومدم جان خودم خوش خدمتی کنم گفتم برای ناهار خانواده برنج درست کنمخلاصه اب ريختم برنج ريختم و نمک و قضايا و دوشاخه رو زدم تو پريز... اگه خواننده وبلاگ من باشين می دونين که شانس من چی بيد؟! ايولا..کپک زده...برای همين بعد يه مدت برقا رفت... بعد حالا برنج منم مونده بود نيمه کاره و نمی دونستم که چی کارش کنم..رفتم زنگ زدم به دفتر مامانم..مامانم گوشی رو که برداشت و ديد منم گفت بله..سلام..حال شما....(هر وقت مامانم اينجوری باهام صحبت ميکنه يعنی که موکل داره و نبايد مزاحمش شد)منم که چاره ای نداشتم زنگ زدم به بابام...نيست حالا بابای منم اشپــــــــــــــــــــــــــز... بعد گفت برنجه رو بريز توی قابلمه ديگه بچه جان..منم هر قدر توضيح دادم که اين هنوز سفت سفته نميشه بريزمش اون تو گفت تو بريز هر چی شد با من...بعد منم روغن ريختم ته قابلمهه و نون گذاشتم و برنجه رو که ريخته بودم تو ابکش(می دونم هنوز سفت بود اما به من چه؟! پای بابا خان بود ديگه هر چی ميشد) ريختم تو قابلمه..بعد بازم چون شانس من کپک زده است چی شد؟!؟! همون موقع برقا اومد...منم ديدم هر چی باشه اگه من بلد نيستم پلو بپزم ديگه پلوپزه که بلده...قابلمه رو خالی کردم تو پلوپز...همون موقع که ديگه با کمال افتخار داشتم دستامو می تکوندم و واسه خودم ايولا ايولا ايولا رو می خوندم چشمم افتاد به جناب قابلمه مخصوص پلوپز...بعد يک نيم ساعت که همينجور بر و بر نگاهش کردم خيلی محترمانه ازش پرسيدم که جناب اقای قابلمه شما اين بيرون چی کار می کنين؟! اگه من برنجا رو توی شما نريختم پس توی چی ريختم؟! و در اونجا بود که فهميدم که بنده اونا رو ريختم توی دستگاه اصلی پلوپز..چيزی که يک قطره اب نبايد بهش بخوره رو من کرده بودم سراسر اب و برنج و روغن و نمک و...خلاصه يک جيغی کشيدم که احتمالا خانم حقيقت طلب طفلکی اون پايين فکر کرده خدای نکرده سوسکی چيزی امده... دوباره پلوها رو از اون تو ريختم تو قابلمه و... پدرم درامد تا دستگاه پلوپزو تمييز کردم و برنجا رو از لای اون پيچ پيچونيه هست اون تو, در اوردم..دستم سوخت..هی دره افتاد رو دستم.اخه دفعه قبل که خرابکاری کرده بودم و کابينتمونو سوزونده بودم مامانم اصلا نگفت قربونت برم الهی, فدای سرت..کلی بهم گفت که ای بچه تو چرا حواستو جمع نمی کنی و چرا مواظب نيستی و هرقدر هم که من گفتم که بابا حادثه که خبر نمی کنه به گوشش نرفته بود...خلاصه من با فداکاری تمام و با له شدن دست و بالم اشپزخونه رو از اثار جرم پاک کردم...اگه بدونيد..همه اشپزخونه شده بود برنج..تازه ۷۳۶۵۴۶۷۵۳۶۷ تا ظرف هم کثيف کرده بودم..اخرشم يک برنج سفت دونی به خورد اهل بيت دادم که فکر کنم ديگه تا اخر عمر (برای حفظ جون خودشونم که شده) از شر برنج درست کردن خلاص شده باشم...

البته کار کار انگليس هاست..خداييش اگه برق نمی رفت من برنج بلد بودم درست کنم ديگه...نتيجه اخلاقی اينکه:: مرگ بر ضد ولايت فقيه (خب ضد روشنايی و نورن ديگه..بعدش برقا رو می برن.. بعدش اشپزی من خراب ميشه ديگه!!)

................................................................................................................

من قديما که گوفی خانم ميشدم نهايتش زبونمو در مياوردم ديگه..اما نمی دونم چرا جديدا محکم می زنم رو پيشونيم؟!؟!؟من و  ازاده هر وقت دعوا می کنيم و می خوام بزنمش..(چقدر من  امروز پته خودمو می ريزم رو اب؟!؟!) ميگه تو سرم نزن چون يکی گفته هر ضربه به سر از ای کيوی ادم می کاهه(حال داره ها وسط دعوا)...اگه ازاده راست بگه که اون يکيه راست گفته من از برکت اونروز ای کيوم زير صفره الانه

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۳

 

                من يک ارزوی به شدت عصبانی هستم

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۳

 

يکی از روزای خدا ,يکی از دخترای فاميل ما داشته با ۶۴۵۶ جور کرشمه و ۷۴۶۵ جور اطوار تو يکی از خيابونا ميرفته.(همينجا جونم برای شما که خواننده باشی بگه که اين دختره يه جورايی حق داشته...اخه از طرف پدری نسبش می رسيده به کريم خان زند و از طرف مادری به لويی چهاردهم!(ديوار حاشا بلنده ديگه ) از خوبی و خوشگليشم بخوام بگم همين بس که بگم روز عروسيش کليه پسرهای فاميل عزا گرفته بودند...) که يهو يکی از پشت پيشتی صداش ميکنه:: (ما صحنه رويت شده رو براتون از پايين به بالا تشريح می کنيم...)

يک جفت گيوه سفيد... يک جفت جوراب نايلونی (از اين زنونه ها) به رنگ سياه... يک شلوار بنفش پيچ اسکن در سايز خانواده که در قسمت های بالايی پيلی داشت و رقص نسيم در داخلش اونو به اهتزاز در اورده بود...همينطور که با نگاه از اون دريای مواج بنفش بالا می رفت به تدريج بر عرض شلوار افزوده می گشت تا اينکه به حلقه تنگ کمر يار رسيد...کمر باريکی که به يک کمربند چرمين قهوه ای مزين شده بود..در وسط اون سگک زرين بزرگی به چشم می خورد و در اطرافش دواير فلزی متعدد و رنگ و رو رفته...از پيچ کمر به بالا مجددا قاعده لباس (در اينجا يک پيرهن زيبای قرمز جگری با نقش بته جقه هايی به رنگهای سبز و صورتی و زرد که در قسمت شونه اپل هم داشت!! )ناگهان زياد ميشد و چون دکمه باز مد بود (و خوبيت هم نداشت کسی پيچش موی رسته بر سينه يارو ببينه) اون سينه ستبر به وسيله يک تی شرت نارنجی با مارک تايتانيک از چشم نامحرمان پوشيده شده بود...يک چونه دراز و زيبا... يک دماغ گنده مزين به يک زگيل خيره کننده و پرمو... ابروانی چون پاچه بز و مويی ژوليده و پريشانحال چون دل عاشق...

خلاصه... يارو از موتور براووی سبز فسفری اش فاصله گرفت و به دختره نزديک شد... نيشش رو باز کرد و رديف مرتب(!) مرواريدهای يکی در ميون زرد و سياهش رو به نمايش گذاشت... از اونجا که بی نهايت باحيا بود لحظه ای چشم بر زمين می دوخت و لحظه ای بر چشمان يار... تا اینکه سوز عشق پرده حيا رو سوزوند و گفت:: عروس ننه ام ميشی؟!؟! چه کنم ديگه؟! خاطرتو می خوام ...

مسلما فاميل ما نقش بر زمين شده از شنيدن اين جمله... و از اونجايی که اين اقا جواده هم مثل همه مردا توی کله اش چيزی جز اعتماد به نفس پيدا نميشده اولين کاری که کرده اين بوده که برای خودش فتبارک الله احسن الخاقين خونده و بعدم به ننه اش درود فرستاده که اونو با يک چنين جمالاتی توليد کرده...ببين چه ها که نميکنه جمالاتش با دل دخترا...............

................................................................................................................

شايد برای شما خنده دار باشه... اما قضيه اصلا خنده دار نبود...يارو ول کن معامله نبود... بيچاره دختره نزديک بود روانی بشه...تا اينکه بالاخره يک پول هنگفتی دادن دست يارو تا راهش رو کشيد و رفت....

حالا چی شد که من ياد اينا افتادم؟! (اخه جريان مال سالها پيشه) هيچی تو روزنامه خوندم که بيماران روانی به خيابان ها باز می گردند...واقعا توی اين خيابونا با اين همه عمله و مزاحم و ادمای بالفعل روانی ای که به هر دليل از نظر جامعه روانی نيستن و بستری نميشن و .... فقط همين رو کم داريم....اينجا ديگه چی می خواد بشه واقعا؟!؟!؟!؟!؟!

................................................................................................................

اين کد  ديگه چيه که برای کامنت گذاشتن بايد وارد کنيم؟! همه لوس شدن جديدا

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳

 

اين روزا دارم می فهمم که سخت ترين کار دنيا برای خانم ها مادر بودنه و برای اقايون محـترم پدر بودن!!(البته فقط می خواستم زنونه اشو بگم اما ديدم اينجا وبلاگ عمومی بيد, باز مياين ميگين اين ارزوهه فمينيسته منم که حال ندارم----> اينجوری نوشتم اما به هر حال شما زياد جدی نگيرين )

...................................................................................................................

اين روزا اينم دارم می فهمم که هيچ دوست غيرهمجنسی جای يه دوست خوب همجنس رو نميگيره...هيچوقت هيچوقت...حداقل برای پسرا فکر کنم اينطوری باشه...تا وقتی که يه دختری دوستای خوبين...وقتی که دوست ميشی ديگه جذابيتی نداری و ديگه زيادم دوستای خوبی نيستن....به نظرم يه دوست پسر برای يه پسر خيلی جذاب تر از يه دوست دختر باشه...(البته برای خودمم به عنوان يه دختر دوست دختر خيلی چيز جذاب تر و بهتريه) گرچه در نهايت بايد اعتراف کنم که به نوع دوستی پسرا با هم حسوديم ميشه...اينقدر که heavy و بيخيالن و به رفتارای هم گير نميدن..و برای هم بامرام...بسه ديگه الان ميگين باز از فمينيستيت کم شده هر کاری می کنم بايد جواب پس بدم اخه نظر شما چيه!!!؟؟؟ اميدوارم بازم زود قضاوت نکرده باشم...هوم؟!؟!؟

......................................................................................................................

وقتی که تازه تعطيل شده بودم  يه نگاه کردم به کتابای نت ... اخرين باری که معلمم امده بود برام نت دانوب ابی رو اورده بود..اما اونموقع ديگه نشد که ادامه بدم..يه نگاه انداختم ديدم ۵ صفحه بيشتر نيست...۲ صفحه اولش رو سريع سريع زدم و رفتم جلو..اما از اون روز تا حالا همونجا موندم...دقيقا جايی که بايد ورقش بزنم چرا هميشه وسط کارام تنبليم ميگيره يهو!؟!

وقتی داشتم برای امتحان فيزيو می خوندم تو اتاق ازاده بودم و همينجور نگاهم افتاد به چوب کتابخونه اش و تصوير يه زن رو تو خطوط روی چوب پيدا کردم..گفتم وقتی امتحانام تموم شدن ميام و می کشمش...اما الان هر چی نگاه می کنم تصويره رو در نميارم حيف شد..داشتم بنيانگذار سبک جديدی در قلمرو هنر نقاشی ميشدما

می دونيد؟!؟ باله توی انواع رقصا منو ياد سبک مينياتور توی سبک های نقاشی ميندازه..شما رو چطور!؟!

................................................................................................................

يه جورايی کلافه شدم... اين ادما حوصله اشون سر نميره همش روی ۲ تا پاهاشون راه ميرن؟! همش شبا می خوابن روزا پا ميشن کار و زندگی می کنن؟!؟ با دهنشون غذا می خورن؟!؟ ای بابا !!!!!!!!!! من حوصلم سر رفت..چرا هيچکسی پيدا نميشه سيستم دنيا رو بريزه به هم؟؟!؟!؟!؟؟!؟! اين همه ادم جديد پاميشن ميان تو دنيا هر روزه... اما همشون فقط همون کارای هميشگی رو بلدن بکنن...۴ ماه و ۱۴ روزه دندون در ميارن...۴ ماه و ۲۷ روزشون ميشه ميگن دد ۶ ماه و ۲۱ روزشون ميشه ميگن ب ب ياد ميگيرن صدای پيشی و هاپو چيه..بعدم بزرگ ميشن يه روزی هم ميرن پی کارشون..خب خجالت بکشين ديگه........

................................................................................................................

به هر حال متفاوت بودن کار سختيه.... وقتی کوچيک بودم دلم برای خورشيد می سوخت که تنهاست.... اصلا خودخدا يگانه است دلش نميگيره؟!؟!

................................................................................................................

چرا وقتی يکی مريضه هی ميرن عيادتش؟! خب فکر اطرافيان طفلکيشو بکنن که هی زحمتشون زياد ميشه...هی روی ميز رو پاک ميکنم..ظرفا رو ميشورم..خونه رو تمييز ميکنم..ميوه ها رو ميچينم...بعد يکی مياد ليوانشو ميذاره رو شيشه ای که با خون دل پاک کردم...ظرفا رو کثيف می کنن..نظم همه چيزو می ريزن به هم...ميوه هم که نمی خورن دوباره بايد بذارم تو يخچال و بعد دوباره برای بعديها بچینمشون...هيچ چيز بدتر از غذايی نيست که ۳ ساعت تمام براش وقت می ذاری و ۱۰ دقيقه ای می خورنش...تازه هم ظرفا بازم کثيف ميشن هم همه جا به هم ميريزه...

خدا رو شکر که الحمدلله اهل بيت درکم می کنن و ترجيح ميدن همه چيزو بذارن سر جاش و مرتب باشن تا اينکه ريخت و قيافه اين شکلی منو تحمل کنن

به هر حال فکر کنم کم اوردم

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳

تولد ازاده جوووونم بهترين خواهر جووووون دنيا مبارک

همينطور که تو خيابون راه می رفت چشمش افتاد به گل فروشی کنار خيابون و بين همه گلها چشمش افتاد به گل مورد علاقه زنش...بی معطلی رفت تو مغازه و يه دسته گل قشنگ براش خريد...تو راه پيش خودش فکر کرد که الان سالهاست که از ازدواجشون می گذره و سالهاست که ديگه مثل اوايل ازدواجشون به خانمش ابراز علاقه نکرده...تو راه چند تا جمله قشنگ و زن پسند جور کرد که بهش بگه..زنگ رو زد...وقتی که در باز شد گل ها رو داد دست زنش...زنش يه جيغ کوچولو از خوشحالی کشيد و گفت واااااااااااای به چه مناسبتيه؟!؟!؟!؟ خواست بگه به مناسبت حضور قشنگت توی زندگی من...به خاطر اينکه دوستت دارم...به خاطر تمام احساسات خوبی که در کنار تو دارم اما يه چيزی زبونش رو بسته بود...به جوری نمی تونست هيچ جمله قشنگی رو بيان کنه...يه جورايی احساس می کرد که مسخره است اگه اينجور جملات رو به زنش بگه... با صدای اروم و يه لبخند پرسيد خب شام چی داريم و با لحن کشدار اضافه کرد عزيزم؟!؟!؟

...................................................................................................................

می دونيد؟! من ازاده رو خیـــــــــــــــــلی دوست دارم!! اما من و ازاده کلا خيلی کم هميدگه رو بوس می کنيم...نمی دونيم هم که چرا!!! وقتايی هم که می خوايم به هم بگيم که همديگه رو دوست داريم يه جورايی لوس بازی در مياريم

نمی دونم چرا گاهی ابراز علاقمون اينقدر کار لوسی به نظر ميرسه؟! چرا عجيبه اگه خيلی اتفاقی و بی مناسبت به هم ياداوری کنيم که چقدر همديگه رو دوست داريم؟!

................................................................................................................

خيلی وقت ها که مهمونهايی داريم که فقط پسر دارن و ميان خونه ما و مثلا همون موقع بابام از بيرون مياد و من و ازاده بابامونو بوس می کنيم , يا اينکه ميريم بغل بابامون ميشينيم اون باباها که اونجا هستند يه جوری بابامو نگاه می کنن و ميگن خوش به حالت که دختر داری!! ما که بچه هامون سال تا سال بوسمون نمی کنن!!!!

واقعا خجالت اوره!!!!!!!!!!!! به نظرم از نظر پسرا بعد از يه سنی خيلی کار لوسيه که باباهاشونو بوس کنن!!!!!! چرا؟!؟!؟!؟

................................................................................................................

will you do me a favour???! ممکنه که همين الان  همين الان همين الان برين و باباهاتونو سفت و سخت بغل کنين و بعد تو چشمشون نگاه کنين و بگين (خيلی جدی!!) که خيلی دوستشون دارين و بعدم بوسشون کنين؟!؟!؟! (جانم؟! ميگن خل شدين؟! خب حقتونه!! کسی که اينقدر بی عاطفه است که وقتی ابراز علاقه می کنه همه فکر ميکنن که ديگه حتما يارو از دست رفته شده..حقشه که بهش بگن از دست رفته شده!!!)

نمی رين؟! جون ارزو جون!!! نه؟!؟! خب پس الهی که بچتون و خودتون همه کچل بشين...الهی که تو سوپتون سوسک بيفته..الهی که تبديل به پلاتی پوس و اکيدنه بشين...الهی که زمين فقط زير پای شما زلزله کنه (چی گفتم؟!)

 اما جدی ميگم..امتحانش که ضرر نداره..يکدونه بوس شما هم که ناقابله  فقط می خوام عکس العمل طرف مقابل رو بدونم!!!!!!(گرچه فکر نکنم با تمام جانفشانی ها و ناله و نفرين های من حتی ۲ نفر هم اين کارو بکنن!!){خيلی بدين!!}

................................................................................................................

حالا ديدين بعضی ها از اينور بوم ميفتند؟!؟ اوه اوه !!!!!! من و ازاده هر موقع حوصلمون سر ميره پاميشيم صفحه پيام محبت روزنامه ايران رو می خونيم و خنده روزمونو تامين می کنيم!!!!!!!!!!!!!!!!! يعنی من نمی تونم تصور کنم که ادم چقدر بايد جواد باشه!!! چقدر بايد ابومراد باشه!!!!!!!! چقدر بايد اديداس باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چقدر بايد...(استغفرالله) که يه همچين کاری بکنه؟!؟!؟!!؟؟! خب ادم حسابی جای اين کار... (لا اله الا الله!!) يه شاخه گل بخر (البته اگه شکلات چرب هم کنارش باشه خيلی بهتره وااااااااااااای) بعد دست طرفو بگير تو دستات و مستقيم نگاه کن به چشمات که طرف بفهمه داری راست ميگی و بعد خيلی جدی و بدون مسخره بازی (و جواد بازی البته!!) بگو که دوستت دارم!!!

ديگه اين جوادبازی ها چيه!؟! تو سرچشمه عطر گلها  و خوبی ها هستی ای ماهم ای شاهم!!!!!!! ای تو نامزد هميشه وفادارم تا پای جان برايت می ميرم و پرستوها به خاطر تو کوچ می کنند (اره تو بميری!!).........ااااااااااااااااااهههههههههه ای تو خوب خوبان.... بسه واقعا!!!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۳

 

مامانم گاهی از جرياناتی که تو دادگاه ها و اينجور جاها می بينه برامون تعريف می کنه...خيلی هاشون يا شايد بهتر باشه بگم همشون برام غيرقابل لمس هستند...زنايی که شوهراشون کتکشون می زنن... حتی کسی که شوهرش بهش خرجی نمی ده و طلاق می خواد...بچه جزقلی بادمجون ۱۴ ساله ای که سرراه دختر ۱۹ ساله رو گرفته..تو دادگاه اطفال که هيچی همينجور جيقيلای خلافکار چاقو کش و ... ريختن!! اکثرا اين موضوع ها اينقدر از نظرم بعيدن که بهشون می خندم... اما جريانی که ايندفعه تعريف کرد باعث شد يه کوچولو برم تو فکر...

دقيقا نمی دونم چه جور جايی اما تو يه جور جايی که ادمايی که يه گيری بهشون ميدن و می گيرنشون رو می برن اونجاهه(فهميدين؟!)  يه دختره ( با تیپی که اين روزا تو خيابونا فراوونن...خوشگل..خوش لباس..خوش هيکل..) رو اورده بودن و خلاصه ازش تحقيقات که کردن ختم کلوم اين از توش دراومده که خونه اش يه جايی اون پاييناست! من نفهميدم مامانم درست چی گفت...خونه حلبی؟! حلبی اباد؟!() اما يادمه هر چی که گفت تو ذهنم نقش يکدونه قوطی روغن لادن (از اون قديمی حلبی ها) رو ديدم... بعدم خلاقيت به خرج دادم و تصوير يه خونه از اونايی که بچه فينگيلی ها تو نقاشی هاشون می کشن رو از جنس حلب ديدم...به هر حال......من واسه خودم تو اين فکرا بودم که مامانم گفت:: می دونين کسی که اونجا زندگی می کنه به هر حال نه خانواده اش خانواده است..نه اينده خوبی در انتظارشه..نهايتش با يکی ازدواج می کنه که يا معتاده و يا چند تا زن ديگه هم داره..برای همين اينا ترجيح ميدن بيان بالای شهر خودفروشی کنن و طعم زندگی بالای شهری رو بچشن...

ازاده گفت اين که نشد که ادم بخواد از اين راه کثيف نيازهاشو برطرف کنه!! خب برن درس بخونن يه کاره ای بشن و از راه حلال پول به دست بيارن...البته منم با ازی موافقم منتهاش مامانم اعتقاد داره که ادم اينده اش توی خانواده پی ريزی ميشه..کسی که تو يه محيط ناجور زندگی ميکنه نمی تونه اينده تابناکی برای خودش بسازه..ميگه اين همه ادم تحصيل کرده که تو خانواده های حسابی بزرگ ميشن و پشتيبانی خانواده هاشونو دارن کجای دنيا رو فتح کردن که اين بيچاره ها بخوان همچين کاری بکنن؟!؟!

من می گم خب روز قيامت چی؟! جواب خدا رو چی می خوان بدن؟! از وجدان خودشون خجالت نمی کشن؟!

مامانم فقط سر تکون داد!!!!! اما من پيش خودم فکر کردم که من چه حق قضاوت دارم!؟ خب از نظر من ديگه اخر جای کثيف و بد انقلابه!! چه می دونم اوضاع بد خانوادگی يعنی چی؟! چه می دونم نداری و کمبود يعنی چی؟! چه می دونم تنش و نا ارومی محيط زندگی يعنی چی؟!! من با چشم خودم...با وجدان خودم از جايگاه خودم به قضيه نگاه می کنم...

گاهی به عدالت خدا شک می کنم... به درستی اينکه قانون بايد برای همه يکسان باشه...ميگن خدا تو روز قيامت عدالتش اين شکليه که  هر کسی رو  نسبت به  خودش می سنجه...پس ما چرا بايد همه رو در مقابل قوانين يکسان ببينيم؟!فکر می کنيد نظم اجتماع به هم می خوره اگر برای حفظ عدالت بر حسب مورد قضاوت کنيم؟!

................................................................................................................

معذرت که همش طولانی ميشه!!!!!!!! اخه من مــــــــــــــــــی ميرم اگه کم حرف بزنم!! ديگه اينکه همچنان خواستار پيشنهادات و انتقادات سازنده شما در راستای بهبود کيفی اين وبلاگ می باشم

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳

 

شما چقدر به خدا اعتقاد دارين؟! من خيلی زياد...وقتايی خيلی بيشتر هم بهش اعتقاد پيدا می کنم که می بينم اکثرا اتفاقی که می افته بهترين اتفاقی بوده که می تونسته بيفته...گرچه گاهی حکمت خيلی از کاراشو درک نمی کنم!!!!!!!!!!

گاهی وقتی من يه تصميمی می گيرم و می خوام يه کاری بکنم يه سری نشونه ها می فرسته که می فهمم نبايد اون کارا رو بکنم و بعدها که می گذره می فهمم که چه عالی که اون کارو نکرده ام!گاهی هم که لج می کنم و می گم ولم کن خدا بذار کارمو بکنم اخرش نتيجه بدشو می بينم....

چرا اينقدر حرف می زنم حالا؟!؟!؟!

هيچی!! می خواستم (بنا به دلايلی !) وبلاگمو تعطيل کنم برای هميشه!!!! يا اينکه حداقل جا به جاش کنم!!! برام البته سخت بود چون وبلاگمو خيلی زياد دوست دارم...حتی يادداشت خداحافظی رو هم نوشته بودم...اما وقتی می خواستم بفرستمش اصلا برنامه اتصال به شبکه کار نمی کرد!!!!!!!!! منم منتظــــــــــــــــــر...خداحافظی نکردم!!!!!!!! اينه که در خدمتتونم!!

کاشکی هنوز نمی نوشتم...شايد می تونستم لااقل اينجا رو يه کم از نظر کيفی ببرم بالا...توی متن خداحافظی که نوشته بودم ,خواهش کرده بودم که نظرات و پيشنهادات سازنده خود را درباره وبلاگم و نويسنده اش ارائه بدين...الانم همون خواهش رو می کنم..بلکه فرجی شد و اينجا از اين حالت دراومد

................................................................................................................

اين روزا هر قدرم جلوی خودمو ميگيرم بازم نمی تونم قايم کنم که بدجوری اعصابم خرده!!!!!!!

گاهی فکر می کنم کاشکی اينقدر ادم هيجانی ای نبودم...يعنی در حالت عادی ارومم ها!!!!! حتی اگه کسی بخواد خصوصيت اخلاقيمو بگه شايد بگه اروم!!!!!!! اما خدا نکنه احساساتم فوران کنه........

تو گروه کوهنورديمون(اخه من هایپر اکتيو شدم هفته ای يه روز با يه اکیپی ميرم کوه) يه اقای سينا داريم که در اصل رئيس گروهه...اينقدر اين ادم ارومه ارومه که نگووووووو حتی تن صداش!!!!!واقعا نمی تونم قيافه عصبانيشو مجسم کنم!!!!! بهش حسوديم ميشه که اينقدر ارووووووومه!!!!!!!! من حتی وقتی می خوام حرف بزنم بايد ورجه وورجه کنم يا تکون بخورم همه اش...ديگه کارای ديگه رو حساب کنين!!!!!

................................................................................................................

راستی پيشاپيش از نظرات و انتقادات سازنده شما ممنونم(والا به نفع خودتونه چون من  می خوام سيستمو بهينه سازی کنم اونوقت پاميشين مياين اينجا لااقل دست خالی برنمی گردين!!)

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

من واقعا نمی دونم چرا عضو orkut شدم؟!من حوصله ادمای جديدو تو زندگيم ندارم زياد...اونم ادمايی که همينجوری از تو اينترنت پيداشون ميشه...حتی نمی دونن چه شکلی هستی...حتی نمی دونن تو هر موقعيتی چه جوری برخورد می کنی...در مورد دوستای قديمی هم که ــ خب اونايی که می خوام باهاشون در تماس باشم ـــ باهاشون در تماس هستم...پيدا کردن اونای ديگه ای هم که مثل يه سنگ تو چاه زمان سقوط کردن, فکر نکنم فرق خاصی تو زندگيم به وجود بياره...فقط باعث شد يکی از دوستامو از دست بدم...

کاش وقتی دوستت بهت از شکلاتش نمی داد تو اين فکرو درباره اش نمی کردی که چه ادم خسيسيه و بعدش که پشيمون ميشد و بهت شکلات ميداد غرورت بهت اجازه ميداد اون شکلاتو ازش بگيری...کاش ميشد ديگه فکر نکنی که خسيسه

...................................................................................................................

بابام اصلا از اين لغات مخفی که من استفاده می کنم خوشش نمياد...خيلی وقتا هم اخماشو ميکنه تو هم و می گه فلان کلمه چيه تو استفاده می کنی؟! خب مثل خانم خانما بگو اين کلمه!!! اما گاهی خودشم از کلمه های من استفاده ميکنه...اخه واقعا عاليييييی حس ادمو می ريزن بيرون...حالا اين هيچی,من يه شعری واسه دل خودم می خونم همينطور که تو خونه راه ميرم که:: ديب و ديب و ديب بارون مياد... از دل اسمون مياد...و.... حالا اقا خانمون اونروزی که داره ظرف می شوره همينطور از پنجره به منظره رمانتيک بيرون نگاه می فرمايه و ديب و ديب رو می خونه!!!! بعدم که من همينجور مچشو ميگيرم کم نمياره که...ميگه داشتم تو رو صدا می کردم!!!!!!!!!!!!

................................................................................................................

شما ادم باجنبه ای هستين؟!؟! خيلی ها نيستن..يعنی راستش من همينطوری راست راست که واسه خودم مودبانه مينويسم و از اين جور سوالا که می خوام بکنم نمی کنم چايی نخورده پسرخاله ميشن و ديگه نميشه تحملشون کرد...ديگه دبيا که من سوالمو هم بپرسم...چی کار کنم؟!؟!!؟؟! خب اگه جنبه ندارين لطفا اين تيکه رو نخونين....

هيچی فقط خواستم بدونم اگه شما خيلی خيلی دستشوييتون بگيره...بعد تو باغی جنگلی چيزی باشين..حاضرين برين اون پشت مشت ها...يا حاضرين تمام فشارو تحمل کنيد و اين کارو نکنين؟!؟!؟!اگه اين کارو بکنين بعد وسطش يکی ببيندتون چی؟!؟!

اخه يکی می گه تو ادم انرمالی هستی که اينقدر به خودت سختی ميدی و...فقط خواستم ببينم که واقعا انرمالم يا نه؟!؟!؟!

نمی دونم شمام که کوچولو بودين و می رفتين استخر بهتون می گفتن اگه کار بد بد بکنين ــ نه که يه ماده خاصی تو اب ريختن ــ بعد دورتون سبز ميشه..قرمز ميشه..خلاصه ابروتون ميره؟! خب من نه که کوچولويی بيش نبودم , يه بار يه کار بد کردم بعد ديدم خبری نشد...اما حالا ديگه از اون شهامتا ندارم...گاهی چيزای کوچولو واقعا دردسرای بزرگی هستن!!!!!!!

................................................................................................................

در روزگاران گذشته کشاورزان زمينشان را به ۷ قطعه تقسيم می کردند:هر سال يکی از اين قطعات را بدون کاشتن چيزی در ان, رها می کردند.در ان قطعه علف های هرز ,گياهان زيررست و هر ان چيزی رشد می کند که اراده طبيعت بر ان است تا بدون دخالت انسان برويد.بدين گونه زمين در خود گردش کار ميابد و می تواند در سال بعد بذر کشاورزی را پذيرا شود.

کسی که با اراده ازاد خود توقف نکند سرانجام توسط زندگی فلج خواهد شد.در جستجو ــ همانند همه چيز و حتی بيش تر از هر چيز ــ عمل و سکون به يک اندازه اهميت دارند.

خب حالا که چی؟!؟! هيچی!! احساس می کنم خيلی وقته که وبلاگم ديگه لوس شده...شده عين دفترخاطرات من...شده اينه زندگی من که مطمئنم برای کسی اهميتی نداره!!به کسی چه که من تو زندگيم چی کار می کنم؟!

از چی بگم؟! از سرنوشت؟! چيزی که نمی دونم ما با قلم خودمون می نويسيمش يا اون نمايشنامه ايه که ما بازيش می کنيم؟! از خوشبختی بگم؟! چيزی که به تعداد ادمای روی زمين تعريف های متفاوت داره؟! از عشق بگم؟!....................... از نفرت بگم؟! چيزی که نمی شناسمش!! از من بگم؟! از اون بگم؟! از مورچه و شپش بگم؟! از الاغ و طاووس بگم؟!

خلاصه من هيچ چی نمی دونم که کسی ندوندش... شايد ادم وقتی حرف تازه ای برای گفتن نداره بهتر باشه سکوت کنه...

در هر حال شايد اخر هفته برم مسافرت بعدش حال و هوام عوض بشه...به هر حال فعلا خداحافظ

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳

 

ديگه داره يک ماه ميشه که باهاش قهرم...دلم نمياد اينجوری بگم اما فکر کنم واقعا همه چيز تموم شده...ادم باورش نميشه که بعد اون همه مدت بخواد اينجوری تموم شه..

گاهی شايد بهتر باشه که تموم شه...وقتی يکی اون شيشه ظريفی که هيچ وقت نبايد بشکنه رو ميشکنه شايد ..شايد..و شايد بشه به خاطر تموم علاقه ای که ادم بهش داره بخشيدش..شايد بشه چينيه رو بند زد..اما اونجوری رد ترکش هميشه جلوی چشمه...ديگه هيچوقت مثل اولش نميشه....

می گفت که دوستم داره!!! شايدم داشت...اما وقتی فکر می کنم اگه جای اون بودم الان چی کار می کردم و اون چی کار کرد...حداقل می تونم بگم علاقه اش, اگرهم علاقه ای بود ,خيلی کوچيکتر از اونی بود که می بايستی باشه...

ادم وقتی کوچيکتره..وقتی هنوز گل خامه.. راحت مشت و لگد رو تحمل ميکنه..اصلا شايد براش خوب باشه...اما از يه سنی به بعد..وقتی پخته شد.. وقتی قالب غرورش شکل گرفت..ديگه با يه تلنگرم ميشکنه...و چقدر سخته بخشيدن

دوستم داشت؟! هنوزم دوستش دارم؟! اصلا فرقی هم می کنه؟! حالا که تموم شده!؟!

................................................................................................................

يه تيکه ای از کارتون شاهزاده کوچولو يادمه که با يه ناخدايی تو يه کشتی بود..يا يه همچين چيزی...بعد ناخداهه بهش گفت خوش به حال تو که کوچيکی و درد و غمات کوچولو و قابل تحمل هستن...بعد شاهزاده کوچولو دستشو گذاشت رو دست ناخدا و گفت ببين ميگن قلب ادما اندازه دستشونه..دستامونو مقايسه کن...همونطور که مشکلات ادم با سنش زياد ميشن قلب ادما هم بزرگتر ميشه و جای بيشتری داره...

اين تيکه کارتونه خوشگل بود اما نمی دونم چقدر واقعيت داره...من که فکر کنم ادم کوچولوها قلب های بزرگتری دارن تا ادم بزرگا

................................................................................................................

من دارم به پوچی فلسفی می رسم..شايد رفتم نيهيليست شدم!!!

................................................................................................................

هوا رو دارين چه لاو شده بی مروت؟!؟!خدا کنه همينجوری بمونه..تا حالا تو عمرم تابستون به اين ماهی نداشتم!!!

................................................................................................................

اونروز شنبه که با دوستام قرار داشتم همينجوری که داشتم حاضر ميشدم ازاده بهم گفت تو چقدر شجاعی!!! با روسری ميری تو خيابون؟!؟! با ارايش؟!؟! اونم تنها؟!؟!؟!؟!؟! اونموقع بهش خنديدم..بعد رفتم سر قرارمون تو تقاطع وليعصر و نيايش... تو پارک نشستم تا دوست جون زنگ بزنه بهم..به جان عزيز خودم تو زندگيم اونقدر نترسيده بودم!! يهو هر چی مرد تو پارک بود چيليک چيليک زل زد به من!!! حالا منم رفتم چسبيدم به يه خانمه که بچه اش داشت تاب سواری می کرد...خانمه هم هی به بچه اش غر می زد که بسه بچه پاشو بريم..هيچکسی هم نبود بهش بگه اخه خانم چی کار به بچه داری بذار تابشو بخوره دهه!! شانس اوردم که دوستم سريعا خودشو رسوند و منو از مهلکه رهانيد..اما واقعا جای تاسفه که محيط پارکا اينقدر وحشتناکه که يه دختر تنها ۵ دقيقه نمی تونه توش با خيال راحت بشينه!!!تازه من خيلی هم غيرساده نبودم..فقط يه عينک افتابی داشتم با روسری!!!

اما اونروز يکی از روزای خوشگل زندگيم بود!!عين ۳ احمق تو اون گرما رفتيم تو چمن ها نشستيم...عين اون وقتا که گله گله تو حياط مدرسه می نشستيم...همون حرفا..همون متلک ها...همون درد دل ها..همون ادما....

ادما با گذر زمان عوض ميشن..خيلی هم زياد...اما هميشه يه اتفاق کوچولو مثل ديدن يه دوست قديمی می تونه ادمو ببره به همون گذشته خوشگل و برای يه مدت کوتاه هم که شده بشه همون ادم سابق...چقدر اونوقتا که مدرسه می رفتم زندگيم حالت روتينی داشت..هر روز صبح ساعت ۶ پا ميشدم..حاضر ميشدم..منتظر سرويس وایمیستادم..هر روز يه اقايی که شق و رق راه می رفت از جلوم می گذشت..کمی با فاصله يه خانمی که تلق و تولوق کفشاش رو اسفالت خيابون سکوت صبح رو می شکست...همه تو مدرسه يه ارمان داشتيم..شاگرد اول شدن..چقدر خوشگل بود که هممون يه جور لباس می پوشيديم..فقط کيفامون فرق داشتن!!!!!!!چقدر اونوقتا از اون يکنواختی بدم ميومد..اما الان چقدر دوستش دارم...دنيای ساده من!!!!!!!!!

چقدر الان با بعضی از بر و بچز دوست و رفيقم فاصله گرفتم..چقدر ارمان هامون متفاوته...ديگه حتی يک نقطه اشتراکم با هم نداریم!!!!!!!!!!چقدر زندگی...........جالبه

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳

 

مرده شور هر چی دکتره رو ببره!!

همينو نشنيده بوديم از بد و بيراه هايی که پشت سر دکترا ميگن که امروز اينم شنيديم!دکترا اکثرا بی سوادن..خب اگه شما می فرمايين ما هم قبول می کنيم...اگه يه مريض رو پيش ۳۷۶۵ تا دکتر ببری ۳۷۶۵ جور تشخيص متفاوت در موردش می دن.. قبول.ديگه به دکترا هم نميشه اعتماد کرد..اينم متين! اصلا من خودم از دکترا شنيده ام که بعضی دکترا اين روزا پول می دن به راننده های امبولانس ها که مريضا رو جای اينکه ببرن نزديکترين بيمارستان ببرن پيش خودشون!!!ديگه از اين بدتر؟!؟! خب اينا خيلی زشته بله!

خانم می فرمايند که بعله!! ادم دکترای خارج رو که ميبينه حظ ميکنه!! چقدر انسان!چقدر وظيفه شناس..چقدر بااحساس مسوليت!! خب اينم بله!! خوش به حالشون!!

اما اينور قضيه رو هم نگاه کردين؟!! با يک عالم درس خوندن و سعی کردن, چونکه هدفی تو زندگيشون داشتن, بين يک عالمه شرکت کننده ,اينا پذيرفته شدن...با اينکه اينده تاريکی براشون ترسيم کرده بودن بازم رفتن دنبال همون راهی که بهش اميد داشتن..پيش خودشونم می گفتن که ماها فرق داريم!! تو ذهنشون شايد نگاه تشکراميز يه مريض بدحال که از مرگ نجات پيدا کرده بود رو هم ميديدن!!توی دانشگاه هر روز يه عالمه درس های سخت با حجم زياد رو تحمل کردن..يک عالــــــــــــــمه امتحان های استرس زا رو گذروندن...توی بيمارستانا با خيلی چيزها و اشخاصی سر و کار داشتن که برای سلامتی خودشونم مضر بوده...خيلی از شبا رو بيداری کشيدن...طرح گذروندن و... تا تازه شدن پزشک عمومی!!! در حالی که خيلی از دوستاشون که يه ليسانس معمولی از يه دانشگاه معمولی گرفتن خيلی وقته کاری برای خودشون دست و پا کردن و برای خودشون تشکيل يه زندگی دادن!!

اين در حاليه که تو جامعه ما يه پزشک عمومی يعنی هيچی!! مخصوصا تو تهران!! اگه خيلی خوش شانس باشه گاهی بعضی شبا تو يه بيمارستان بتونه کشيک وايسه!! افرادی که خودشون دیپلم ردی هستن ميان واسه اينا شاخ و شونه می کشن که وااااااااااااا؟!ادم بره پيش پزشک عمومی؟!؟! مگه از جونش سير شده؟!؟! 

 ادمی که حاضرم قسم بخورم که نمی دونه برای هر دردی پيش کدوم متخصص بايد بره!!!

شرایط دانشجوهای پزشکی خارج رو با ايران مقايسه کردن اصلا مسخره است!!!!فقط کافيه يه سری بزنين به پاويون يکی از بيمارستان های ما تا تهشو می خونين!!! ديگه از حقوق و مزايا اصلا حرفی نمی زنم!!!و از امکانات تحصيلی!!!!! پدر يکی از دوستای من که فوق تخصص هم دارن يک کتاب نوشتن و در ازاش ۷۰۰۰۰ (هفتاد هزار) تومان پول دريافت کرده اند!!يعنی پول خودکار و کاغذهای مصرف شده هم نميشه!! ديگه حساب کنيد وضع دانشجوها رو!!

تو اين ميون..بين همه شرايطی که اجتماع به ادم تحميل می کنه و ظاهرا هيچ کاری هم نميشه براش کرد جز تحمل, فقط و فقط فکر کردن به نجات جون ادماست و شايد همون نگاهی که گفتم که باعث ميشه ادم اميدوار بشه به تلاش..فقط همون احترامی که ادمای دور و بر (که اين روزا فقط مسن ترها به جا ميارنش) برای جايگاه ادم قائلن...فقط اينکه ادم پيش خودش احساس ارزش کنه!!!

من نمی خوام پزشک بی سواد و کارای زشتی که خيلی از پزشک ها می کنن رو توجيه کنم..همه اين شرايط سياه هم اولا که کاريش نميشه کرد ثانيا که چشممون کور, دستمون شل, دندمون نرم, پامونم چلاق, خودمون انتخاب کرديم... اما خواهشا با اين بی حرمتی ها و ناسپاسی ها اخرين روزنه های روشن اميد رو هم شما سياه نکنين!!

من جوگير نشدم ها!! می دونم تازه ترم ۴ رو تموم کردم و حداقل ۵ سال ديگه کار دارم اما اگه می خواين من و امثال من هم ۵ سال ديگه پزشک های بی سوادی نشيم الان خودتون همه اميدهای ما رو کور نکنين!!

باور کنين با تمام شرايطی که گفتم ايثار وظيفه يه دکتر نيست!! واقعا نيست!!

توضيحم بدم که ايثار برای اين ميگم که کسی که اين رشته رو انتخاب می کنه قيد خيلی چيزا رو بايد بزنه!!! و خيلی سختی ها رو هم قبول کنه!!!

و اين که ميگم وظيفه نيست منظورمه که شده مثل دروغ نگفتن که در ظاهر وظيفه است اما اين روزا اگه کسی دروغ نگه يعنی اخر گل و بلبله!!

تمام چيزايی که گفتم فقط به رشته ما مربوط نبود...خيلی کلی تر از اين حرفا بود..خداييش اين روزا که شرایط برای همه سخته فقط خودمونيم که با احساس ارزشی که به همديگه می ديم می تونيم همديگه رو برای تلاش تشويق کنيم..فقط خودمون!!!

.................................................................................................................

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۳

 

يه جورايی معععععععععععععععععععع!!! چه جوری بگم!؟؟!؟!!

تا حالا شده وسط خنده از ته دلتون گريه اتون بگيره؟! بعد وسط گريهه خنده اتون؟! مثل اب و هوای اين روزا که معلوم نيست چی به چيه وسط افتاب يهو بارون مياد و بعد....

                                        

امروز تلفن زنگ زد!!!!!!!!!!!!!!! کی بود؟! دوست جونم....چی گفت؟!؟! گفت که يکی از دوستامون داره ميره قاطی خروسا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! معععععععععععععععععععععععع

خب من الان چون بی نهايت هایپرم نتونستم يه جورايی جلوی خودمو بگيرم وگرنه اصلا نبايد می گفتم اينو جايی!!!!!!!!!!!!! فکرشو بکننننننننننن الهی!! يه احساسی به ادم دست ميده که غير قابل توصيفه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اييييييييييييييييييی

حالا هنوز مثلا من نمی دونم!! شنبه قراره ببينمشون اينا رو(اگه خدا بخواد و طلسم بشکنه!!)  بعد ببينم لو ميده يا نه!!فکرشو بکن من اونموقع بايد هی جيغ و ويغ کنم!!!!!!!!!!!!!! برای همين جيغامو ذخيره کنم بهتره!!!!

اساسا اين روزا مثل اينکه همه يه جورايی دارن ميرن خونه بخت !!!مبارک باشه

................................................................................................................

حالا يه کم هم حرفامو بزنم اين همه راه اومدين تا اينجا حالا تشريف داشته باشين!!

خب يه جورايی همه جوره جمال انگليسی رو عشقه!! چرا؟! اولا که راست راست ميومدی و ميرفتی هميشه هم تاپ ستيودنت(جانم؟!) ميشدی!! اما اين فرانسه...

گذشته از اين, فرانسه هم مثل فارسی خودمون خيلی زبون دست و پاگيريه از لحاظ مودبانه بودن و نبودن!!!! اما انگليسی اين درد سرها رو نداره!!هر وقت می خوام به يه بزرگتر خودم که باهاش صميمی هستم بگم(تو) عذاب وجدان می گيرم!!! قربان همون you که معلوم نيست جمعه يا مفرد!!!اصولا بدبختی هم اينه که هميشه من بايد از همه کوچيکتر باشم!!

 بازم گذشته از اين من يه خرابکاری عظما انجام دادمترم پيش موقع فاينال يه انشا داده بودن که يکی قبل امتحان به من گفته بود موضوعش هست ((تحولات قرن اخير در جامعه شما!!)) منم کلی اکتيويته بروز داده بودم کلی چيز ميز اماده کرده بودم و...

بعد رفتم سر جلسه و خلاصه روی سوال رو خوندم و ديدم نه انگاری شبيه همون چيزيه که بايد باشه...و خلاصه شروع کردم به بحث که اره تو قرن اخير زنان بدين طريقت وارد اجتماع شدن و از نظر سياسی فلان تاریخ حق رای پيدا کردن و نمی دونم از ارتباطات نوشتم و تکنولوژی روز و دهکده جهانی شدن دنيا و....حالا نگو اساسا موضوع انشاهه بوده ((تحولات مصرف در نيمه دوم قرن اخير در جامعه شما!!)) حالا منم معنی کلمه consomation (مصرف) رو نفهميده بودم فکر کردم لابد يعنی پيشرفتی چيزی بعد اخرين جمله انشامو اينطوری نوشتم که اره همه اين تحولات مرهون consomation هستش!!يعنی ديگه اگه استاده تا بدان لحظه به عقل خودش شک کرده بود که هيچ رابطه منطقی بين انشای من و موضوع نمی يابه با خوندن اين جمله مطمئن شده که من ۱ صفحه درباره چيزی انشا نوشتم که حتی معنيشو نفهميدم!!

بعد حالا اين به کنار که من خنده سال يارو رو تامين کردم..سر جلسه به زور از ماها امضا گرفت که الا و بلا امضا کنين که شما کشته مرده منين و نمی خواين هيچ احدی جز من استادتون باشه...حالا منم حسااااااااااااااااااااس مگه ديگه می تونستم با اون خرابکاری تو چشم اين نگاه کنم؟!؟ گفتم من ديگه فرانسه رو می ذارم کنار!!!!!!!!!اما ببينين خدا چقدر خوبه؟! استادمون عوضضضضضضضضضض شدهههههههههه

................................................................................................................

شماها امروز می خواين برين شلوغ کنين؟! والا منم که انارشيستی بيش نيستم و منتظرم يه جا شلوغ شه منم بپرم وسط امسال حال شلوغ بازی ندارم!! از بر و بچزم که پرسيدم گفتن اصولا امروز ۱۸ تيره؟!(تاريخم يادشون رفته!!) خلاصه چه خبرا؟!

................................................................................................................

چرا هيچکسی به من نگفت امروز کنکوره؟! اين همه من پا شدم رفتم دانشگاه که نمره های چربمو بينم بعد خب نميشد برم تو ديگهحالا يکی از مادرام هی می گفت الهی که خدا برای پدر و مادرت نگهت داره...دعا کن برای بچه های ما که قبول شن واينا...حالا شماها لطفا جای منم دعا کنين!!(اينطوری غير مستقيم درواقع دعا کردين که خدا منو برای پدر و مادرم نگه داره) يکی هم بود اونجا فکر کنم کنکور مخشو مختل کرده بودبه جورايی برای شفای اونم دعا کنين دلم سوخت!! کنکور!!! با اينکه سال پيش دانشگاهی بهترين سال تحصيليم بود هيچ علاقه ای ندارم به اون زمان برگردم..هر چند استرسی که الان بايد تحمل کنم ۶۳۵۴۵ برابر اون موقع است!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳

 

۱:اونروزی داشتم می دويدم برم دانشگاه که يه چيزی از اسمون افتاد رو سرم!! فوری تو ذهنم نقش بست که جی جی گنجشکی ,چيزيه!!!!همينجوری پيش خودم فکر می کردم که حالا با اين مصيبت وارده چه کار کنم که ديدم زمين جلوی پام خالخالی شده..فهميدم قطره بارون بوده که رو سرم نازل شده!!! اما جدی جدی تو زندگی روزمره ام هم هميشه همينجوريم..هر چيزی که پيش مياد فوری بدترين برداشت ممکنه رو ازش می کنم...اول يه نيمساعتی کله امو می کوبم به در و ديوار و غش و ضعف می کنم بعد يادم مياد که بابا ارزو تو خيلی قوی هستی!!(جون عمه جونم!) بعد فوری بدون اينکه قضيه اثبات شده باشه براش دنبال راه حل ميگردم...حالا خوبه هميشه قبل از اينکه اب پاکی رو بريزم رو دست افراد يه خداحافظی ای باهاشون می کنم..و اونام بعد از اينکه مبالغی شاخ رو سرشون سبز ميشه قضايا رو برام تشريح ميکنن و تازه اونوقته که می فهمم که دبيا! قضيه چی بوده و من چی فکر ميکرده ام!!!!!!!! مثل اينکه فيل رو با فنجون اشتباه بگيری!!! اصولا به اين نتيجه رسيدم که خيلی اخلاقای زشت تو وجود من مثل رفلکس های عصبی شده!! انگار قشر مغزم هيچ کنترلی روشون ندارهقرار بود قبل از ۲۰ سالگی ادم بشم!! چند روز وقت دارم؟!٬

۲::اصولا ديدين بعضی موجودات نروسواری می کنن!؟؟!..اين موجوده...وااای واااااااااااااای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای تف تف تف روم به ديوار...پشتم به اونجاهه....استغفر الله ربی  و اتوب اليه....يه گاز اينوری از دست يه گاز اونوری از دست...(اين شماره طلبتون تا بعد از اعلام نمره هامون..اخه اگه الانه غيبت کنم اونموقع دعاهام در حق نمره هام مستجاب نميشه...)

۳:::ااااااااااااااااااااااا اصلا يادم رفت اومده بودم اينجا که يه چيزی بگم!!!!!!!!!!!!!!!

   hey guys!!!did you know something????

اينکه:: الان ديگه تابســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتونــــــــــــــــــــــــــــــــــه

۷۷ تا جيــــــــــــــــــــــــــــغ به افتخار ۷۷ روز تعطيلی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هیپ هیپ هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ای خداااااااااااااااااا من چی کار کنم با اين همههههههههههههههههههههههههه خوشی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

يادتونه امتحان انشاهای ثلث سومو؟!؟يا اين بود که منظره ای را توصيف کنيد يا اينکه برای تابستان خود چه برنامه ريزی ای کرده ايد؟! و خب اونموقع ها چون من شاخه نباتی بيش نبودم اصولا می نوشتم که بر احاد ملت واضح و مبرهن است که من فقط به کتابخوانی و کتابخانه پناه می برم و خود را به اغوش اين يگانه دوست مهربان..دانای بی زبان می سپارم و اين جور جلبک بازی ها...اما خداييش حالا چی کار کنم با اين اخرين تابستون تابستونم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟! يه سری کارها که اولش مشخصه..يه سری موجوداتی که دلم براشون تنگ شده رو بايد ببينم..ديگه يکيشونو گول بزنم ببرمش انقلاب! که واقعا يگانه يار بخريم و اينا..ديگه درس هم که استاده و....ديگه چی کارا کنم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! هنوز فکرشو نکردم!!!!

۴:::: شماهام مثل من با اينکه دعوی روشنفکريتون ميشه و خرافاتی ها رو مسخره می کنين اما ته ته دلتون به يه سری چيزا معتقدين؟! مثلا خصوصيات ماه و سال برای افراد و چشم زدن و...يا اينکه مثلا از اين نامه ها ــ که اگه برای شونصد نفر بفرستين خوشبخت دو جهان و اينا ميشين ولی اگه نفرستين به زمين گرم ميشينين ــ که براتون مياد, با اينکه فروارد نمی کنينش اما ته دلتون يه احساس موذی و بدی بهتون دست نميده؟!؟! حالا چی شد ياد اینا افتادم؟۱ هيچی اونروز که يعنی اونشب که مسابقه پرتغال و يونان بود...نه که من طرفدار يونانی بيش نبودم....بعد هی اون گزارشگر سق سياه می گفت الانه است که ديگه يونان ببره..بعد من هی مجبور بودم بزنم به تخته!!کسی نمی خواد به من چلوکباب بده که يونان برد الان؟!؟!؟!

راستی امروز بعد از اخرين امتحان با دوستم رفتيم بازار قائم..بعد اونجا يه عالمه عروسک بووووووووووووووووووووووووووووود بعد من هی هر چی تو دلم به خودم می گفتم بابا ارزو تو تو زندگيت از اينا زياد ديدی..هيجاناتتو کنترل کن... نمی تونستم جيغ و ويغ نکنم يه سری از عروسک ها رو که ميديدم!!!! ااااااااااااااااااااخخخخخخخخخخخخخخييييی يه جوجوهه بود انقدههههههههههه خوششششششششششششششگللللللللللل ببببببببووووووووودد!!!!خلاصه اينکه جای چلوکباب اون جوجوهه هم قابل قبوله

يکی بهم گفت چقدر تو دختر بدی شدی هی حرف می زنی الکی!!! خب اخه اگه بدونه که چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر از حرفامو نزدم الاااااان!!!!!!!!!!!!!!! در ضمن من هيچ وقت کم حرف نبودم

فقط اينم بگم اخريشه برای امروز..هيچی...پارسال سر امتحان معارف ۱ من يه انگشتری که روش دعا داشت رو از ازاده دزديده بودم که سر امتحان دستم کنم بعد از استاده از قصد سوال بپرسم سر امتحان که بعد استاده ببينه رو انگشتر من دعا داره که بعد پيش خودش فکر کنه wow چه دختر متقی و صالحيه!!(اون که نمی دونست که انگشتره دزديه!) که بعد بهم نمره اضافه کنه!!! اين ترم که با استاده متون داشتيم و بهتر شناختمش به اين نتيجه رسيدم که چه خوب شد که نقشه ام عملی نشد که بعد استاده بياد بگه تو به چه حقی از الات شهوت زا و حرام (عطر!!) استفاده کردی و چرا ۲ تا شويد موهات بيرونه که بعد از نمره ام کم هم بکنه!!!!!!!!!!!!!! اصولا دين برای تعادل نيست؟!؟! بعضی ها ديگه قضايا رو از حد گذرونده ان!!! اقاهه ميگه عطر حرامه!!  تو این مملکت سر نقاشی رو بسته چايی روسری می کنن!! کتابای اريجينال رو بر ميدارن سياه می کنن و....نمی دونم واقعا يعنی می ترسن کسی عاشق موهای نقاشی رو بسته چايی بشه!؟؟!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

اينقدددددددددددددددده حرفم مياد هنوز!!!!!!!!! اما ديگه دختر خوبی ميشم!!فقط به خاطر رفاه حال شما

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۳

 

۱:من می خوام کمپانی والت ديسنی رو سو کنم!! چه معنی ميده تو اين کارتوناش هر چی دختر گل و بلبل و مهربونه با جک و جونورا دوسته که هيچی جک و جانوران! بهش خدمات رسانی هم می کنن منتهای مراتبش هر چی جادوگر طماع و بدجنسه با حيوون ميوونا بده؟! اخه من هر دفعه ميرم تو orkut و می بينم انگار تنها موجوديم که I don't like pets احساس جادوگر بدجنس بودن بهم دست ميده! خب حالا درسته که من همچين عاطفی احساسی نيستم و فاکتور مهر و محبت تو وجودم زياد بالا نيست اما ديگه جادوگر بدذاتم نيستم!!!خب تقصير من چيه که از جک و جونور می ترسم؟! اصلا گربه رو که اسمشو نيار...فکر کنم تو زندگی های قبليم موش بودم!!اخه موش هم... يه بار يه موش اومده بود اون خونمون..بعد منم تو خونه تنها..مجبور شدم ۱ ساعت و ۴۵ دقيقه رو ميزم سرپا وايسم تا بابا و ازاده و دايی و پسر داييم البته به انضمام لشکر افراسياب بيان منو ببرن...حالا جالبی قضيه می دونين چيه؟! اين که من سراسری اولين رشته بعد از پزشکی ها که می دونستم قبول نميشم زده بودم دامپزشکی دانشگاه تهران که همونم قبول شدم مسلما..حالا حساب کن اگه....وااااااااااااااااااااای من ميموندم و PETS !!!

۲::مرسی از همه کسايی که داستان لوسمو خوندن!! اما چند تا چيز درباره اش: اول اينکه اگه اونقدر واقعی نوشتمش فقط به خاطر اين بود که خواننده عزيز فکر نکنه داره مجله دختر فراری و فيلمنامه هندی می خونه..وگرنه اين موجود هيچ وجه اشتراکی با من نداره جز اينکه از انقلاب بدش مياد..گذشته از اين من اصلا منظورم از داستان اين نبود که ای عشق برتر است يا عقل!!! فقط می خواستم يه جورايی مقايسه کرده باشم بين شايد عشق های دوره بچگی و نوجوونی با عشق های دوره جوونی!!!و البته با اينکه هيچ خوشم نيومد که چپ و راست بهم گفتين فهيمه رحيمی اما جايی ديگه نگين چون فهيمهه خودشو می کشه اگه بفهمه به من گفتين (اون)!! با اين داستان نوشتنم!!

 اونوقتا که من هنوز کوچولو بودم و به تبع اون عاشق..يادمه که می تونستم تموم حد و مرزا رو زير پا بذارم..طرفمو فقط برای خودش دوست داشته باشم و...اما الان مثل اکثريت شما اينجور که از نظراتتون برمياد دنبال يه (عشق عاقلانه)ـ ترکيبی که دوره کوچولويی از نظرم احمقانه ترين چيز ممکن بود ـ  می گردم!!!هممون پيش خودمون ميگيم بابا تو ديگه بزرگ شدی!!وقت از اين لوس بازی هات گذشته..عاقل شدی..بالغ شدی..و تو اين موضوع شک هم نمی کنيم هرقدرم سخت باشه!!

من خودم تو فاميل ميشناسم کسايی رو که به هم احساسات متقابل داشتن اما حالا به هر دليل به هم نرسيدن...الان که بعد سالها می بينمشون که روبروی هم ميشينن و تو چشم هم نگاه می کنن و درباره سياست روز و گرونی کالا حرف می زنن..اين به فکر زن دادن پسرشه و اون به فکر کلاس کنکور دخترش..پيش خودم فکر می کنم واقعا اينا به هم احساسی دارن؟! فکر می کنم اگه الان ياد اون وقتا بيفتن چه احساسی بهشون دست ميده؟؟ حماقت؟! تو خوش بينانه ترين حالتش تو دلشون می خندن و شايد سری تکون بدن و بگن خل خلی های دوره جوونی!!!!! وقتی می بينم اخرش اين ميشه...

اونوقتا که مامانم همش می خواست از زير زبونم حرف بکشه که من عاشق کی هستم مدام از عشق های خودش می گفت از اولی و دومی و ..هشتمی!! می گفت که اينا همش چيزای بی خوده ميگذره و فراموشی قسمت اخرشه...وقتی ميگفت با دختر داييش می نشستن و رو فلانی ها اسم می ذاشتن:کارامل و کمپوت..منم ياد خودم و دختر داييم ميفتادم که رو فلانی ها اسم گذاشته بوديم نوشابه و کيک اما پيش خودم می گفتم اخر عشق پاک و مقدس من اونجوری نميشه...اما هميشه همونجوری شد...يه عشق الکی و مخفی تو دل خودم که بعد جاشو به يکی ديگه داد..گاهی دوطرفه اما بازم اخرش هيچی جز فراموشی به هر دليل...

 ولی الانه که نگاه ميکنم درسته که همه اين چيزا رو می بينم..اينکه عشق کشکی بيش نيست و اون احساسات شايد خل خلی های احمقانه است و...پس بهتره که ادم با عقل تصميم بگيره که هميشه استوار و پابرجاست..منتهاش گاهی ميگم..شايدم عشق واقعی همونه!! همونطور مثل خلا!!وگرنه کسی از يه خوش تیپ که به ريکی مارتين بزنه و حداقل ماکسيما داشته باشه و پاپا مامانش دکتر فوق تخصص قلب باشن و علاوه بر همه اينا ادم گل و بلبلی هم باشه بدش نمياد مياد؟!  عشق بالاخره بايد خودشو ثابت کنه نه؟!وقتی بچه بودم می گفتم من اگه شوهرم کچل هم باشه اما مهربون باشه اصلا برام مهم نيست!!!! اما می دونين الان چی فکر می کنم؟! اينکه اگه جای مامانم بودم گوش خودمو می گرفتم و می گفتم نی نی ۴ ساله تو چرا از حالا سر و گوشت می جنبه؟!

۳::: ۶ روز ديگه تولد نيکيه!!! الهی که دختر عمه قربونش بره!!! هر کاری می کنم باورم نميشه اين( نخود) از امسال ديگه بايد مانتو مقنعه بپوشه بره مدرسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدايا!!! يعنی واقعا از ۱۴/۴/۷۷ شيش سال می گذره؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!

۴:::: چرا امتحان دارم هی اپديت می کنم و به قولم وعده نکردم؟!؟! اخه اولا که دلم می خواد به کسی چه مربوط؟! ثانيا از شانس کپک زده من بعد سالهههههها مشتری دائم شرکت س¤ــا (<--- به دليل اينکه اينجا اگهی بازرگانی پذيرفته نميشه شطرنجی شد!!!) بودن دقيقا زمانی که من اينترنت نمی خواستم برنده اينترنت مجانی شدم!!!! خلاصه تقصير ز من نيست!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۳

 

من پيمان شکنی بيش نيستم!!اخه ۳ تا دونه امتحان دادم ای بدک نشدن جوگير شدم!! البته دليل اصليش اين بود که يه داستانی اومده تو ذهنم تا ننويسمش فکرم برای درس خوندن ازاد نميشه! البته کارتم فقط ۲ ساعته است ها!!

...................................................................................................................

ميم اينا تو همسايگی ما زندگی می کردن!من هميشه ترجيح می دادم با اون بازی کنم تا با دخترای هم سن و سالم!اخه دخترای ديگه هم مثل من لوس بودن و وقتی باهاشون قهر می کردم منتمو نمی کشيدن اما برای ميم خيلی مهم بود که من ازش ناراحت نشم!تازه ميم مدرسه می رفت و سواد داشت! می تونست کتاب داستانامو برام بخونه!اون حتی می تونست کارايی بکنه که من بلد نبودم مثلا می تونست با دهنش صدای تفنگ دربياره!! ميم تنها کسی بود که مثل من زبون گنجشک ها و گل ها رو بلد بود! ما هر دو تا با اونا دوست بوديم!من و ميم حتی تو خونه مخفيمون ــ بين درخت انار و مو ــ يه بيمارستان داشتيم برای حشره ها!!

روزی رو که  از اون خونه رفتيم هيچوقت يادم نمی ره!! با میم تو حياط دنبال انگشتر من می گشتيم که بين خرت و پرتام گم شده بود! از لای برگای مو دختر صاحب جديد خونه رو ميديدم که ما رو نگا می کرد!بهش حسوديم ميشد..اخه بعد از من اون با ميم دوست ميشد!يه دختر کپل که پيرهن زرد تنش کرده بود. ميم اروم بهم نزديک شد!! دستاشو گذاشت رو شونه امو گفت:گريه نکن انگشترت پيدا ميشه..و رفت..و من از لابلای اشکام ميم رو می ديدم که دور و دورتر ميشد!! ميم ساده من يعنی نفهميده بود که من به خاطر انگشترم نبود که گريه می کردم؟!؟

................................................................................................................

از هيچ جای دنيا به اندازه ميدون انقلاب بدم نمياد..وقتی داری توش راه ميری بايد از ۴ جهت مواظب عمله ها باشی که بهت تنه نزنن و در عين حال جلوی پاتو هم بپايی که کفشت نره رو اخ و تفشون!خدا رو شکر که هوا الوده است و پرنده اونجاها نيست وگرنه بعيد نبود که از اسمونم رو سرت بلا نازل شه! مثل هميشه تند تند داشتم می رفتم سمت امیر اباد که سوار تاکسی شم که يهو چشم تو چشم شدم با يه جفت چشم اشنا!تا چند قدم حين راه رفتن با خودم گفتم‌:کی بود؟ کی بود؟! برگشتم!دوباره چند تا قدم اروم به جلو ...و بعد فوری  عقبش  دويدم!! صداش زدم..برگشت...وايساد تا برسم بهش... گفت بله خانم؟! همونطور که نفس نفس می زدم گفتم:میـــــــــــــــم خيلی خنگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منو نشناختی؟! و يه چشمک بهش زدم! نمی تونستم جلوی شيطونی چشمامو بگيرم!!!اخه اون ميييييييييييييييم بود!! يواش يواش تو چشمای متعجبش برق اشنايی زد لباش که از هم باز مونده بودن لبخند شدن و گفت:تويی؟!؟!؟!؟! و با سادگی هميشگيش اضافه کرد: چقدر خوشگل و بزرگ شدی!!!!!! خنده ام گرفت!! بابا مرد حسابی من که ديگه ۶ سالم نيست!اروم اروم شروع کرديم به قدم زدن!! مسيری که هميشه برام کلی طولانی بود به نظرم خيلی زود تموم شد!موقع خداحافظی گفت:بازم می تونم ببينمت؟! دوست ندارم دوباره...گفتم اوهوم!من دو روز تو هفته تو وصال کلاس زبان دارم...تو هم که پاتوقت دانشگاه تهرانه و...سوار تاکسی شدم!

................................................................................................................

همه چيز کلی خوب بود!!! وقتی با هم بوديم من کلی احساس ارامش داشتم!دوباره عين بچگی هامون هر وقت از همه جا عصبانی و ناراحت بودم ميم رو داشتم که برام مثل اب رو اتيش باشه!! تا اينکه يه روز سين و دوستش ما رو روبروی سينما سپيده ديدن! نگاه موذی و تمسخراميز تو چشماش خيلی چيزا رو يادم انداخت که من با چشمای خودم تا به اون موقع نديده بودمشون!! يهو ياد تمام لحظاتی برام زنده شد که با همين سين و بقيه دوستام می نشستيم توی رستورانا و کافی شاپا و پارک و سينما و همه زوج های جوان و کبوترهای عاشق رو بررسی و مسخره می کرديم!! يعنی اونا می کردن نه من به خدا!! اما اگه بهشون اعتراض می کردی يعنی جواد بودی!! هميشه می گفتن وااااااااااااااااااااااااااااااای دختره خر شده پسره رو چه دماغی داره!! اااااااااااااااااااااااااااا دختره پسره رو تور کرده تو رو خدا نيگا صورتشو چقدر جوش جوشيه!! و............. حالا لابد با خنده هاش می خواست بگه تو از روز ازل ديوانه بودی!! اين چيه واسه خودت پيدا کردی؟!؟!!؟!؟؟!؟! هميشه فکر می کردم تو روابط خاص هميشه دل ادماست که برام مهمه و قيافه اصلا ملاک نيست!!اما اون روز سين که کل وجودش رو هم ۲ زار نمی ارزيد باعث شد از اينکه در کنار ميم بودم احساس بدی بهم دست بده!! حالا قبل از اينکه من برسم خونه به همه دوستای ديگمونم خبر داده بود!! از فردا هم حتما مدام می پرسيد حال رفيق خوش تیپت چطوره!؟!؟ تحمل رفتار دوستام سخت بود! اخه کی وجود خوشگل ميم رو می ديد؟! قلب مهربونشو؟! کی نگاه اروم تو چشماشو می ديد؟! من؟! خب اره! اما نمی تونستم تحمل کنم که رومون اسم بذارن: حنا و پا کوتاه! کوتوله.........

................................................................................................................

از طرف ديگه درد دلای دختر خالم ولم نمی کرد!! خاله من با کسی ازداج کرده بود که از نظر فرهنگی با خانواده مادريم خيلی فرق داشتن!! با اينکه تو تمام فاميل شوهر خالم محبوبيت و مقبوليت داشت اما خانواده عشق محترم دخترخالم هيچوقت حاضر نبودن بيان خواستگاری اون!چون برای اونا هم مثل بقيه اين مهم بود که تو شجره نامه پرافتخارمون کنار اسم دخترشون فلان بيک و فلان ميرزا باشه و کنار اسم پسرشون فلان خاتون!! دختر خالم هر وقت مجبور بود که بره پيش خانواده پدريش عزا می گرفت!! چون که احساس می کرد بين اونا وصله ناجوره!با همشون فرق داشت خب!! می گفت هيچوقت خاله رو نمی بخشه!! ميم و من هم اختلاف زياد داشتيم!! اون حتی چند سال از عمرشو تو يه شهرستان درجه ۳ زندگی کرده بود!! يادم ميومد که مامانش لهجه داشت!!! و..........

................................................................................................................

مدام برای خودم راه حل می ساختم:اگه کرم روشن کننده بزنه..اگه دندوناشو ارتودنسی کنه..اگه عينک بذاره.. اگه اين مدلی ريش بذاره ..اگه بريم خارج و با خانوادش زياد رابطه نداشته باشيم..اگه..اما نمی تونستم خودمو راضی کنم..هميشه می خواستم که طرفمو  همونطور که هست بپذيرم!! وقتی اين ور و اونور دوستامو که با افراد مختلف کبوتر شده بودن می ديدم حسوديم میشد!! چقدر همشون به هم ميومدن!کاف و شين...الف و پ...ه و عين...  نمی دونم اونا چه کار خوبی کرده بودن يا من چه گناهی مرتکب شده بودم که مجبور بودم انتخاب به اون سختی بکنم؟؟! لعنت به عشق!لعنت به انتخاب!!! من دختر بی تجربه ای نبودم! تمام حالتای پسرا رو وقتی می خواستن  حرفای مهم بزنن می شناختم!!می دونستم که دير يا زود.... نمی دونستم چه واکنشی نشون بدم؟! خودمو بزنم به تعجب؟! براش روشن توضيح بدم؟! عصبانی بشم؟! نمی خواستم با احساساتش بازی کنم!! شايد بهتر بود از اول باهاش اشنايی نمی دادم؟!....

................................................................................................................

با لحن اروم هميشگی اش موضوعو بهم گفت..قلبم تند تند می زد و جريان خونی رو که می دويد سمت صورتم احساس می کردم!  نگاهمو از نگاه ملايم چشمای ميشيش دزديم و ريختم رو ميز...بعد چند ثانيه سکوت بازم با همون لحن ادامه داد: می دونستم جوابت منفيه..اما به هر حال من بايد ازت می خواستم...سهم من بود که بايد انجامش می دادم...

من به دختری فکر می کردم که يه روز جای منو برای ميم می گرفت..شايد يه دختر کپل با پيرهن زرد!! چقدر خوشبخت ميشد!!چقدر بهش حسوديم ميشد!!

گفت: راستی يه امانتی پيش من داری..توجهم جلب شد...يه جعبه خوشگل کوچيک از تو جيبش دراورد..وقتی بازش کرد نفسم بند امد!قلبم وايساد..دستم بی اختيار رفت سمت دهنم...اروم گفتم:تو..اين همه سال...انگشتر من..!!!

گفت: همون روز که با هم می گشتيم پيداش کردم...اما بهت ندادم..می خواستم روزی که...و برای اولين بار صدای ارومش لرزيد...يه نفس صدادار کشيد و ادامه داد: به هر حال الان ديگه بايد بهت پسش بدم...معذرت می خوام عزيزم که ديگه برای انگشتای تو زيادی کوچيک شده!!

و من از لابلای اشکام ميم رو می ديدم که دور و دورتر ميشد!! دلم می خواست از ته دلم فرياد می زدم :میـــــــــــــــــم!اما فقط تونستم با يه صدای خفه از ته گلوم ــ طوری که خودمم به زور فهميدم ــ بگم:ميم! 

................................................................................................................

می دونين مشکل چيه؟! اين که من همين الان همه اينا رو نوشتم نه عادت به فکر کردن دارم نه چرکنويس اگه می دونستم اينقدر گند می زنم نمی نوشتمش!قول می دم ديگه ننويسم داستان!اينو داشته باشين که بی کار نباشين بعد امتحانا بر می گردم!

راستييييييييی هر گونه شباهتی بين شخصيت های داستان و افراد حقيقی و حقوقی شديدا تکذيب ميشه!!لطفا سوال نفرماييد(حتی شما)

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳

 

۱:الوداع و الوداع و الوداع چونکه امتحانام شروع شدن و دوره اينترنتمم تموم ميشه به زودی و ميدونيد که تا پايان امتحانام (۱۶ تير) نمی خرم!!! الهی هر کی اينو می خونه و برای امتحانام دعا نمی کنه مارمولک شه!

۲:: تو فاصله ای که من نيستم کنکور سراسری هم برگزار ميشه هر کسی برای کنکوری جونها دعا نکنه هم الهی به همون بلای فوق الذکر دچار شه

۳:::ديدين اين پسرا دخترا رو مسخره می کنن سر سوسک؟!؟! حسود هرگز نياسود!!! چون خودشون عمرا نمی تونن با اون حنجره کلفتشون جیـــــــــــــــــــــــــــــغ بکشن حسوديشون ميشه!! نه د اگه مردی يه جيغ بکش!!! ديدی..!؟

۴::::اونروز داشتم البوم قديمی نگاه می کردم!باورم نميشد که بعضی افراد چقدر عوض شدن!! همه خانما قبل ازدواج کلی به خودشون می رسيدن انگار و مرتب و ترگل ورگل بودن!! اما حالا انگار خيلی حوصله ندارن!!مردا رو بگو چقدر چاق شدن!!چرا ادم بعد از اينکه خرش از پل می گذره خودشو ول می کنه؟!؟ اين بستگی به طرف مقابل نداره که چقدر به وضعيت  ادم اهميت بده؟! من که هيچوقت حاضر نيستم يه موجود گامبو رو تحمل کنم!!!

۵:::::چرا همه چيز هميشه اينجوری ميشه؟!؟! مثلا هميشه وقتی کليد داری همه خونه ان اما وقتی کليد نداری هميشه پشت در می مونی! مثلا وقتی بعد از ۷۳۶۵۴۳۷۲۶۴۵۲۳۷۶۴۵۶ سال با اقای دوست ميری کافی شاپ فضولترين و خبرچين ترين همکلاسی دبيرستانتو می بينی!!!!!! يا وقتی کلی تیپ ميزنی و خودتو می سازی و هی می خوای يکی ببينتت هيچ کسی نمی بينتت  اما وقتی بعد از ۷۴۶۵ قرن به دليل فرار از خونه به خاطر زلزله جميع پسرای همسايه رو رويت می کنی!!! بايد روزی باشه که فرداش امتحان فيزيو داری و نه ارايش داری نه لباس درست و حسابی تنته نه هيچی!!! اينا رو گفتم که به خاطر اين زلزلهه که شايعه است دوشنبه مياد حواسم باشه چيزای جانبی رو هم در نظر بگيرم!

................................................................................................................

اگه زنده بودم بر می گردم!!!حتما!!!!!!!!!

..................................................................................................................

ااااااااااااااااوووووووووووووووو ديدين برگشتم؟!؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۳

 

بامشادو ديدين گاهی قبل از اينکه بی وفايی رو بخونه يه چيزای جديدی بلغور می کنه بعد می بينه نمی تونه برمی گرده سر همون بی وفايی؟! شده حکايت من!هوس باخ کرده بودم شديد!نت ها رو گذاشتم جلوم...به قدری انگشتام خشک شدن که حتی قطعه هايی که با چشمای بسته می زدمو نمی تونم بزنم ديگه! ديدم اينقدر که تن باخ بدبخت داره تو گور می لرزه الان همه فکر می کنن همون زلزله موعود اتفاق افتاده!رفتم همون for Elise هميشگی رو زدم...در عين حال بی نهايت متاسف شدم...ياد روزی افتادم که پياونومونو برامون اوردن تو خونمون!! چقدر اونموقع احساس می کردم زندگی رويايی شده!!من يه پيانو داشتم!!!!! احساس می کردم جای  شخصيتای کارتونی محبوبم هستم که پيانو داشتن!! اما الان حتی حوصله تمرين هر از گاهی رو هم ندارم!يه چيز معموليه که فضای اتاقمو اشغال کرده يا گاهی که خوصلم سر ميره ميرم سراغش!!! فقط اين نيست.. اصلا اونوقتا که بچه بودم زندگی همه چيزش رويايی بود!زندگی رنگی بود!رنگای پررنگ و شاد!اما الان زندگی فقط يه رنگه!فقط رنگ خاکستری!يه چيز متوسط و معمولی!!اونوقتا زندگی معجزه بود!! خود زندگی و زنده بودن!! اما الان بايد يه معجزه ای بشه يه اتفاق خارق العاده بيفته که احساس کنم دارم زندگی می کنم!اونوقتا همه فکرم اين بود که چرا زندگی می کنم؟!؟ الان همه فکرم اينه که چطور زندگی کنم؟! اون موقع دنيای کوچيکی داشتم که مرکزش بودم..اما الان می دونم که يه قطره کوچولويی تو دريای زندگی ام که اصلا توش به حساب نميام و تو دست يه عالمه موج اسيرم که منو هر طرف بخوان می برن!

گاهی...نه خيلی بيشتر از گاهی پيش مياد که دور و بريام بهم می گن اخی تو چقدر بچه ای!چقدر ساده ای چقدر پاکی چقدر نی نی هستی! و من خيلی ناراحت ميشم!چون اين يعنی اينکه من روحمو يه جايی تو بچگی جا گذاشتم و الان ديگه همراهم نيست!! چون خودم می دونم که با اينکه هنوز عاشق ورجه وورجه و اتيش سوزوندن هستم!با اينکه هنوز همش شيطونی و شلوغ و سر و صدا می کنم!! با اينکه هنوز يکی از وحشتناکترين خوابای زندگيم اونيه که عنکبوته خوراکيامو خورد! با اينکه هنوز از خيلی چيزا از روح و مرد شاپرکی و اجنه گرفته تا سوسک می ترسم!با اينکه هنوز تو رابطه هام ساده ام و تازه بعد مدتها که طرفمو از عمق می شناسم می فهمم که چقدر احمق بوده ام...اما بزرگ شدم!! حداقل ديگه بچه نيستم!عالم رويايی کودکيم تموم شده و الان من موندم و يه دنيای درندشت که بايد راهمو توش پيدا کنم و بگيرمش و برم تا تهش!! و الان می دونم که چقدر ادم بزرگ بودن سخته و متاسفانه هرقدرم بچه بازی دربياری نمی تونی از اين حقيقت که بزرگ شدی فرار کنی!!!و از زير بار مسئوليت!! مسئوليت در قبال زندگی ,وقت ,زمان, عمر و...

شايدم بد نشد که بزرگ شدم و به اينجا رسيدم!بالاخره حقايقی بودن که اگر عمرمو نمی ذاشتم سرشون هيچوقت باورشون نمی کردم..يکيش اينکه عشق رو شناختم!! و الان بعد اونهمه مدت از عمری که گذاشتم فقط همينو فهميدم که عشق اين نيست که يک نفر ديگری رو بی اندازه دوست داشته باشه..اينه که دو نفر همديگرو بی اندازه دوست داشته باشن...و برای درک همين ۲ جمله ۸ سال زندگيمو گذاشتم!! شايد شمام باور نکنيد! هرقدرم که من بهتون بگم!! چون يه زمانی خودمم باور نمی کردم!!

در هر حال... من دارم احساس بزرگ بودگی می کنم!!

................................................................................................................

شايعاتی پيرامون زلزله هست که هنوزم ارامش منو به هم می زنه!! در هر حال اينو بخونين شايد زندگيتونو نجات داد!

................................................................................................................

اووووووووووووووووووووپس الانه يادم اومد فردا امتحان ورزش دارم!! پدرم در مياد!! رفتم به بابا جونم گفتم بابا اينايی که می خوان دوپينگ کنن دوا موا چی می خورن(پيش خودم گفتم الانه می گه دختر گلم می رم برات مرسی و مارس می خرم بخور) بعدا اقا خان می فرماين: موز بخور با گردو و خرما!!!! ۷ ـ ۸ تا هم نفس عميق بکش تو هوای ازاد!! واقعا که!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳

 

ای بسوزه پدر عشق!!! چرا؟! چونکه امروز با استاد انگل شناسی پاشديم رفتيم پای کامپيوتر که شکلايی که ريخته بودم رو فلاپی رو با هم بينيم که از بينشون انتخاب کنه! وقتی استاده فلاپی رو گذاشت يه فايله اومد با اسم my love!! حالا از کجا من نمی دونم!! حالا هر چی ميگم استاد والا اين مال ما نيست!! هی تيکه ميندازه بهم!!

ابروم رفت! البته اشکال نداره!ميگن رسوايی اول عشقه!!حالا دبيا!!راستی شماهام مثل نی نی ها هنوز که با استادا حرف می زنين خودتونم جمع می بندين؟! اقا اجازه؟!ما ...؟!

...................................................................................................................

                                    يک عاشقانه ارام

يکی بود يکی نبود.غير از خدا هيچ کس نبود.ان قديمها که هنوز مدرسه اختراع نشده بود مردم بچه هايشان را می فرستادند که بروند در مکتب درس بخوانند.در همان قديمها يک ميرزای مکتبداری بود که توی ولايت غربت مکتب داشت و بچه ها را درس می داد.

يک روز يک پدر و مادری امدند اسم دخترشان را توی مکتب نوشتند.همان روز يک پدر و مادر ديگری هم امدند و اسم پسرشان را در مکتب نوشتند.

وقتی مکتبخانه باز شد و بچه ها امدند و نشستند از قضای روزگار چشم پسر و دختر به هم افتاد و يک دل نه ۱۰۰ دل عاشق هم شدند.

باری اين پسر و دختر هر روز در مکتب می نشستند و زل می زدند توی چشم همديگر و مثل فيلمهای هندی اه جانسوز می کشيدند.ميرزای مکتبدار ديد اينطور نمی شود درس داد.اين شد که مکتب را دو شيفته کرد.گفت پسرها صبح بيايند و دخترها بعد از ظهر.اما بشنو از پسر که وقتی ظهر درسش تمام ميشد می رفت می ايستاد تو کوچه پشت پنجره مکتبخانه و زل می زد به دختر و هی از ته دل اه جانسوز می کشيد.

ميرزای مکتبدار که ديد با اين روش هم کاری از پيش نمی رود تصميم گرفت دختر و پسر را بنشاند کنار هم ببيند دردشان چيست.

باری يک روز که کلاس تعطيل شد گفت پسر و دختر فوق الذکر بمانند.بعد رو کرد به ان دو و گفت: يک ماه است که شما مرا از کار و زندگی انداخته ايد.يا همين حالا بگوييد چه مرگتان است يا می گويم پدر و مادرتان بيايند تکليفتان را روشن کنند.

پسر اهی از ته دل کشيد و گفت«ای جناب ميرزا کدام پدر و مادر؟انها که شما ديدی پدر خوانده و مادر خوانده ما بودند.پدر و مادر اصلی ما در دست امپراطريس اسيرند.ای جناب ميرزا بدان و اگاه باش که ما دو نفر جولز و جولی دوقلوهای افسانه ای هستيم که اگر دستمان به دست هم برسد کارها می کنيم کارستان!

ميرزا با تعجب گفت:شما دوقلوهای افسانه ای هستيد؟! من کارتون شماها را ديدم!!(توضيح نگارنده:ما از اينجا نتيجه ميگيريم که جناب ميرزا دروغگو بوده است چرا که در ان دوره هنوز تلويزيون وجود نداشته.)

باری ميرزای مکتبدار که اين حرفها را شنيد قدری پول و توشه راه به انها داد و راهيشان کرد که هر چه زودتر بروند پيش پدر و مادرشان! پسر و دختر هم که از الکی اين دروغها را سرهم کرده بودند راه افتادند رفتند در ولايت جابلقا و با هم عروسی کردند!ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که انها خيلی ناقلا بودند!!

..............................................................................................................

لوس بود نه؟! اخه مال من نبود!اينطور که اينجا نوشته مال ابوالفضل زرويی نصراباده!! حالا راست و دروغش پای مجله دانشگاهمون!! می دونين الان يهو ارزو کردم کاشکی ميشد از رو کاغذ هم کپی پيست کرد!!! جدا از اين يه فکرای ديگه ای هم امد به ذهنم که در قسمت بعدی بخوانيد!ببينم کسی ميتونه بهش اشاره کنه؟!؟! جايزه ۳۶۳۶۴۵۶ ميليارد جوايز نقدی و غير نقدی!اگه تونستين بياين بگيرين!

................................................................................................................

همين چند دقيقه پيش ملکه زيبايی از استراليا انتخاب شد!! اين داورا سال به سال بی سليقه تر ميشن!اون همه خوشگل اونجا بود!اين چی بود ديگه انتخاب کردن؟!؟!؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۳

 

ادم تو اين زندگی از چه چيزايی بايد اعصابش خرد شه!!! من اصولا از بچگی با حجاب به خصوص از نوع مقنعه اش مشکلات داشتم!چون صورتم کوچولوه هميشه همه مقنعه ها برام گشاد بودن و دين و ايمانم تالاپ و تولوپ بر باد فنا می رفت!! حالا...اونروز ۳ ساعت وايسادم جلوی اينه با ژل موها و مقنعه امو چسبوندم به هم کلی محکم کاری کردم...بعد رفتم سوار تاکسی شدم!!جلو هم سوار شدم! بعد يهو ديدم مقنعه ام با تمام ضمائم و متعلقاتش داره کشيده ميشه!برگشتم ديدم يه نيم وجبی دين و ايمان منو به بازيچه گرفته!مقنعمو قاپيده و د بکش!! به جان خودم که برام خيلی عزيزه می خواستم بزنم تو پوزش!که ديدم والده محترمش هم هست!!از اونايی هم بود که اگه به بچه لوسش نگاه چپ می کردی ديگه تا اخر عمرت ـکه مسلما چندی بيش به طول نمی انجاميد ـ نمی تونستی به هيچ چيز ديگه ای نگاه راستم بکنی!! منم مجبور شدم لبخند مليح بزنم و بگم الهههههههههههههههی جوجو جوجو!! و مامان خانمشونم تائيد فرمودن!! خلاصه نزديک بود بی ارزو بشين! برين يه نماز شکری اياتی چيزی بخونين!!

دوميشو بگم؟!می دونم به ريشم می خنديدن اما ما که همو نمی شناسيم!خب بخندين!!من گفته بودم که کامپيوتر بيلميرم؟! و خب اين شامل همه چيزای مرتبطه هم ميشه!! تا به اين ثانيه که دارم شکل انگلهای محترمو می ريزم رو فلاپی با همچين موجود يه سر و دو گوشی کار نکرده بودم...امروز که رفتم بخرمش اقاهه گفت بی قابشو بدم يا با قابشو؟! منم که نمی دونستم فرقش چيه گفتم همون بی قابشو بدين ارزونتره که اون اقاهه که الهی خير از جوونی گذشتش نبينه گفت نه بابا يه وقت از دستت می افته اطلاعاتت از بين ميره ها!!! خلاصه منم که نمی دونستم چی به چيه ۳۰۰ تومن بيشتر پياده شدم!! و بعدها فهميدم که منظور از قاب همون چيزيه که من بهش می گم جلد!!! اونم وقتی که بازش کردم!!

حالا اينم تو شرايط بحرانی ای که من می بايست کلی پول تاکسی می دادم و برای ازاده جيم جيم کاری می خريدم!!! => با اينکه امروز سالگرد نامزدی مامان و باباست نتونستم گل بخرم!!!راستی می خواستم کليييييی اپديت رمانتيک کنم!!! اما ديگه شرمنده چون تيریپم حسابييييی خشمگينه!فقط يه شعر از فروغ:

زندگی شايد ان لحظه مسدودی است

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ويران می سازد

و در اين حسی است

که من ان را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم اميخت

................................................................................................................

خيلی حالم خوب بود!! يه بارم پرشين بلاگ سرم بازی دراورد!!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۳

 

من می ترسم!! از مردن!! از زلزله!!از اينکه زير اوار بمونم!از اينکه ...وای زبونم لال!اين يکی اينقدر دردناکه که حتی نمی گم!!!امروز امتحان داشتم! ديروز که زلزله امد احساس کردم همه چی از مغزم پريده! امتحانمم خوب نشد اما اصلا مهم نيست!! می خوام بگم امروز چون امتحان داشتم جلوی همه روحيه امو الکی خوب نشون دادم!! به هر کسی رسيدم تيریپ بی خيال گربه گذاشتم!مدام به همه گفتم بی خيال!! يه ويبری زد و تموم شد ديگه!! اما.... من می ترسم!!

ميگن مرکز زلزله بلده بوده!!! ما تابستونا گاهی ميريم اونورا! نور! بلده! يوش! اوز! اوزکلا و ... الان خدا می دونه چی به سر اونورا امده!ادماش؟!؟منظره های خوشگلش! درختای سيب و الو؟! درخت امپراطور من؟! کوه پلنگی؟!همش سر جاشه نه؟!

من حتی می ترسم بخوابم!! از اينکه الان اينقدر خوشبختم اما ممکنه وقتی سرمو بذارم و بخوابم, يا ديگه بيدار نشم!!يا اون ديگه من نباشم که پاشدم!يه ارزوی بدبخت باشه!! يه ارزوی تنها!

می ترسم!خيلی هم زياد!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳

 

من دارم بسيار قويا به اين نتيجه می رسم که مردها سر و ته يه کرباسن!!! اونم چه کرباسی!!!!

مرد يعنی موجودی که وقتی کارش درسته که يه سبد گل داشته باشه و يه گل سرسبد!!!

مرد يعنی کسی که قيافه و اسم همه همکلاسی های اول دبستانشم يادشه!! و شماره پلاک اولين ماشينی که خريد!!! و رنگ لباسشو روز اولی که رفت دانشگاه!اما روز تولد دوست دخترش يا خانمش هيچوقت يادش نمی مونه!و اوه عزيزش!اين اصلا به اين معنی نيست که اون بهت اهميت نميده!!اخه بيچاره هيچوقت حافظه درست و حسابی تو جزئيات نداشته

مرد يعنی موجودی که اگه ۲۷۳۶۵۴۸۵۶۷۳۴۸۷۵۴۸۷۵۴۳۸۷۵۴۳۳۵۳۴۶۵۳ سال نوری هم محيط زيستشو گردگيری و جارو نکنه از نظرش هيچ فاجعه بشری ای رخ نداده!! اصولا کثيفی برای سلامتيش مفيده!!

مرد يعنی کسی که اگر پرنسس باربارا با ايشون رابطه ای ندارن به اين دليله که اونا حاضر نيستن ۳۴۶۷۵ سال سياهم به ايشون پيشنهاد بدن!!! و اين پرنسس بارباراست که ضرر کرده!! اون تا ۴۶۵۶۴۷۵ سال ديگه  هم نمی تونه همچين تيکه اي پيدا کنه!!! اخه ماشالا همه نيکی ها و خوبی ها و ...از وجنات مبارکشون توتوق می کنه!!!

مرد يعنی کسی که وقتی بعد از يه پارتی ــ که تمام مدتش رو مشغول بگو و بخند با فخری خانم بودن ــ با لبخند مهربونانه ازش سوال می کنی حال فخری جون خوب بود؟؟ اولين جوابش اينه که فخری خانم؟!؟! فخری خانم کيه؟!؟! و در حين ادای اين جملات قصار چنان مات و مبهوت و فکور و متعجبن که شما خيال می کنين مهمونی رو تو خواب ديدين!! و وقتی هم که توضيح ميدين فخری خانم کيه جوابشون اينه که اهااااااااااااااااااااااااااااااان بابا خانم کمال ابادی رو ميگييييييييی!!!! نمی دونم!خوبه ديگه!!

مرد يعنی موجودی که رمانتيکترين صحنه زندگيش لحظه ای بود که ايران گل دومو به استراليا زد! و ترجيحش هميشه اينه که مسابقه دوستانه منتخب جهان و تيم گواتمالا رو تماشا کنه تا اينکه با خانمش يه شب برن يه رستوران دنج غذا بخورن!!!

مرد يعنی کسی که تا وقتی جواب بعله رو نگرفته حاضره دنيا رو برات کن فيکون کنه!!! حاضره تا بلندای ماه عروج يابه تا گل خوشبختی رو برای تو و فقط تو چيدن کنه!!حاضره روزی ۳۷۴۶۵۷۴۳۶۵۳۷۴۶ بار برات بميره و زنده هم نشه!!اما همين که بله رو گرفت ---> تو هم بچه شدی عزيزش؟! راستی شام چی دارين؟! کی قورمه سبزی درست می کنين؟! جوراباشو شستين؟!

مرد يعنی کسی که اگه با همه زنای دنيا هم بگو بخند داشته باشه هيچ منظوری نداره و شما زيادی وسواسی و سختگيرين!!! فکرتون خرابه!!اما اگه شما يه بار يکی از همکلاسی هاتونو تو خيابون ببينيد و سلام احوالپرسی کنيد بايد تمام روابط گذشتتونو تشريح کنيد!! اخه ايشون غيرت دارن و بايد از تمام زندگی گذشته حال و اينده شما مطلع باشن!!

مرد يعنی کسی که اگه حتی پارتنرش ملکه زيبايی جهانم باشه بازم دليل نميشه که چشم مبارکو رو زيبايی های اطرافش ببنده اخه می دونين؟ هر گل يه بويی داره!!!!!

مرد يعنی کسی که اگه شما يک ميلی متر بيشتر از حد معمول بهش لبخند بزنيد اين يعنی که شما از اون خواستگاری کردين و اگه اونا پررو ميشن واسه خاطر اينه که نمی خوان دلتونو بشکونن

................................................................................................................

اگه بخوام بگم حالا حالاها جا دارم!! در ضمن هر گونه اعتراض پيشاپيش  پذيرفته و محترمه!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۳

 

سلاملکم خوبين؟! منم اينقدر خوبم که حرفی برای گفتن ندارم!! يعنی اينقدر حرف دارم که حرفم نمياد!! و يه دليل ديگه اش هم اينه که درگيری فکری ای دارم که اجازه نميده به چيز ديگه ای فکر کنم و درباره اش بنويسم..و خب ۱۰۰ البته فقطم به خودم مربوطه فقط ۲ تا چيز کوچولو ميگم باشه؟!؟!

....................................................................................................................

نيکوس کازانتزاکيس (نويسنده زوربای يونانی) تعريف می کند که در کودکی پيله کرم ابريشمی را روی درختی ميابد درست زمانی که پروانه خود را اماده می کند تا از پيله خارج شود!کمی منتظر می ماند.. اما سرانجام ـ چون خروج پروانه طول می کشد - تصميم می گيرد به اين فرايند شتاب ببخشد.با حرارت دهانش پيله را گرم می کند تا اينکه پروانه خروج خود را اغاز می کند.اما بال هايش هنوز بسته اند و کمی بعد می ميرد.

او می گويد:بلوغی صبورانه با ياری خورشيد لازم بود اما من انتظار کشيدن نميدانستم.ان جنازه کوچک تا به امروز يکی از سنگين ترين بارها بر روی وجدانم بوده!! اما همان جنازه باعث شد بفهمم که يک گناه کبيره حقيقی وجود دارد:فشار اوردن بر قوانين بزرگ کيهان.بردباری لازم است, نيز انتظار زمان موعود را کشيدن و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزيده است.

.................................................................................................................

هوس يه ظهر گرم و تنبل تابستون با طعم هندونه کردم!! روی مبل جلوی باد کولر بشينم و از شدت بی حالی نتونم به هيچ چيز هيچ چيز فکر کنم!!يه ظهر روشن که نور خورشيد روی رنگ گلای حياط بيفته و اينقدر همه جا ساکت باشه که صدای ويز ويز زنبور شنيده بشه

همينطور هوس يه شب خنک تابستون با طعم بلال تو يه پارکی که کف زمينش سنگريزه خيس داشته باشه..بدوم رو سنگا و جيليق جيليقشونو بشنوم و به نفس نفس بيفتم و بعدم وايسم و يه نفس عميق بکشم و کلمو بگيرم طرف اسمون!کاش اسمونشم مهتابی باشه

اگه اب قحطی نباشه تو اون ظهر تابستون ای اب بازی می چسبه!!ای می چسبه

.................................................................................................................

ديگه اينکه کسی هست کمکم کنه بتونم پروژه فرانسمو تحويل بدم؟بايد چند صفحه به زبون غير رسمی جوری که معلوم شه از جايی کپ نزديم راجع به يه خواننده ای چيزی مطلب بنويسيم.. هر کی کمک کنه يه عمر دعاگوش ميشم 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

خيلی وقت بود که باهات تنها نبودم! خيلی وقت بود اينجوری تو سکوت ننشسته بودم روبروت و خيره نشده بودم به عمق چشمات که حرفای دلتو برام بزنن!!! خيلی وقت بود که اينجا که ميديدمت فقط تو نخ جزئيات قيافت بودم!!! اينقدر که الان احساس ميکنم هر جای ديگه ای ميديدمت نمی شناختمت!!! اصلا باورم نمی شه!!! چقدر بزرگ شدی!!!احساس می کنم خيلی ازت دورم ارزو خانم!!!!!

....................................................................................................................

تيکه مورد علاقه من تو قصه شازده کوچولو همونجاييه که روباهه رو می خواسته اهلی کنه!! اهلی کردن يعنی ايجاد علاقه!! ببينم متاهل هم از اهلی مياد؟! حالا چی شد اينا رو گفتم؟! هيچی!!اونروز امتحان داشتم برای همين همراه بقيه نرفتم بيرون و زندگی مجردی خويش را اغاز نمودم!!!

م م م م خيلی حال ميده ادم گاهی مجرد باشه!!اول از همه رفتم سراغ پيانو و همون ۴ تا اهنگی که هنوز يادمه رو زدم اما بدون پدال صدا خفه کن!!بعد ديدم دلم برای صدای اواز خودم تنگ شده گفتم يه دهن بخونم!!مشکل اينجاس که الانه تو اپارتمانيم و اگه خانم نيک پيام صدامو بشنوه---> واااااااااای!!! مياد شکايت!هميشه وقتی مياد خونمون از ۲ ساعت ۱ ساعت و ۵۵ دقيقه اشو  ماجراهای شکايتاشو از  احاد ملت تعريف ميکنه!! جالبيشم اينه که هی وسطش ميگه من که اهل شکايت نيستم اما خب...

برای همين من همه در و پنجره ها رو بستم و رفتم زير صندلی قايم شدم و چشمامو هم بستم که کسی منو نبينه!!!!

بعد ديدم گرسنه ام شد رفتم سر يخچال ديدم مامان توت فرنگی های پاک کرده رو شسته و شکر زده که باهاش مربا درست کنه منم ديگو گذاشتم جلوم با بسته خامه و.....اخرشم ديدم همه خامهه صورتی شده مجبور شدم چند تا انگشت ازش بخورم!!!!!! بيچاره اونی که بعد از من خامهه رو خورده؟!واه واه خيلی هم دلش بخواد من واسه دل اون تيریپ خامهه رو پاکيزه کردم خوب بود همه شکرا و رد توت فرنگيا می موند تو خامه؟تازه اون که نمی دونه من با خامه چی کار کردم!!! می خوره حال ميکنه!!! با قاشقم ميشد؟! اره خب اونم ميشد اما کيف زندگی مجردی به کثيفيشه!!شما وقتی تنهايين کارای کثيف نمی کنين؟!؟! بابا استريليزه ها!!! بابا پاکيزه ها!!!

بعد اومدم چايی دم کنم چايی ها ريختن رو زمين!! جارو کنم؟! بيخيال چند تا لگد که بزنی پخش ميشن رو سطح زمين کسی به جنايت به وقوع پيوسته پی نمی بره!! بعد رفتم سر گنجه از اين ازاده ها هستن که خيال ميکنن روح ارزوها خبر ندارن اون تو خوراکی قائم کردن!ترتيبشونو ميدم..بعدم اهنگ می ذارم می رقصم خسته که ميشم زنگ ميزنم به يکی از دوستای قديمی تمام ماجراهای رمنس طول هفته رو براش تعريف ميکنم!! تا اينکه مامان اينا زنگ می زنن!!! تو فاصله ای که بيان بالا اول يه جيغ می زنم بعد می پرم يه جزوه بر می دارم بعد برای اينکه به قضيه جو بدم (atmosphere) زير چشممو می مالم که رنگش عوض شه!! مامان که مياد بالا طبق معمول اولين سوالش اينه که خيلی درس خوندی؟!!؟! منم برمی گردم که مامان نبينه چشمام خندشون گرفته بعد کلمو به علامت مثبت تکون ميدم و ميرم تو اتاق و در قفل می کنم!!!!!

 

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

۱:اگه می خواين خريد ساليانتونو انجام بدين يه زنبيل بگيرين دستتون برين دم در نمايشگاه کتاب!!از لاک و دمپايی وسوت سخنگو (از اينايی که صدای مبارک ميدن!) تا ست کامل جهيزيه و اساس منزل رو می تونين اونجا بيابين!!!!!! تازه تو هر کف دست جا ۲۷۶۵ نفر cd مارمولک و کما می فروشن..اما نخرين چون فکر کنم با هندی کم از رو پرده سينما  ضبط کردن..صدای خنده و متلکای تماشاچی ها و تصوير اقاهه که تو رديف جلوتر بلند شده بره دستشويی هم ضبط شدن!!!

۲:: عصبانی/ خيلی خسته/سرخورده از زندگی و تلاش و کوشش/بی حوصله و هر چيز بد ديگه ای که فکر کنين هستم!!!!!!!!! کاش زمان مهربون ميشد و يکم هم که شده متوقف ميشد که من با خيال راحت و بدون نگرانی و استرس و عذاب وجدان از استراحت يه جا غش کنم!!!! کاش وقتی به هوش ميامدم همه چی خود به خود درست شده بود!!!!

۳:::مامان خانوما هيچوقت ياد نمی گيرن نيمه پر ليوانو ببينن! همچين که ظرفه رو شکوندم يه نگا کرد بهم و سرشو تکون داد و گفت: نکرده کار که کار کنه   پروردگار نگا کنه!!!! ديگه نمی گه که ۱۰ تا ظرفو شستم ۹ تاشو نشکستم که!!!!!!!! عين کزت دارم تو اين خونه کار ميکنم بهم ميگن نکرده کار!!!!!!!!!!!!!!!!! به جون خودش همين ۷ -۸ ۱۰ روز پيش بود واسه سوپ جو سس سفيد درست کردم!!!!

۴::::هر کاری کردم, لبمو گاز گرفتم, اخم کردم, خودمو کج و کنجول کردم که نخندم نشد...گفت خب تو که خندت گرفته بخند ديگه!!!!!!! ديدم راست ميگه.برگشتم و خنديدم و سرمو تکون دادم که يعنی امان از دست شما عمله ها!!!!!!چيه؟!عمله شدم؟! خب کمال همنشينه ديگه بالاخره اثر ميکنه!! تازه عمله اش خيلی بامزه بود!ديگه نمی شد مقاومت کرد!!!!

۵:::::من خودم می دونم که خودخواه, از خود راضی, گاهی بی فکر, زيادی و تا حد بی ادبی رک هستم.. از نظر مردم(غير صميمی) هم ادم سرد و خشکی هستم که تو حس کلاسه و خودشو می گيره... درسته که دارم سعی ميکنم خودمو اصلاح کنم اما ديگه يادم رفته که بابا جون هميشه هم تقصير من نيست!!!!!!!!!!!!! گاهی هم مشکل از ديگرانه!!اونا رو که ديگه نمی تونم عوض کنم!!!!!!!!! چشم بسته غيب گفتم؟! اخه بعضی وقتا حقيقت اينقدر جلوی چشمه که ادم نمی بيندش!!!!!!!!!!

۶::::::امروز پشت يه کاميون نوشته بود: کاشکی زندگی هم دنده عقب داشت...اين کامنت اقای دکتر تو يه وبلاگه!جالبه چون من با اينکه عاشق همه لحظه هايی هستم که تا حالا زندگيشون کردم!!حتی لحظه های تلخ زندگيم!! حتی وقتايی که حالم مثل الان مزخرف بوده!(جواد جواد!!) اما هيچوقت حاضر نيستم به عقب برگردم!!!!!!

۷::::::: ياد نوشته دوست جونم افتادم! اونم درباره مورد بالا با من تفاهم داشت!توی اون پستش گفته بود (خلاصه اش اينکه:) يه نامه برای خود ۲۰ سال اينده اتون بنويسين!!!! فکر ميکنين ۲۰ سال ديگه که اونو می خونين چه احساسی می کنين؟! من نتونستم بنويسم!!!!!!!!! اصلا نمی تونم با خودم در ۲۰ سال اينده ارتباط برقرار کنم!! شما اگه تونستين بدين منم نامتونو بخونم!

8:::::::: چرا من گاهی موقعيتمو تو فضا درک نمی کنم؟! ياد يکی از لحظه های عاطفی-احساسی زندگيم افتاده بودم و تيریپ لبخند مليح بر لب و چشم خمار داشتم بر و بر  روبرومو نگاه می کردم!!!!!!حالا روبروم کی بود؟! عمله ديگه!!!!!!! فکر کرده لابد دارم باهاش لاو در وکنم!!!! يه بار ديگه هم تازه لنزمو گرفته بودم سر کلاس داشتم امتحانش می کردم!!هی با اين چشم چشمک می زدم هی با اون چشم!!! استاد چی فکر کرده درباره من؟!؟!!

۹::::::::: اخرين امتحانمو که بدم اولين جايی که ميرم ارايشگاهه!!!!شايد  حتی فر موهامو هم سر و سامون دادم!!!!  ياد کنکورم افتادم!!!!! وقتی از جلسه کنکور برگشتيم نذاشتم مامانم لباساشو دربياره!!! موچينو دادم دستش و گفتم ابرمو برداره!!!!!! يه کاره!!!!!! يادش به خير!!!!!

۱۰::::::::::چقدر حرف زدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

    اگر ادم طعم سيب سرخو تجربه نمی کرد الان ادميزاد چه جوری زندگی می کرد؟!

کسی چه می دونه؟!شايد هممون الان به خوبی و خوشی تو بهشت زندگی می کرديم..يا شايدم شيطون با يه ترفند ديگه ادمو سيب خور ميکرد...هيچکس نمی دونه!!!

حالا شما اگه ادم بودين( دور از جون نميگم ادم نيستين منظورم ادمه!)چی کار می کردين؟!ترجيح می دادين يه عمر تو بهشت زندگی می کردين و حق تجربه طعم شيرين سيب سرخ رو نمی داشتين؟! يا اينکه شمام يه گاز از سيب می زدين و پای عاقبتش وای ميسادين؟! (حتی اگه عاقبتش اين بود که همه نوادگانتون بهتون بگن: الهی کارد به شکمت می خورد!!)

عقل سليم ميگه کی بهشتو به يه سيب می فروشه؟! منم تا حالا همينو ميگفتم! اما الان .... می دونيد مشکل اينجاست که ديگه تضمينی نمی بينم برای اينکه اگرم سيبو نخورم تو بهشت بمونم!!!

تو زندگيم برای اينکه به جريان زندگی اجازه ندم منو با خودش ببره خيلی تقلا کردم...حتی خلاف جهت اب شنا کردم..اما الان ميبينم نتيجه اش درجا زدن بود و بس!!!

ميخوام به حرف جادوگره که ميگه سيبو گاز بزن تا به ارزوت برسی اعتماد کنم!! هميشه می ترسيدم اما الان فکر ميکنم شهامتشو دارم!! بالاخره تا نخورمش نمی فهمم سمی بوده يا نه!!.....

...............................................................................................................

گل رز صورتی رو داد دستم!! ....می دونيد؟! لعنت به عادت...اگه بگم دوستش ندارم دروغ گفته ام!!!!!!!!!!!!!!!!! 

................................................................................................................

اينده!!!! هيچکس نمی شناسدش!!! تمام جذابيت زندگی به ناشناس بودنشه...اينکه يه لحظه در اينده توانشو داره که کل فلسفه زندگيتو بريزه به هم!!!!!!!! تا حالا برات پيش نيومده؟! يه حرف يا يه حرکتی که يه لحظه از کسی ديدی و شنيدی ..از کسی که دوستش داشتی...حالتو ازش به هم زده باشه و برعکس؟!؟ بزرگتر از اينش هم ممکنه!!!!!!!!!!!!!

توجه:::: نظر به اينکه ملت شهيد پرور ما عادت دارن گل و سيب رو نماد رمانتيسم و عشق بگيرن توضيح بدم که قضيه اصلا عاطفی احساسی و پروانه ای نيست!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

نيکی رو که می شناسيد؟! دختر دايی ۵.۵ ساله من.امده خونه ما و cd بازی باربيشو هم با خودش اورده.کامپيوترمو روشن ميکنه,cd شو install ميکنه و مشغول بازی ميشه... نگاهش می کنم و ياد بچگی های خودم ميفتم...من درست وسط جنگ به دنيا امدم..با اينکه خيلی کوچولو بودم اما تمام اون صحنه های وحشتناک مثل اينه جلوی چشممه..نصفه شبا که اژير قرمز به صدا در ميومد و بابام بغلم می کرد. فرار می کرديم تو زير زمين...من می گفتم پس کی اجيل قرمز سفيد ميشه؟! نيکی ميگه دکمه قرمزه رو بزن که کامپيوترت shut down بشه!!

نيکی نقاشی خيلی دوست داره.در واقع شايد تنها چيزی که می تونه اين جيقيلی رو برای ۱۰ ثانيه يه جا بشونه همينه.جعبه اشو باز ميکنه.  توش پره از انواع پاستل و ابرنگ و مدادرنگی و مداد شمعی و ماژيک و بند وبساط ... من اما اون موقع ها يه جعبه کوچيک ماژيک و يه بسته ۱۲ رنگه مداد رنگی چينی داشتم که باهاشون نقاشی نمی کردم چون اونوقت اگه مجبور می شدم بتراشمشون بايد تا تهش می تراشيدم...فقط ساعتها باهاشون برای خودم قصه می گفتم..ابی قهرمانم بود و قرمز پارتنرش..رنگای تيره ادم بدجنساش و رنگای روشن ادم خوبای قصهه بودن...

نيکی اگه بخواد می تونه تو عروسکاش غلت بزنه.من اما يه سری عروسک دم دستی داشتم از جنس پلاستيک که اسماشونم عفونت و سکينک و بقالک بود يه سری هم عروسکايی که برامون تو اون قحطی عروسک از اونور اورده بودن و من باهاشون دکتر بازی کرده بودم...چون می خواستم زخمی باشن و من خوبشون کنم با لاک قرمزشون کرده بودم و خلاصه عقلم که نمی رسيد ,همشونو کور و کچل کرده بودم...اما همشون عين بچه هام برام عزيز بودن..براشون شبا بيدار می مونديم و جشن عروسکا می گرفتيم...شيلا ,اذين, سميرا, ژولی, کتی

اونوقتا تا اونجا که من يادمه بستنی فقط کيم بود و يخی و گاهی قيفی يا ليوانی.شير هم فقط شيشه ای بود  اما الان نيکی بايد انتخاب کنه که رولتی بخوره يا سالار يا مگنوم يا عروسکی يا پلنگ صورتی يا شير و نسکافه يا شير و کاکائو يا شير و عسل يا شير و موز يا کاله يا دامداران يا پاک يا ميهن يا...

من هيچوقت نديدم که نيکی مادرانه عروسکاشو بغل کنه.محو کارتونها بشه يا...من با اون ۱۴ سال اختلاف سن دارم اما وقتی مقايشه ميکنم...عين اختلاف من و مامانمه..همون طور که رفتن ادم به کره ماه برای من و بابام فرق داره اينترنت و کامپيوتر و...هم برای من و اون

سالهای سياه جنگ گذشت..اما کی اهميت ميده که کودکی منم توی اون سالها گذشت؟!؟!؟! کی اهميت می ده که روياهای کوچولوی منم به تاريخ پيوستن؟!؟

اينا برای من بزرگن اما من همه رو می بخشم چون تو دنيای ادم بزرگا چيزای بی اهميتين!!اما اون کوچولويی که اونوقتا همسن من بود و کس و کارشو از دست داد چی؟!؟ اونم می تونه ببخشه؟! تاريخ مصرف خيلی چيزا تو دنيای امروز گذشته..ارزشهايی که بی ارزش شدن..ادمايی که انگار تو يه برهه از تاريخ درخشيدن و بعد برای هميشه خاموش شدن....مثل سنگی که بندازی تو چاه عميق زمان...زمان...گذر زمان...ايران عزيز ما...خليج هميشگی فارس..شهيد...گذر زمان..فقط خودم..من...بخور بخور...خليج عربی..و...تلخه نه؟؟

................................................................................................................

خرس شکلاتی خوردين؟! ديدين يه کارتی داره که اگه ۱۰ تا ازش داشته باشی می تونی عضو کلوپ خرس شکلاتی بشي؟! حالا اين هيچی...رو کارتا نوشته:: هر روز مسواک می زنيم...اگر در خيابان زباله بريزم شهرمان کثيف می شود!!!!من نمی دونم اون توليد کننده سشسشسالبيال به چه حقی به خودش اجازه می ده به سطح فکری و شعور مصرف کننده اش توهين کنه؟!

.................................................................................................................

از اگاتا کريستی می پرسن چرا عموما زن ها از مرد ها ناموفق ترند؟! بلافاصله جواب می ده چون اونها زن ندارن که در هر کاری بهشون کمک کنه!!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

می دونم خيلی چشم سفيدی می خواد درست زمانی که بايد بشينم بزنم تو سرم و ياد بگيرم که چاره درمان مثلا pityriasis versi color , بود miconazole يا mycostatin يا ۲۷۳۶۵۴۲۷۳۶۵ جور چيز بی مزه وبه درد نخور ديگه  بيام وبلاگ اپديت کنم!!!!!

اما هر موقع ديگه بنويسم نمی تونم بگمش:::

وقتی يه بذری رو می کاری بايد حسابی بهش برسی: هر روز يا حتی روزی چند بار بايد بهش اب بدی... علفای هرزو از دور و برش جمع کنی... تمام توجهت به نوری که بهش می رسه باشه..گاهی نا اميد ميشی اخه فقط خاکو ميبينی!!اما اون زير خاک دونهه داره رشد ميکنه.جوونه می زنه و مياد بالا....

تا اينکه بالاخره يه روز جوونه خوشگلشو ميبينی که از دل خاک سرشو اورد بيرون

خداييش ديوونه نميشی از خوشحالی؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می دونين؟!؟ هيچی اسون به دست نمياد!!!!!  

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

واقعا تو دنيای امروز عاطفه و احساس مرده!!! من تو متن پايينيم با کسی شوخی نداشتم که!! هيچکس نگفت ارزو جان درد و بلات تو سر دشمنت بخوره چرا مريض شدی؟! در هر حال الان ديگه دير شده و در عين حال من اصلا با ادمای مريض و حال بد  حال نمی کنم .به نظرم اينکه ادم خوب نباشه جو جوادی داره! ولی خب من چون بار گرانی بودم زبونم لال ديگه رفتنی شدم. قبلش گفتم وصيتنامه ام رو تنظيم کنم که دستم از قبر بيرون نمونه ()

                                        وصيتنامه

                             انا للاه و انا اليه راجعون

۱: وقتی من مردم اگر ادم هايی بودند که در غم از دست دادن من به سوگ و ماتم نشسته بودند و بی قراری می نمودند و يا حتی غذا نمی خوردند لطفا به انها نگوييد:اين چه کاری است که می کنی؟! تو با اين کارهايت داری روح ان مرحومه مغفوره را عذاب می دهی!!روح او با ديدن ناراحتی تو ناراحت می شود!!! چون روح من از اين بابت ناراحت که نمی شود هيچ ,کلی هم حال می کند!! کسی حق ندارد به بهانه اينکه روح من شادروان شاد می شود ,شادی کند!! حتی ان جقله پقله ها هم اگر شيطانی کردند بزنيد توی سرشان! و بهشان بگوييد اگر شلوغ کردند روح من شبش انها را خواهد خورد!کم در ان دنيا که بودم ازدستشان کشيدم؟!؟!

۲::لطفا درمراسم های شبهای مختلف من نگوييد:او دختری خوب, رفيقی شفيق, خواهری دلسوز, بنده ای پارسا ,مادری مهربان ,انسانی فدارکار ,فرشته ای نيکوخصال, دانشمندی ساعی, مبارزی شجاع و مجاهدی مجتهد و....بود چون روح من خنده اش می گيرد

۳::: لطفا کسی مرا در خواب نبيند که در باغی سرسبز و پرگل با لباسی سفيد در حاليکه خيلی خوشگل و جوان شده ام نشسته ام و دارم از ميوه های بهشتی تغذيه نموده با پريان خوش و بش می کنم... روحم خوشش نمی ايد

۴:::: اموال من همه شان جيز هستند! هر کس چشم طمع بدان دوزد و بر ان دست يازد علاوه بر اينکه الهی که مارمولک شود هر موقع اب جوش بريزد روی زمين يا شبهای جمعه ۱۳ ام ,من بر و بچ ارواح خبيثه را به خوابش می فرستم!

۵::::: برای اينکه دست خالی نروید و به عنوان اخرين مرام کشان برای دوستان به هر کدام بر حسب لياقت ,کمی از تربت مطهر خود را پيشکش می کنم..باشد که برايتان امد داشته باشد و ياد نيک من در قلوب جهانيان تا ابد زنده باشد

اين وصيتنامه در کمال صحت و سلامت عقلی به تاريخ ۴/۲/۸۳ تنظيم شد.

ارزو: عليها رحمه و صلوات الله عليها و رضی الله عنها و دامت عزتها و قدس سرها و رضوان الله تعالی عيها

................................................................................................................

تند تند اپديت کردم چون امتحانام باز دارن شروع ميشن!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

هی!!! وقتی می گم بدشانسم نگو نه!! چرا؟!

۱: امروز تولد دوستمه!! از روز تولدم تا حالا واسه کارتی که برام فرستاده بود نقشه کشيده بودم که روز تولد خودش براش forward کنم! می خواستم بهش ثابت کنم که ايميلاش(نه خودشا) همه برام عزيزن و همشونو نگه می دارم..اما دقيقا ۲ روز قبل از تولدش يه هکر بدجنس بايد دست منو از اکانتم کوتاه کنه و انگار به هيچ وجه من الوجوهی نمی تونم پسش بگيرم

۲:: پارسال ديدم هوا ديگه داره افتابی ميشه و يواش يواش ارايش برنزه استاده.هوا اخر افتابی بودا!!اما همچينی که من پامو گذاشتم بيرون کولاک شد!!! اصلا برف اومد!!!!!!! امسالم تا دوباره قصد ارايش برنزه کردم هوا بارونی شد دارم يواش يواش به اين نتيجه می رسم که جای دعای بارون قصد ارايش برنزه بزنه به سرم!!!

۳::: حالا ديدم داره بارون مياد !!اما ديگه از اون بارونا نبود که.هوا خيلی هم لاو و دو نفره بود.منم گفتم بی خيال کاپشن و چتر!!! زير باران بايد رفت!!! يک هو cats and dogs شد!! اگه سرما بخورم خودمو می کشم----> هاپچه!!( تو که جنم خودکشی نداری نگو!!)

۴:::: ديرم شده بود صبحانه رو بی خيال شدم!!! يه تيکه شيرينی انداختم تو دهنم و دبدو که رفتی!! همچينی که در اسانسورو بی هوا باز کردم...کيو توش ديدم؟!؟!؟! نه بابا ديگه اونقدرام بدشانس نيستم!! خانم دکترو ديدم حالا اونم وقت گير اورده داره به همه خاله خانباجی های من سلام ميرسونه!! منم فقط می تونم کلمو در جهات مختلف تکون بدم!! احتمالا بهترين فکری که می تونه دربارم بکنه اينه که دختره پاک مشنگه!!!

۵:::::استاد ورزش روزای يکشنبه خيلی کار ميکشید منم که حال و حوصله ورزش ندارم .شنيده بودم استاد روزای شنبه ماسته!رفتم کلاسمو عوض کردم و ديدم که بابا صد رحمت به ماست!! طرف دوغ هم نيست!! فقط نمی دونم اون روزی کی چيز خورش کرده بود که گفت الا و بلا بايد ۶ دور دور اين زمين بدويين!! منم ديدم حواسش نيست هی از وسط زمين دوييدم!! بعد گفتم خب استاد من ديگه همه ورزشامو کردم اجازه ميدين برم ؟؟گفت خودت اره اما مدادت که دست منه نه!! لازمش دارم!!! يکی نيست بگه بيکار بودی شاخه نبات بازی دربياری اول ساعت مدادتو بدی دست استاد!!!!

۶::::::بهش ميگم بابا من چه می دونم تو چه قرصی بايد بخوری؟! من دکتر نيستم که! تازه سال دومم!! ميگه واه واه!! خب منم که سرطان ندارم!! دو ساله داری ميری دانشگاه هنوز بلد نيستی يه مريضی ساده رو خوب کنی!؟!؟اعوذ بالله من شر ادم لا يتفهفهم!!

۷:::::::بس نيست؟!؟

................................................................................................................

شرمنده که من ای دی همه رو يادم نيست که بخوام دوباره اد کنم! در هر حال اين ای دی جديد منه arezook1984 ممنون ميشم اگر زحمتشو خودتون بکشيد

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

من اصولا ادم چپولی هستم!!وقتی ناراحتم عوض اينکه يه کاری بکنم مودم عوض شه ميرم سراغ چيزايی که با مود ناراحتی جورن!! شايدم علتش اين باشه که misery likes company جالبی قضيه اينه که اينجور مودها يه سيکل تکرارشونده دارن... هميشه وقتی مياد (موده) ميرم سراغ اين شعره از فروغ ::

شب سياهی کرد و بيماری گرفت

   ديده را طغيان بيداری گرفــــــــــت

     ديده از ديدن نمی ماند دريـــــــــــغ

        ديده پوشيدن نميداند دریـــــــــــــغ

                                                رفت و در من مرگزاری کهنه يافت

                                                     هستيم را انتظاری کهنه  يافت

                                                           ان بـــــيابان ديد و تنهاييــم را

                                                               ماه و خوشيــد مقواييـــــم را

                                                                  

 چون جنينی پير با زهدان به جنگ

   می درد ديــوار زهدان را به چنـــــگ

      زنـــــده امــــا حســـــرت زادن در او

        مرده امـــــــا ميل جـــــــان دادن در او                                             

                                                                خودپسند از درد خود ناخواستن

                                                                   خفته از ســــودای برپا خاستن

                                                                       خنده ام غمناکی بيهوده ای

                                                                           ننگم از دلپاکی بيــهوده ای

کرم خاک و خاکش اما بويناک

   بــــادبـــادکهاش در افلاک پاک

      نــــاشناس نــيمه پنـــهانيش

        شــــرمگين چهره انسانيــش

                                                 کوبکو در جستجوی جفت خويش

                                                    می دود معتاد بوی جفت خويش

                                                        جويــــــدش گهگاه و ناباور از او

                                                           جفتـــش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بيم وهراس از يکدگر

  تلخکام و نـــــاسپـاس از يکدگر

   عشقشان سودای محکومانه ای

      وصلـــــشان رويای مشکوکانه ای

                                                     اه اگر راهی به درياييم بود

                                                       از فرو رفتن چه پرواييــم بود

                                                           گر به مردابی ز جريان ماند اب

                                                                از سکون خويش نقصان يابد اب

جانش اقليم تباهی ها شود

    ژرفنايش گور ماهی ها شود

       اهــوان! ای اهوان دشت ها

          گاه اگر در معبر گلگشت ها

                                                      جويباری يافتيد اوازخوان

                                                         رو به استغنای درياها روان

                                                           جاری از ابريشم جريان خويش

                                                              خفته بر گردونه طغيان خويش

يال اسب باد در چنـــگال او

   روح سرخ ماه در دنـــــبال او

   ران سبز ساقه ها را می گشود

     عطــــــــــر بکـر بوته ها را می ربود

                                                   بر فرازش در نگاه هر حباب

                                                        انعـــــکاس بی دريغ افتــاب

                                                           خواب ان بی خواب را ياد اوريد

                                                                مرگ در مــــــرداب را ياد اوريد   

                                                                             

بعله!!اينم از اين.من خودم از شعر و شاعری و اينا سر در نميارم!! اهل اين تيریپام نيستم اما اين يه شعر فرق داره!!  

................................................................................................................

من اينو خيلی دوست دارم

..................................................................................................................

توجه::::: ای دی من در حال حاضر هک شده!! لطفا لينک هايی که با ايدی من به دستتون میرسه رو باز نکنيد چون به احتمال زياد هک ميشيد!! اگر کار ضروری داشتيد يا ايميل خواستيد بزنيد فعلا لطفا به ادرس قبليم hhlo88ar91@yahoo.com باشه تا من تکليفمو با اين هکره مشخص کنم!!! به نظر من کار خيلی بی مزه و لوسيه!!! اگر بدونم کيه هيچوقت نمی بخشمش                                                                                                                                                   

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳

 

درو باز ميکنم.يه صبح جديد اون بيرون منتظره.اول از همه از دور شمای يه عمله رو ميبينم.(ca commence bien).اخمامو ميکنم تو هم, سرمو میندازم پايين و به سرعتم اضافه ميکنم.احتمالا تنها فکری که اون درباره ام ميکنه اينه که اخجون! يه فرصت ديگه برای بروز دادن نمک سرشارم!!

توی راه پله چشم تو چشم ميشم با موجودی که يه زمانی با هم چيک تو چيک بوديم اما حالا حتی سلام هم نمی کنيم..فکر کنم مدتهاست ديگه به خودمون زحمت نميديم که درباره هم فکری بکنيم!

 دم در کلاس چند تا همکلاسی ميبينم.ابروهامو ميندازم بالا لبخند ژگوند ميزنم و کشدار می گم سلااااااااااااام!!چطورين؟!احتمالا باهاشون دست هم ميدم.شايد پيش خودشون فکر ميکنن عجب دختر خوش برخورد و گرمی!

توی کلاس مستقيم ميرم پيش دوستی! که فقط دست سرنوشت مارو به هم گره زده و تنها دليل با هم بودنمون شايد فرار از تنهاييه!خيلی عادی و خشن! سلام عليک ميکنم و ميشينم... اونم پيش خودش ميگه عجب سگيه!! اگر دست خودم بود هيچوقت اينو برای دوستی انتخاب نمی کردم!!

ميام خونه..وقتی دارم يه سر به وبلاگ ميزنم رويا رو ميبينم که انلاينه------> ساملک! به به! چاکر شما! بابا خيلی زاغارت و بی وفايی! دلم واست تنگ شده فتير..لاب لاب لاب لاب..می موچمت بابای...راستی نمی دونم يکی که وبلاگمو می خونه چه فکری درباره من می کنه؟!

با نيکی بازی ميکنم و  بايد علاوه بر ايفای نقش بچه اون که خوراکيشو عروسکای مختلف ازش گرفتن جای اون عروسک ها هم حرف بزنم و اونا رو به مامانم! بگم بعدش مامانم بره اونا رو سرتپی کنه و خوراکی های منو که هوا نقششونو بازی ميکنه ازشون پس بگيره.همينجور که دارم صدای پلنگ و ميمون و خرس درميارم فکر ميکنم يعنی نيکی درباره من چه فکری ميکنه؟! فقط خدا ميدونه چی تو سر اين جيقيلا می گذره!! (پارازيت: اين بچه ها چرا از تکرار خسته نميشن؟! ۶۵۳ بارم که براشون يه ادا در مياری به اندازه دفعه اول می خندن!!)

 خانم ز اينا اومدن خونمون.مثل خانم خانما رو مبل نشستم.پامو انداختم رو پام و دستامو تو هم قفل کردم و از اول تا اخرش يه لبخند مليح رو لبامه..گاهی يه نگاه معصومانه ميندازم به کسی که داره حرف ميزنه و هر از گاهی برای پذيرايی بلند ميشم.خانم ز ميگه: به به!!عجب دختر متين و سنگين و باوقار و گلی! خانمه. خانم! خانم دکتره!!!(حالا من ترم چهارما!!!!!!!!)

بعد از اينکه اونا ميرن همينطور که داريم با ازاده جمع و جور ميکنيم با زبون قورباغه ايمون با هم اختلاط ميکنيم.!!!

شبش جلوی اينه ام تنها وايسادم!! پيش خودم ميگم خداييش من کدوم از اينام؟! همشون هستم...بد اخلاق, خوش اخلاق ,متين ,شيطون, کوچيک ,بزرگ....انگار ۱۰۰۰ تا ارزو تو وجودمه که تو برخورد با هر کسی يکيشو رو ميکنم!! اگه خانم ز حرف زدن من و رويا رو بشنوه درباره ام چی فکر ميکنه؟! اگر دوستام رفتار منو با اون دوست؟؟؟ ببينن چی فکر ميکن؟!؟!!!!!!!!!! فقط من ۱۰۰۰ تا ارزو ام؟! کسی هست که يکی باشه؟!؟

................................................................................................................

من دارم سوپر هایپر اکتيويته بروز ميدم.يه مجله پزشکی از دانشگاهمون خريدم منتهاش چون از مطالب علميش چيزی دستگيرم نشد فقط بخش سخن هاشو خوندم ۲ تا ضرب المثل چينی بی مزه هم داشت:

۱:ميگه: هاچی مالاچی ماچالا يعنی:دانش اين است که بدانيد و بدانيد که می دانيد و بدانيد که نمی دانيد

۲: بازم ميگه هاچی مالاچی ماچالا اما اين دفعه يعنی:همه چيز چون بسيار شود خوار و ارزان گردد ,مگر علم و دانش که هر چه بيشتر شود عزيزتر باشد

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۳

 

دوستت داشتم.خيلی هم زياد اونقدر که حاضر نشدم به خاطر خودخواهی خودم تو قفس دلم زندونيت کنم.ميتونی بفهمی چقدر سخت بود که درشو باز کنم و بهت بگم ازادی؟!؟! در ازاش انتظار داشتم که بمونی و تنهام نذاری.اما تو پر زدی و رفتی....برگشتی اما....هرگز نميتونم دوباره تو اون قفس راهت بدم..من سنگدلم؟؟!؟! يادت نيست؟!؟اين تو بودی که انتخاب کردی!!!!!!!!!!!

................................................................................................................

شايدم من سنگدلم!!! خيلی هم از اون وقتا نمی گذره!! اونوقتايی که همه رو به راحتی دوست داشتم.اونوقتايی که اعتماد کردن به يکی برام اسون بود..اونوقتايی که محبت کردن برام بزرگترين لذت بود

خيلی هم نمی گذره از اون وقتايی که عاشق بودم.اونوقتايی که دوستی يا صميميت برام مصداق خارجی داشت.. اونوقتايی که به معجزه عشق ايمان داشتم ..اونوقتايی که

اشکام راحت سر می خوردن پايين...اونوقتايی که....

..................................................................................................................

اما چقدر به نظرم دوره اونوقتا!!!! الان اگر کسی بهم بگه قربونت برم.. دوستت دارم سبد سبد و....بعدش فرداش بزنه تو گوشم اصلا تعجب نميکنم!! الان وقتی يکی بهم ابراز علاقه ميکنه فکر ميکنم به احتمال ۵۰٪ داره دروغ می گه...پيش خودم می گم چی می خواد از جونم؟!؟! الان شدم مثل يه ادم کور که قبل از اينکه يه قدم بر داره ۱۰۰ بار با عصاش جلوی پاشو بررسی ميکنه...الان اگر رابطه هام دوطرفه نباشن...اگر در ازای محبتی که می دم محبتی نبينم طرف رو هر کسی که می خواد باشه به راحتی ميندازم دور..الان به نظرم عشق وجود خارجی نداره...پيش خودم فکر ميکنم همون ليلی و مجنونشم اگر الانه تو اين دنيا بودن ۳۷۴۶۵۷۳ بار از هم طلاق گرفته بودن...اصلا اونوقتا نه که ارتباطات سريع نبوده تا بياد نامه ليلی برسه به مجنون ۳ سال طول ميکشيده و تا جوابش به ليلی برسه ۳ سال ديگه.. تا عشقشونم بياد یخ کنه ديگه عمرشونو داده بودن به شما!! مثل الان نبوده که همه چی ۳ سوته باشه که!!! والا عشق رو با کدوم ش ۴ نقطه مينويسن؟!؟!

..................................................................................................................

يه زمانی فکر ميکردم زمان همه اين احساسات منفی رو از بين می بره..اما الان ديگه مطمئن نيستم..هر چی جلوتر ميره بيشتر باور ميکنم که همه چی دروغی بيش نيست ..در ضمن من نه دپرسم نه روانم پريشه نه حالم اشفته است!!!!!!! نمی دونم چرا جون به جونمم بکنن اشکم در نمياد...شدم مثل ادمی که انقدر سيلی خورده که ديگه سر شده و احساس دردی نداره..حوصله تيریپ اندوه و اينارو هم ندارم...اما نگرانم...چرا ديگه نمی تونم گريه کنم؟!؟ چرا ديگه از همه اين چيزا ناراحت نميشم؟!؟ يعنی ممکنه يه روزی دوباره برگردم به اونوقتا؟!؟؟! اصلا دوست دارم که برگردم؟!!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳

 

هنوزم عين بچگيام ميمونم...هنوزم که ميريم عيدديدنی خونه فک و فاميل ميگن ارزو خانم!حالا که ديگه خانمی شدی واسه خودت اما يادته...؟؟؟؟منظورشونم به اون ۱۳ به در کذاييه که من سال اول دبستان بودم..از قرار معلوم همه عيدو خورده بودم و خوابيده بودم بعدنی عصر ۱۳ به در شروع کرده بودم به ونگ و وونگ که ای من بايد پيک شاديمو حل ميکردم و ۱۳ تا ديکته مينوشتم..تا اينجاشو من يادمه اما فک و فاميل ميگن همه فاميل بسيج شدن و هر کدوم يه تيکه از مشقای منو نوشتن که فرداش خانممون منو دعوا نکنه..اينجاشو من واللا خودم يادم نيست اما در هر حال منتيه که رو سرمه!!!

الانم وجدانم دردش گرفته بدفرم!!!!!!!!!! ازادمون ميگه تقصير خودته که برای عيدت برنامه ريزی ميکنی اونم از نوع درسيش خودت بايد بفهمی که عيد برای استراحته!!!نمی دونم؟! شايد از سال ۸۴اينجوری فکر کردم!!!!

سال ۸۴!!! يه قرار ملاقات مهم توش دارم...سال ۸۰ که ما سوم تجربی ۱ بوديم با بر و بچ قرار گذاشتيم روز ۴/۴/۸۴ دوباره تو حياط مدرسه دور هم جمع بشيم...البته ساعتشو يادم نيست؟! تو صفحه اول کتاب تعليمات اسلاميم! بود..بايد برم از تو زيرزمين اون خونمون پيداش کنم..حالا قضيه اينه که فکرشو بکن دختر!!!!!!!! بعد ۴ سال سرنوشت هر کسی چه جوری رقم خورده!!!!!!!! ماهايی که يه روزی با هم تو يه کلاس بوديم و کلی هم اتحادمون شهره افاق بود حالا هر کدوممون با هم چقدر فاصله داريم!!!!!!!!!!!!!!!

دلم برای اونوقتام تنگ ميشه..يه سر ميزنم به دفتر خاطرات اون سالام::

۸۰/۱/۱۵:انگار همين ديروز بود که داشتم به خودم قول ميدادم که توی عيد درسهای امسالم که هيچ درسهای ۳ سالم را بخوانم.هه!تعطيلات تمام شد و من حتی تکاليف شنبه ام را هم انجام نداده ام!!!!!!!!!

ديدی گفتم؟!؟! هنوزم عين همون وقتاممتنها فرقش اينه که اونوقتا تکاليفم ديکته و پيک شادی يا مثلثات و انتگرال بوده..الان تحقيقه درباره سکته مغزی!!!!!! من هنوزم عين بچگيام ميمونم

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳

توضيحات گنده

اولا بگم که اين ۸ ام, مصادف با شيشمين ماه کار وبلاگ من بود که البته ۵ ماه از اين ۶ ماه فعال بوده...(نيمسال تجربه!!) ثانيا اينکه من اين روزا تبديل به جغدی شدم که شبا ديگه خوابش نمی بره. همين ۲ علت مرا بر ان داشت! تا بيام چيز ميز بنويسم...و البته اين در راستای مخالفت های شديدی بود که با متن جون پايينيم شد

من از اون دسته ادمايی هستم که اعتقادشون بر اينه که سرنوشت دست خود ادمه.و اينو به اين دليل ميگم که برای ديدن هر چيز ۲ نوع نگرش وجود داره :+ و يا ـــ .درسته که گاهی تو فراز و نشيب زندگی چيزايی برای ادم پيش مياد که دست خودش نيست...می کوبدش زمين و پدرشو در مياره .اما در برخورد با اينجور مسائل هميشه دو راه وجود داره :يکی اينکه بشينی و تا اخر عمر تو چاهی که توش افتادی بنالی و به زمين و زمان بد و بيراه بگی و انگشتتو به طرف دنيای دون مايه و روزگار بدکردار نشونه بری ,يا اينکه قواتو جمع کنی و خودتو از چاه بکشی بيرون و به معنی واقعی کلمه زندگی کنی و به راهت ادامه بدی. اما اين وسط فقط يک نکته هست و اون اينه که حداقل نوع برخوردت با قضيه ۱۰۰٪ دست خودته و اگر تو همون بدبختی موندی فقط و فقط خود خودت مسئولی....

من فکر ميکنم نوع نگرش ادم به خودش زندگيش رو می سازه..البته من خودم ادم مثبتی نبودم...نمی دونم چرا و يا طبق کدوم الگو ياد گرفته بودم که نکات منفی خودم رو بروز بدم و نکات مثبتمو منکر بشم..مثلا اگر بهم می گفتن تو چقدر خوشگلی می گفتم: نه بابا اين حرفا کدومه؟! چشم شما خوشگل ميبينه!!! اگر ميگفتن خوش به حالت چقدر باهوشی يا چه رشته توپی می خونی ميگفتم نه بابا دری به تخته خورده يا اينکه اه اه رشته از اين کثيفتر نميشه..تازه همه اين حرفا رو در حالتی ميگفتم که  ته دلم قربون قيافه خودم و هوشم و رشته ام و همه چيزای ديگم ميرفتم!!!!! اما همين منفی بافيهای من روی ذهن ديگران اثر داشت و بعد از روی ذهن اونا روی ناخوداگاه خودم تا اينکه يواش يواش اعتماد به نفسم از فرق سرم رسيد به کف پام...

در هر حال من معتقدم اگر الان از گذشته ای که برای خودم ساختم راضی نيستم بايد حالم رو جوری بسازم که در اينده ازش راضی باشم...يادمه وقتی پسر داييم فينگيلی بود هر چی بهش ميگفتن فندک جيزه حالیش نميشد و مدام باهاش ور ميرفت تا اينکه داييم چند ثانيه دستش رو گرفت تو اتيش و يکمی جيزش کرد!!! اونم ديگه سراغ فندک نرفت..منم از اين اشتباهم که اينقدر برای خودم بارهای منفی درست کردم و چيزای منفی رو به زندگيم راه دادم متاسفم اما به اندازه کافی جيز شدم و تمومش کردم...

خلاصه همه اين صغری کبری چيدنا اينه که کوچکترين افکار و حرفا چه مثبت و چه منفی روی ضمير ناخوداگاه خود ادم و ديگران اثر دارن...ادم بايد تا میتونه توی انتخابشون دقت کنه و چه حيف که وقتی انتخاب + يا ـــ دست خود ادمه ادم منفی رو انتخاب کنه..اگرم تا حالا منفی بودين بهتره اون قالب ادم بدبخت بيچاره از همه جا رونده و مونده رو بندازين دور..چون ادم همونيه که فکرشو می کنه!!!!

پيشنهاد ميکنم برين جلوی اينه...هر روز!!! يه بوس گنده برای خودتون بفرستين..مبالغ هنگفتی قربون خودتون برين!!! به خودتون بگين خدا که منو لايق زندگی دونسته بهترين زندگی رو هم نصيب من ميکنه چون همونقدر که من دوستش دارم اونم منو دوست داره..حتی شايد بيشتر...بعدم دوباره يه بوس ديگه بفرستين و يه چشمکم به خودتون بزنيد(اگرم فکر ميکنين که مردم ممکنه دربارتون فکر کنن که شما ... هستين من از همينجا اعلام ميکنم که {ببخشيدا} اما گور بابای مردم و فکراشون)

و در پايان هم برای شما و  هم برای خودم يه خوشبختی مثل اونی که پايين توصيف کردم ارزومندم..وای فکرشو بکن خدا جون!!!! از سر کار ميرم خونه!!! بوی ملايم غذا که اقامون درست کرده به مشام ميرسه..بعدنی بچه ام بدو بدو مياد بوسم ميکنه بعدم اون جوجوهه رو نگا اونجا!! بعدم همه با هم شام می خوريم..خدا جون من از همين جا اعلام ميکنم که اگه اون اشپزيش خوب نبود بيخيال!! خودم سر و ته قضيه رو هم ميارم اما خدا جون ديگه ظرفاشو اون بايد بشوره ها!!!!! 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸۳

 

دائيم امده ايران.خيلی دوستش دارم نه فقط به خاطر اينکه دائيمه چونکه هميشه وقتی ميشينم پای صحبتش کلی چيزای تازه ياد ميگيرم.دائيم انگار به اندازه ثانيه های عمرش تجربه داره.از طرز کار موتور هواپيما و تازه های پزشکی گرفته تا ريزه کاری های اشپزی و خياطی همه رو می دونه.نصف دنيا رو ديده و هر چی بخواد داره.اما اين دفعه يه چيزی گفت که خيلی برام جالب بود:

گفت: قشنگترين لحظات زندگيم که توش احساس خوشبختی واقعی ميکنم وقتيه که از سر کار ميرم خونه و بوی ملايم غذا رو ميشنوم و بچه ام از دور بدو بدو مياد و ماچم ميکنه و بعدم با خانمم روبوسی ميکنم و بعد همه دور هم شام می خوريم و بعدش با بچه ام بازی ميکنم!!!

به همين کوچولويی!!!!!! می دونستين خوشبختی همينجاست؟! بابا جون يه نگا بنداز..ديديش؟! چرا راه دور دنبالش ميگردی؟! باور نميکنی که به همين راحتی ميشه خوشبخت ترين ادم دنيا بود؟!!؟!؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳

 

      عيد شما مبارک

                     دمب شما ۳ چارک

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢

 

دارم ميرم سمت دانشگاه ترم جديده و يه جورايی هم پروتون بازی و بچه مثبتی زير زبونم بايد بگم؟! يا لای دندونم؟! چه می دونم يه جايی تو دهنم مزه کرده و تو حس خوب خودمم که يهو يه جقله بهم يه متلکی ميگه که بايد بهش فکر کنم تا بفهمم يعنی چی!!!! بهش ميگم بچه تو بزرگ شی می خوای چی بشی؟!؟!؟ سينه اشو ميده جلو و ميگه: می خوام شارلاتان بشم...نمی دونم بخندم يا گريه کنم!!!

ياد بچگی خودم ميفتم... اينکه بزرگتر برام چه مفهومی داشت...وقتی يکی از شاگردای بزرگتر مدرسه رو ميديدم براش چه احترامی قائل بودم...اما وقتی خودم کنکور قبول شده بودم و رفته بودم راهنماييم برای ديدن معلمام بچه جقلای راهنمايی به شيرينی تو دستم هم متلک ميگفتند چه برسه به خودم..يا تو دبيرستان که يه بار سوار اتوبوس شده بودم ...اصلا دوست ندارم به خاطر بيارم...

می رسم به دانشگاه...به قيافه های اجق وجق ادمای دور و برم نگاه ميکنم و فکر ميکنم چرا مريضا که اين پسرا رو با موی بلند ژل اندود  ميبينن يا اون دخترا رو با ارايشای خفنشون, فرار رو به قرار ترجيح نميدن!!!؟؟؟؟

می رسم به پله ها و يکی از پرستاری ها رو ميبينم که با ۱۳۶۵۴ جور کرشمه داره از طرف واحد برادران مياد تو دانشکده ما که بره تو دستشويی مقنعشو درست کنه و از اون طرف نگاهم ميفته به برادران که هر کدوم همراه يه لبخند عاقل اندر سفيه با نگاه تمسخر اميز دارن دنبالش ميکنن و حالا ديگه دستم امده اين ژست مردونشونه تو جمع دوستانشون و اگر هر کدوم با طرف تنها بودن سکه از روی ديگه اش ميفتاد....

ميرسم به کلاسمون..استاد با صدای يکنواخت داره مثلا درس ميده و هر از گاهی نگاهی به ساعتش ميکنه و دانشجوها هم که مسلما ديگه دانش اموز نيستند که بهشون درسی اموخته بشه بلکه دانشجو هستند که بايد درس را بجويند در گوش هم پچ پچ ميکنن...

 يه زمانی خيلی به اين فکر ميکردم که چرا جی جی دماغ برعکس همه چيزای ديگه تو سرما يخ نمی زنه و بدتر راه ميفته پايين..حالا دارم فکر ميکنم چرا ادم هر چی چشمش بازتر ميشه دنيا رو کدرتر ميبينه؟!؟!

کلاس تموم شده و دارم برميگردم خونه حالم گرفته است اما يهو صدای يه بچه توجهمو جلب ميکنه يه دينقيله که از شدت خوشی تاب سواری شيهه کشيده...اينقدر تو خودم غرقم که گاهی يادم ميبره از اين نعمت برخوردارم که هر روز موقع برگشتن از دانشگاه از وسط پارک رد ميشم...صدای خوشگل بچهه يادم انداخت که هرقدرم باغ پر باشه از مور و ملخ چون باغه هميشه گلهای خوشگل داره

در کنار همه کسايی  که احترام براشون کلمه ايه بدون مصداق خارجی هنوز کسانی هستند که احترام ميذارن و محترمن..درکنار پرستارايی که برای انجام وظيفه اشون ليست مايحتاجشونو ميدن دست بيمارا هستن فرشته هايی که مايحتاج مريضاشونو تامين ميکنن و در کنار دکترايی که....بسه بابا انشا شد!!!!!!!!!

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

برای بار nام با انگشتام حساب می کنم...۱ ,۲ ,۳ ...۲۰ ... اين بهاری که مياد ۲۰ امين بهار زندگی منه ...شايد برای يه ادم لوس بی احساس اين معنيش فقط اين باشه که من تا حالا ۲۰ بار سوار بر مرکب زمين (؟) دور خورشيد گشتم...اما تو دل من يه احساسی رو زنده می کنه عين جوونه زدن يه برگ کوچيک سبز خوشرنگ رو يه ساقه ظريف...مثل سبز شدن سبزه های عيد ...

خب ادامه خونه تکونيم:قبلش بگم که تيریپ ادبی بخش پايين از من نبود..مگه تابلو نبود که مال من نبود؟!؟!

تيریپ اخلاق ۱ : موقع زمانبندی کلاسای عملی کلی ضجه زده بودم پيش نماينده خانم که ساعتای کلاس منو بذاره پشت سر هم... اما منو انداخته بود ساعت ۴ بعد از ظهر!! بعدش بهش گفتم چرا همچين کردی ؟؟گفت: چون بقيه بچه ها اين ساعت کلاسای خارج از دانشگاه دارن مثلا همين دوست خودت!!!! (دوست من اساسا کلاسای خارج از دانشگاه نداره ها!!) بهش گفتم خب اگه منم دروغ ميگفتم که کلاس دارم چی؟!؟ گفت فرض بر راستگويی مردمه!!!! منم رفتم تو حياط و همينجور داشتم هم به خودم بد و بيراه ميگفتم که لال شی که ۲ کلمه دروغ نگفتی..هم واسه خودم تنها ماندم و باور کن تنها ماندی دلا رو می خوندم ..و هم فکر می کردم که کاش هنوز ترم ۱ بود که اب و هوای دانشگاه واسم جذاب بود و ۲ ساعت علافی زياد سخت نمی نمود که به ناگاه دوستم  امد و کشون کشون منو برد تو ازمايشگاه و گفت ساعت کلاست عوض شده!!!!!!!! شما هم راستی پيشه کنيد تا عافيت نصيبتان گردد

  تيریپ اخلاق ۲: من در تلاشهای بشری خودم واسه عوض شدن ساعات کلاسام داشتم پيش مسئول ازمايشگاه پشت سر نماينده خانم صفحه می ذاشتم که بعله!! ادم با پرزيدنت بخواد گفتمان کنه راحت تره تا با اين نماينده!! که يهو يکی از پشت سرم گفت: ارزو اينقد شلوغش نکن!!! من تعجب کردم که کيه که از اون نماينده خانم مردمی طرفداری ميکنه؟!؟ حتما از گروه های فشاره!!! بعد برگشتم ديدم شخص شخيص خودشههههه ااااااااااا <----- جيغ  خلاصه که وقتی پشت سر يکی حرف می زنيد مواظب پشت سرتون باشين

تيریپ اخلاق ۳:شما از اينکه جلوتون پشت سر يکی ديگه حرف بزنن بدتون مياد؟!؟! پس می تونين وقتی اون دو نفر با هم روبرو شدن طرف بد گوينده رو لو بدين..اينجوری اون ادمه ياد ميگيره ديگه جلوی شما از کسی بد نگه...اما من به شخصه از همين جا اعلام می کنم شهامت چنين کاری رو ندارم

خيلی زياد شد؟!؟! فقط يکی ديگه..نه ۲تا..نه ۳ تا

تيریپ تعجب:ادما عجيبن!!! برای هر کسی بيشتر سر و دست بشکنی راحت تر دلت رو ميشکنه اما برای کسی که دلشونو می شکنه راحت سر و دست ميشکنن

تيریپ ندامت:اون موقعی که من داشتم از کرم سبز و پيله اش حرف ميزدم اشتباه بزرگی کردم..دگرديسی يه کرم سبز زشت به يه پروانه خوشگل رو همه باور دارن!! اما کی اصلاح يه ادم بد رو باور ميکنه؟! عين همون زخمه است که اگرم خوب شه جاش می مونه...کاش قبل از اين که گل خام وجودمو بذارم تو کوره زندگی بهش درست حسابی شکل داده بودم...احساس ميکنم ديگه درست بشو نيست..اگرم بشه کسی باور نداره..من هر روز تغيير ميکنم اما کيه که منو جديد ببينه؟!؟!

تيریپ (aah):ااااه!! واقعا که دنيای خيلی متوسطيه

تيریپ حلاليت:من زبونم تند و تيزه گاهی...گاهی خيلی رکم...گاهی هم غرورم نمی ذاره واقعيت چيزی که تو دلم هستو رو کنم...نمی دونم چرا... شايد خود درگيری يا هرچيز ديگه...اميدوارم قبل از اينکه از اينم ديرتر شه ياد بگيرم چه جوری از زبونم درست استفاده کنم در هر حال اگه چيز بدی از من شنيدين من هيچوقت منظوری نداشتم..دلم کوچيکه ها!! در استانه سال نو ببخشيد يه جورايی

................................................................................................................

مناجات درختان را هنگام سحر

   رقص گل يـــــــــخ را با بـــــــــــــاد

     نفس پاک شقايق را در سينه کوه

         صحبت چلچله ها را با صبـــــــــــح

               نبض پاينده هستی را در گندم زار

                     گردش رنگ و طراوت را در گونه گل..(فريدون مشيری)

                             می شنويــــــــد؟! می بينيـــــد؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢

 

سلام

اين روزا احساسات من همشون با هم مخلوط شدن...احساسات بهارانه, ماهی قرمزی و سمنو با نذری های تاسوعا عاشورا...البته الان ديگه داره تموم ميشه...محرم ۱۰ روز اولش جديه

با خونه تکونی چطورين؟!؟ من که ناخن انگشت پولکسم شکسته و سر انگشتای ديجيتی مينيمی و انولاريسم هم اوخ شده اما اتاق تکونيم بانمک بود چون يه کيف پول که ۳ سال پيش فکر ميکردم گم شده تو کيف دبيرستانم پيدا کردم که توش ۲۷۰۰ تومن پول بود!!! ديگه پولدار شدم من !!!!!!!!! تازشم...ازاده جون متن من تموم شد و ادامه نداره------->

اره تازشم يه گل سره بود من هی به ازاده افترا و بهتان ميبستم که تو گمش کردی بعد تو کشوی گل سرای خودم پيداش کردم

در هر حال از اونجا که من سوژه خاصی برای نوشتن ندارم و در عين حال ميدونم که دوستان نمی تونن دوری منو تاب اورند تصميم گرفتم ذهن تکونی انجام بدم و چيز ريزه هايی که می خواستم بگم و نگفتم رو بگم:

تيریپ ادبی::باران نمی شوم تا بگويی: باچه خفتی خود را به شيشه می کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهی بيندازم. ابر می شوم که از نگرانی يک روز بارانی هر روز پنجره را بگشايی و مرا در اسمان نگاه کنی

تيریپ گلايه: وقتی بهت گفتم می خوام برم, با تمام وجودم می خواستم که بمونم! کافی بود بگی: بمون.اما گفتی: اگه می خوای بری برو!!! عزيزم تو خيلی ... هستی که هيچ وقت نفهميدی من نمی خوام که بخوام که بمونم!! می خوام تو بخوای که بمونم!! فهميدن اين اينقدر سخت بود؟!

تيریپ عصبانيت:خانمه فضول فضول تو تاکسی نشسته می پرسه خب سال چندی؟! منم سر به زيرانه و متواضعانه ميگم: دوم!!! يه نگاه می کنه ميگه: دبيرستان يا راهنمايی؟!؟!....بعد دوباره سوار تاکسی ميشم رانندهه ميگه مگه مدرستون سرويس نداره؟!؟!!؟! شيطونه ميگه بزنم تو پوز هر چی ادم فضوله ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

تيریپ جواتی:بهت گفتم عشق از نظر من ابيه.. رنگ صداقت, پاکی و ارامش و تو هم ابی زندگی من بودی...از نظر تو, عشق اما قرمز بود. رنگ شور و حرارت و هيجان...نمی دونم من قرمز زندگی تو بودم يا نه؟! اما خوشحالم که هر کسی عشق رو يه رنگی می بينه

تيریپ بچه پررو: امان از دست اون ادم بدجنسی که اينو واسه من فرستاد!!! افتاده تو دهنم بدفرم!! رو گوشی موبايلمم ضبط کردم!!! اعصاب همه رو خرد کردم!!! لطفا فی الفور يکی ديگه بفرست که اثر اينو از بين ببره!!!

.......ادامه دارد

................................................................................................................

۲ تا توصيه ايمنی هم برای دم عيدی دارم...

۱: اگه شما هم مثل من مجبوريد دم عيدی برای از داييتون گرفته تا برادر زاده خاله بزرگی نوه کوچيکه داماد پسرخاله نوه عمه پدرتون از طرف از مامان و باباتون تا نوه دايی برادر پسر خاله عمو کوچيکيتون, ايميل و تبريک بفرستين حواستون باشه خواستين جای مامانتون به پسر دايی فرنگيتون بنويسين(( پدرسوخته)) ننويسين burnt father ....همون pedarsookhteh با کلاس تره

۲:: وقتی حدود ۲ يا ۳ ساعت جلوی يک سری مهمون خيلی با پرنسیپ کلی افه خانمی و وقار امدين و  بودين.... قبل از حصول اطمينان کامل از تشريف بردن اونا نريد سراغ خوراکی ها چون ممکنه همينطور که يه دستتون خياره يکيش سيب تو دهنتونم پر از اجيل و شيرينيه يهو برگردين ببينيد مهمون با اتيکته يه چيزيشو جا گذاشته و داره بر و بر شما رو نگاه ميکنه و باورش نميشه شما همون  باشين

................................................................................................................

بهاره ها!!!! چشمهاتونو شستين؟! جور ديگر بايد ديدها 

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢

 

راستش دوستم برام يه داستان واقعی تعريف کرده بود که بر اساس اون من يه داستان يک متری نوشته بودم... خلاصه اش اينه که:

يه ادمی پيش خودش فکر کرده بوده کسی چه ميدونه؟شايد همين کليک بی هدف روی ايدی يه ادم, همون اتفاق ساده ای باشه که منو به گمشده ام ميرسونه...و اتفاقا يکی رو هم پيدا ميکنه که همه شرايطش جور بوده....یواش يواش دل در گرو مهر او می نهه و وقتی که پای نت ازش می خواد که ادرسشو بهش بده که بره واسه خواستگاری متوجه ميشه که اونم مثل خودش پسر بوده و تمام اين مدت اونو سر کار گذاشته بوده.....

متن من حاضر بود... اما درست قبل از اينکه رو دکمه بفرست کليک کنم به دنيای واقعی فکر کردم..دنيايی که توش ديگه نميشه به نگاه چشمها برای تشخيص راست و دروغ احساسات...به تماس دستها برای لمس احساسات...و به اهنگ صدا برای تعيین عمق احساسات اعتماد کرد.... اونوقت ادم چه انتظاری داره از دنيای مجازی ای که نه برق چشمی هست...نه گرمی دستی...و نه لرزش صدايی؟!؟!؟!

ايراد از مجازی بودن دنيای اينترنته يا مجازی شدن احساسات ما ادما؟!؟!

خلاصه که ايراد از هر چی هست از شر خوندن مطلب کيلومتری من خلاص شديد!!!!

 ...............................................................................................................

نگاهم کرد    پنداشتم که دوستم دارد

نگاهم کرد    فراوان واژه عشق از نگاهش خواندم

نگاهم کرد    دلم را اسير نگاهش کردم

نگاهم کرد     ولی افسوس بعدها فهميدم فقط نگاهم کرد

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢

 

چرا هميشه کوچيکترين مسائل ممکن بزرگترين تحولات زندگی منو به وجود ميارن؟!؟!

 

ورود به دانشگاه برای خيلی از دوستای من, يه حادثه بزرگ و مهم بود که بهشون حس بزرگ شدن داده بود...اما من, برعکس, همون روز  اول که رفتم دانشگاه اول از همه متلک يه سال بالايی که گفت:براتون جشن شکوفه ها بگيريم؟ و بعدش ديدن نگرانی های بچگانه خودم که اصلا نمی گم چی ها بود احساس کوچولو بودن کردم

حتی يه بار که با دوستامون رفته بوديم ناهار بخوريم ۲ تاشون غرغر می کردن که وقتی خواستن برن برای بافت شناسی عملی دفتر نقاشی بخرن مجبور شدن بگن برای خواهر برادر کوچيکمون می خوايم نه برای خودمونا....و اين در حالی بود که من می رفتم تو بقالی می گفتم اقا لطفا ۲ تا بستنی پلنگ صورتی ای بديد!! حتی يه بار از اقاهه پرسيدم از اون يخمک ها که روش عکس خرس داشت ديگه نيست؟! بعد اقاهه رفته واسم يه يخمک اورده که سرش خرس داشت بعدم مثل ارشميدس با اشاره به خرسه جيع ميزد :يافتم, يافتم!!!..انگار اقاهه خيال کرده بوده من عاشق چشم و ابروی خرس رو يخمکهام!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما اما اما اما يه چيز کوچولو باعث شد که من يه بار ديگه احساس کنم بزرگ شدم

۵ شنبه که مهمون داشتيم يکی از جيقيلای حاضر در مجلس امد تو اشپزخونه بهم گفت:: خاله ميشه يه ليوان اب بهم بدی؟! يه حس قشنگ بزرگ شدنی واسه من تو اون خاله گفتن اين جزقل بود که همينجور چيليک چيليک نگاهش کردم و بيچاره دوباره مجبور شد جمله اش رو تکرار کنه...البته بگم تا حالا فنچولکچه های زيادی بهم گفتن خاله.... اما اين فينگيلی ,۱۲ سالشه برای همين من جوگير شدم!!!!!!!!!!!!

جالب اينه که درست قبل از امدن مهمونا داشتم به جون ازاده غر ميزدم که حوصله جيقيلا رو ندارم و ازاده هم گفت:خيلی کوچولويی!! يعنی واقعا احساس ميکنی هنوز تو سنی هستی که با فنتل ها بازی کنی؟!؟!اما من بازم احساس بزرگی نکردم چون همين ديروزش با نيکی قرق بازی کرده بودم (همون گرگ بازی به زبان دختر دايی بنده)

خلاصه بگما....من بزرگ شدم....به اندازه يه خاله خانم....

................................................................................................................

استاد ميگويد ((علايم در جلو ماست تا به ما بياموزد چگونه به بهترين وجه عمل کنيم.اما بسياری از مواقع می کوشيم تا ان علايم را طوری تحريف کنيم که با انچه که ازابتدا می خواستيم انجام دهيم و کلا با خواسته ما موافق باشد))

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢

it never rains but it pours

 چه معنی ميده که من ۶۷۴۵۳۷۴۶۵ کيلومتر تایپ کنم بعد اينجوری بشه؟!اصلا قهرم ديگه هم نمی نويسم

اقا اصلا من همش دارم بد ميارم.........................

صبح که خواب مونده بودم.... بعد که امدم لباسامو بپوشم ديدم ازاده جان ۲ تا تيکه از ست لباس منو پوشيدن و دبدو که رفتی... بعد من تيریپ بهاره زدم يهو کولاک شده من سرما خوردم اونم تو وضعی که کسی نيست به تمنيات دل من وقعی بنهه....بعد رفتم سر کلاس و همه قوام صرف اين شده که از چشم غره استاد غشم نگيره(چون ۱۰ دقيقه تاخير يعنی مرگ)....بعد يه دوستی که وقتی حالم خوبه همه انرژيم صرف تحملش ميشه و وقتی حالم بده همه انرژيم صرف نزدن تو مخش ميشه گفته يکی که نمی دونم.. تو يکجا که نميدونم... يک عکسی از من ديده!!!!!!!!!!  و خواستگار شده بيده!!! (بين اين همه روش پروانه ای برای خوش امدن, يه خواستگار عکسی) من که ميدونم اون دايی جقلشو ميگه!!! همينم مونده که زن دايی اين بشم و مامان اين خواهر شوهرم بشه!!!!!!!!!!!!!!!  بعد همه برنامه ريزی هام سر ساعت های کلاسام به هم خورده و نماينده هاپو حاضر نيست به حرف من گوش بده.... بعد اومدم خونه اينجا ۷۳۴۶۵ کيلومتر حرفای عرفانی زدم بعد هيچيش نيومده!!!! بعد رفتم دکتر اونم بعد از ۲ يا ۳ سال!!!اونوقت به زور خواسته به من امپول بده منم قبول نکردم بعد همه با من دعوا کردن که يه امپول ميزدی که زود خوب بشی با غرغرات ما رو خفه نکنی!!

اما من می نويسم دوباره....چه معنی ميده من اين همه بدبياری بيارم شما خوش به حالتون بشه؟!؟!

۱: می دونيد حسادت ريشه در خود برتر بينی و خودخواهی داره؟! اين جور ادما خودشونو از همه لايق تر ميدونن و همه چيزو برای خودشون می خوان اما چون به خواستشون نمی رسن بغض و کينه به دل ميگيرن و حسادت شکل ميگيره...علاجشم اينه که اين ادما باور کنن هر کسی به اندازه لياقتش سهم می بره نه کمتر نه بيشتر حتی اگه ظاهرا اينجوری به نظر نرسه... چون ما که به همه چيز اگاه نيستيم خدا عادله و خودش بهتر ميدونه که به هر کسی چه چيزی و به چه ميزانی ببخشه

۲:: زمين مدام در حال فرسايشه و مدام قيافش عوض ميشه اما ميليون ها ساله که همون زمينه....رودخونه هيچ وقت رودخونه ۱ ثانيه پيش نيست چون جريان داره اما بازم رودخونه است....منم مدام تغيير ميکنم اما مطمئن نيستم همون ارزو باشم 

۳::: یه هاپوی پشمالوی قهوه ای هست که من خاله اش شدم چون عادت دارم خاله هر چی چيز قوقولی ووقوليه بشم...در اين راستا يه مشکلی پيش امده... وقتی بابام برگشت مجبور بوديم يه ببئی قربونی کنيم.... يه جا دور از خونه... اما با گوشتش غذا درست کردن ...من هيچوقت غذايی که با گوشت قربونی درست شده باشه نمی خورم ميگن سوسول همه ببئی هايی که می خوری رو کشتن چه فرقی داره؟! ميگم می دونم اما از نظر احساسی برای من قابل هضم نيست...اقا خان ميگه مگه اينم رفيقت بود که احساساتی شدی؟!  يکی هم نيست بهش بگه خاله يه هاپو پشمالو شدن دليل بر رفاقت با ببئی زنده که نيست 

۴:::: در مورد اون خبره..خب من اشتباه کردم...يه بار يکی از دوستام پرسيد ارزوم چيه؟! گفتم اين که ته دل ادما رو بخوم خودش گفت: ارزوشه يه ماشين زمان داشته باشه و بره اينده و اينده رو بخونه...اما اشتباه بود....اينده به اينده تعلق داره و اين که ما ازش خبر نداريمه که باعث ميشه هر لحظه اش يک معجزه باشه چون توش اميد هست.... به قول اسپانيايی ها que sera sera

.................................................................................................................

من که دارم می میـــــــــــــــــــــــرم اما شما حتما پس فردا مشت هاتون رو بر دهان مستکبرين ميکوبين نه؟!اينم بانمکه!!! ميگم من اولا چه تيریپ ادابی ميذاشتم و اجازه و تشکر و ...اما الان مثل دزدای سر گردنه هر لينکی رو از هر جا حال ميکنم به يغما ميبرم و به روی مبارکم هم نميارم!!

.................................................................................................................

به روياها ايمان اور که دروازه های ابديت اند (جبران خليل جبران)

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

ولنتاين

                                              

سلام

اولا بگم من به خيال خودم کلی ابتکار به خرج داده بودم خواسته بودم داستان ولنتاين رو بنويسم اما ديدم همه اين کارو کردن و خيلی تکراريه...بهترينشو ميتونين اينجا بخونين

....................................................................................................................

همينجور که سر ميز صبحانه نشستم و دارم با انگشتام با خرده نونا بازی ميکنم حواسم نيست و ناخود اگاه به صورت يه قلب کنار هم ميچينمشون

رومو ميکنم طرف خانم ادبيات و ميپرسم نظرت درباره روز ولنتاين و رسومش چيه؟!

ميگه اولا ازش خوشم ميامد اما از وقتی ميبينم هر جواد فول سيستمی (البته خانم ادبيات اينو نگفت اما بالاخره به زحمت منظورشو رسوند ديگه) ميره واسه دوست دخترش قلب و از اين چيزا ميخره ديگه به نظرم جواده

ميگم خب عيد نوروز رو هم همه چه جواد چه لول بالا همه با يه شيوه سر سفره های مشابه و تو يه زمان جشن ميگيرن

ميفرمايند:بله اما نوروز ريشه تو فرهنگ ما داره اما ولنتاين نه!!! خيلی ها بدون اينکه بدونن برای چی و به چه منظور بايد تو اين روز هديه بدن فقط به صرف اينکه از قافله عقب نمونن يه تيکه قلب ميخرن...(فکر کنم کار يه اقا جواده رو خانم ادبيات بد تاثيری داشته)

ميگم خب اما اگه همونطور که اصلشه يکی تو اين روز خاص به اين وسيله بخواد علاقه اش رو ابراز کنه چی؟!؟

خانم ادبيات فقط اينطوری نگاه ميفرمايد

.................................................................................................................

از دوستم که در شرف به هم زدنه میپرسم

يه نگاه ثابت به افقهای دوردست ميکنه و با بغض ميگه ديدی؟! حتی تا ولنتاين هم نکشيد!!!! چرا ديگه دوستم نداره؟! اخه i love him so much

از دوستم که در صلح و ارامش کلی ايام ميگذرانه!!! میپرسم اون با لبخند به افقهای دوردست خيره ميشه و ميگه:

اااااااااااااااااااااخيييييييييييييييييی ارزووووووووووووووووووووووووو يادته؟! پارسال همين موقع!!!!!!!!!!!!!

از دوست مجردم میپرسم: هی! ارزو ديدی يه سال ديگه ام گذشت و هنوز....

................................................................................................................

خلاصه من نفهميدم چی شد!!!!!! ولنتاين چيز خوبيه يا بد!؟ رمانتيکه يا جواد؟! يه رسم جديده يا خودباختگی؟؟!؟

.................................................................................................................

امروز يه جورايی قراره به من يه خبر خوب برسه (نپرسين چه جورايی چون اصلا نميگم) يه خبر خوبی که خودمم نميدونم ماهيتش چيه!!!!! اما امروز يه احساس ديگه ای دارم....هر تلفن ميتونه همون خبر خوب رو بهم برسونه...هر اس ام اس ....هر افلاين....حتی ادم وقتی منتظر خبر خوبه اون کلاغ پيری هم که ميبينه به نيت خير ميگيره....با خودم فکر کردم چرا هر روز اينطوری فکر نکنم که قراره يه خبر خوب بهم برسه؟!؟! اينجوری همه رو به شکل يه پيغام اور خوش خبر ميبينيم و با روی خوش ازشون استقبال ميکنيم

.................................................................................................................

نيگا از اينجا , چی پيدا کردم!!!!!!!! شما چقدر مهمون اين دنيا هستيد؟! من ۷۳ سال

اينم خيلی جالبه...

.................................................................................................................

من برای ۲ خط شعر عاشقونه باز متوسل شدم به جزوه همون جلبکه:

                   مرا از ياد برد اخر ولی من

                                                       به جز او عالمی را بردم از ياد

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢

اشتباه=شکست؟!!؟!؟

سالها قبل..نه! خيلی قبل تر از اونی که فکر ميکنی...اصلا اول دنيا...همون زمانی که غير از خدا هيچکس نبود... اينطور که معلم زيست دبيرستانمون گفته در اثر يک سری فعل و انفعالات و اينا از موجودات غير زنده اولين موجود زنده ساخته شده.. يک مولکول RNA که از قضا هم اطلاعات ژنتيکی رو در بر داشته و هم دارای قدرت انزيمی بوده....فرايند رونويسی و تکثير سالها ادامه داشته تا اينکه يه روز اون انزيم بی پرستيژ و بی پرنسیپ اشتباه ميکنه و در نتيجه اطلاعات ژنتيکی تغيير ميکنه و موجود جديدی به دنيا مياد...طی ميليون ها ميليون سال انزيم های بی اتيکتی پيدا ميشدن که اشتباه ميکردن و موجودات جديد تکامل پيدا ميکردن و نتيجه اينيه که امروز ميبينيم....۷۳۶۲۵۴۷۲۳۶۴ جور مخلوقات مختلف.... حالا اگه فکر کردين هدف من از اين صغری کبری چيدنا توضيح نظريه دالتون يا فرايند اشتقاق يا ۴۷۶۵ جور چيز ديگه است اشتباه کردين...

من خودم تو طول زندگيم اشتباههايی کردم که از ياداوريشون حتی تو خلوت يا تو ذهن خودمم متنفرم..وقتی ياد خيلی از حرفای حساب نشده ام حرکات احمقانم يا افکار بچگانم می افتم می خوام مخمو بکوبم به ديوار می خوام خودمو تيکه تيکه کنم و همه ضمائم و متعلقاتمو از رو کره زمين محو کنم اما در عين حال ميدونم که همين اشتباههای ... من باعث شدن راه رو از بيراهه بشناسم و قدمای کجمو راست کنم و مسير زندگيمو کشف کنم اما بازم فکر نکنين می خوام بگم اشتباه بزرگترين معلمه و اينا ...نه بابا اين تيریپ حرفا رو که باقالی پخته و شلغم خام هم بلدن بزنن...می خوام سعی کنم شرايطمو توضيح بدم

يه رودخونه رو در نظر بگيرين که يه سری از قطره هاش تو مسيرشون با يه سنگ مواجه ميشن و سرشون به اون سنگ ميخوره دوباره دورخيز ميکنن و با انرژی ميرن جلو اما بازم سنگه پسشون می زنه و .. و...يا يه نويسنده که مدام صفحه های کتابو سياه ميکنه اما نميتونه نوشتشو جمع بندی کنه...

احساس ميکنم وقتی يه اشتباه بارها تکرار ميشه خدا می خواد يه درسی بهم بده که من خنگ نمی گيرم....

خسته شدم از ورق خوردن بی ثمر صفحه های کتاب زندگيم ...می خوام يه فصل جديد رو شروع کنم اما هنوز اين يکی رو نبستم...نميدونم ديگه

.................................................................................................................

تو اين مدت کلی فکر کردم اما کل نتايجش اينا بودن::

۱: واقعيت هرچقدرم زشت و کريه باشه چون حقيقت داره از رويا هر قدرم شيرين و قشنگ باشه زيباتره..بايد واقع بين بود

۲::يه زمانی سعی زندگيم اين بود که مردمو خوشحال کنم و از خوشحالی اونا خوشحال ميشدم..کم کم زندگی يادم داد سعيم بايد اين باشه که فقط ديگرانو ناراحت نکنم...اميدوارم روزی نياد که باور کنم کافيه سعيم اين باشه که نذارم کسی منو ناراحت کنه

۳::: قبول شکست خیـــــــلی سخته حداقل برای من که تو زندگيم خیــــــلی کم شکست خوردم...ادم برای قبول نکردن شکست چه چيزا که از خودش درنمياره...حتی ممکنه تمارض هم بکنه...يا بگه چون اينجوری بود اونجوری شد يا هر چی...اما در نهايت روح ادم وقتی اروم ميشه که ادم يک لحظه با خودش صادق باشه..خب همه شکست می خورن ديگه مهم دويدن افتادن و دوباه از زمين بلند شدنه

................................................................................................................ 

                   اه!! اگر راهی به دريائيم بود

                                                            از فرو رفتن چه پروائيم بود؟! 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢

من زنده ام!!

۱: سبولی=چامبلکم=سلام

۲: اصلا خوش ندارم درباره امتحانا چيزی بگم يا اصلا ديگه بهش فکر کنم..الانم دچار دپرشن شديد و عميق روحيم ها!! گفته باشم... راستی بالا رفتن ادرنالين با کاهش سرتونين ارتباط داره؟؟! سوالمم مثل خودم از مرحله پرته؟!

۳: به عظمت شب فکر کردين؟! اگه شب نبود هر روز صبح دوباره افتاب درنميامد... اونجوری مدام يه هفته يه ماه يا يه سال جديد شروع نميشد..و يه اميد دوباره برای يه شروع روشن ديگه وجود نميداشت ... و اگه امتحانای تاريک و سياه پايان ترم نبود يه ترم جديد شروع نميشد و يه اميد جديد برای اصلاح... هميشه شروع ترم تصميم ميگيرم که ديگه دختر خوب و مودبی بشم...اما...حالا دوباره خرابکاريامو کردم ميخوام از ترم ديگه مودب بازی در بيارم ....راستی سر هر سال قبل از عيد هم همين تصميمو ميگيرم منتهاش ....

۴: ياد بهار افتادم....و ياد......اگه خواننده های خوبی باشين و جون ماماناتونو قسم بخورين که بهم نخندين شعری که وقتی کلاس پنجم بودم فی البداهه سرودم رو براتون مينويسم!!!

      امروز باريده برفی سنگين        زمستان ميکند خودنمايی

     با وجود اين ميتوان استشمام کرد    بوی بهار که ايد از سفری طولانی

       باز هم ماهی های قرمز در مغازه ها     داده اند به شهر ما جلوه و نمايی

          شکوفه های زيبای نورسته                 ميدهند به ما از بهار پيامی

 اين شعر اين طور که برمياد در قالب قطعه سروده شده و با عروض مستفعلات فاعلات مفعول مفعول و خب چون من ۱۰ سالم بوده قاعدتا قافيه رو در واج اخر رعايت کردن هم هنری بوده!!!

در ضمن رو اب (يخ) بخندی!! ( من ۲ تا ضرب المثلو هميشه قاطی ميکنم نميدونم رو اب بخندی يا رو يخ و نميدونم با دم فندق ميشکونن يا گردو)  حالا من مسخره ميکنم تو چرا جو ميگيرتت؟! مگه قول ندادی نخندی؟! ( من در نقش بدجنس اصليه که تيريپ شوخی با بدجنس فرعيا (شما ) برميداره و بعد که اونا رو جو ميگيره يهو غضب ميکنه... کارتون زيبای خفته رو ميگم!!) 

اصلا همين امثال شمان که باعث شدن من شاعر نشم!!!! وگرنه تا حالا سهراب سپهری رو گذاشته بودم تو جيبم!!!

ااا ياد يه چيز ديگم افتادم يه بار من کوچولو بودم بعد بهم گفتن يه ميوه بگو اولش ا (فتحه) باشه منم گفتم شفتالو!! بعد همه بهم خنديدن!!! به همون دليله که من الان اينقددددددددددددر خجالتيم!!! چون بهم خنديدن کردن!!! اما واقعا يکی نبود بگه فسقل جيقيل فنتل تو شفتالو رو از کجا اوردی؟!؟! 

۴: راستی ميتونين از اون تيریپ شب و روز به اين فکرم بيفتين که حالا که من  مجددا به کار وبلاگنويسی اشتغال يافته ام وبلاگم ديگه از چرند و پرندی دربياد (البته فقط ميتونين اميدشو داشته باشين.. بگم!!)

در راستای اينکه عده کثيری(!!) از خوانندگان به اسم زيبای وبلاگم شديدا معترض گشته اند و ايضا در راستای اينکه شکست نفسی (!!!) در اين دوره و زمانه مفهومی را دارا نمی باشد.. ميخوام اسم وبلاگمو از ((چرند و پرند)) به ((در و گوهر)) تغيير بدم

۵:من که اهل درس و جزوه و اينا نيستم واسه همين جزوه يکی از جلبک ها ( بچه + های خرخون ) رو کپی کردم...اخر هر مبحث يه شعر عاشقانه نوشته بود!!! چقدر من ... هستم!!!! چرا گاهی از رو قيافه و ظاهر ادما دربارشون قضاوت ميکنم؟!؟ چرا فکر ميکردم اون نميدونه عشق رو با کدوم قاف دسته دار مينويسن؟! نگا شعرشو::

بلور اشک در چشمم شکست وقت وداع

                                           که اولين غم من اخرين نگاه تو بود

کنم هر شب دعايی کز دلم بيرون رود مهرت

                                            ولی اهسته میگويم الهی بی اثر باشد

 يه تيریپ جوادی برم؟! -------> ..... (سانسور شد چون خصوصی بود )

و در اخر به جای لينک يا هر چی يه راهنمای ابتکاری بهتون ارائه ميدم برای اينکه ببينين يکی عاشقه يا نه...

ميرين از طرفی که تو نخشين میپرسين: حاضری تک و تنها بری کره ماه زندگی کنی؟! فکر کنم ۹۹.۹۹ ٪ ادما بگن نه!! بعد ميگين اگه يه نفر ديگه رو هم بتونی ببری چی؟! ۲ تايی با هم تک و تنها تو کره ماه؟! اگه گفت اره بدونين حالش بس زار است!!!

 و در اخر اخر يه جيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ به افتخار تعطيلی هر چند کوتاهه!!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢

زندگی خالی نيست!!

لااقل گوشه ای از مصيبت همه ما را لمس کرده است.چرا؟! مصيبت تنبيه نيست بلکه دعوتی به مبارزه است.

....................................................................................................................

نه می خواست بميرد نه ميخواست زنده بماند.هيچ چيز نمی خواست و نه عشقی داشت نه کينه ای نه ايمانی.اغلب سقفها فرو ريخته بود و غبار مرگ در شهر پاشيده شده بود.فرياد زد:((در کارهايت نشانی از عدالت نميبينم.قادر به تحمل درد و رنجی که به من تحميل کرده ای نيستم.خود را از زندگی من دور کن زيرا من هم ديگر ويرانه و اتش و گرد و غبارم....))

به ياد اورد زمانی که دست معشوقش را که زير اوار نيمه مدفون شده بود در دست گرفته بود و زمانی که او گفته بود:(( از اين پس روح من با همه چيزهايی که در اين دنيا ميشناختم در هم می اميزد.من دره هستم.مردمانی هستم که در کوچه ها راه ميروند من شهرم هستم...)) و او تصميم گرفت معشوقش را به زندگی بازگرداند...

بايد اجساد مردگان را از ميان ميبرد وگرنه طاعون شهر را فرا ميگرفت..جنازه ای را بر دوش گرفت و مشغول شد...زنی به او نزديک شد:

ــ چرا ميخواهی اين شهر محکوم را نجات دهی؟!

ــ تا نشان دهم ديگر گذشته ای وجود ندارد...و زن هم مشغول شد چون باور داشت که اينده ای وجود دارد...رفته فته به تعداد ياری کنندگان افزوده شد....

سرانجام اجساد را سوزاندند.بازماندگان به شعله های اتش خيره شده بودند گويی اتش خاطرات انها را نيز سوزانده بود.از اين پس فقط يا بازسازی ممکن بود و يا شکست..اکنون همه رويای مشترکی داشتن:بازسازی شهر و جز با شور و شوق اين ناممکن چگونه ممکن بود؟!؟!

به کودکان نگاه کرد که چگونه در کوچه های ويران شده می دويدند و بازی ميکردند..تنها کودکان هستند که بر حوادث غالب ميشوند چون گذشته ای ندارند..تنها چيز مهمشان زمان حال است

به پيرمردان نگاه کرد که  جوانيشان زا که با چين و چروک ها و برطرف شدن شبهه ها ناپديد شده بود با شور مبارزه باز يافته بودند و به زنان نگاه کرد که گرچه نمی توانستند درد يک از دست رفته را در قلب خود خاموش کنند اما می توانستند از به دست اوردن چيزی خوشحال شوند...

شهر بايد نابود می شد تا اينان نيرويی را که در وجودشان خفته بود بيدار کنند انان بهای سنگينی پرداختند تا زندگيشان تغيير کند....

و شهر بازسازی شد و انگاه سايه زنی را ديد که با غرور در شهر قدم ميزد و دانست همان زنی است که بسيار دوست ميداشت....

................................................................................................................

هر انسانی در زندگی خود شاهد مصيبتی ميشود.در اين لحظه است که خداوند او را به مبارزه می طلبد و از او می پرسد : چرا به يک زندگی کوتاه و پر از مشقت چنگ زده ای؟! مفهوم مبارزه تو چيست؟!

کسی که نتواند پاسخ دهد تسليم ميشود ولی کسی که به دنبال معنايی برای هستی است به اين نتيجه ميرسد که خداوند عادل نبوده است و انگاه جسورانه با سرنوشت ميجنگد.در اين زمان است که اتشی از اسمان فرود می ايد. اما اين اتش نمی کشد بلکه ديوارهای قديمی را ويران ميکند و به هر انسانی قابليت های حقيقی اش را باز ميدهد.

 بزدلان هرگز نميگذارنند اين اتش قلبشان را برافروزد و تنها خواستار بازگشت سريع اوضاع به حال اولند..در مقابل شجاعان هر انچه کهنه و قديمی است به اتش ميکشند و همه چيز را ترک ميکنند و پيش ميروند....

محصول مشترک ارزو و کوئيلو

................................................................................................................

 و در اخر اينکه::

زندگی خالی نيست

          مهربانی هست ,سيب هست, ايمان هست

         اری

تا شقايق هست زندگی بايد کرد

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٢

 

وای که چقدر ناخنام بلند شدن...چقدر اذيتم ميکنه..اصلا عادت ندارم...احساس ميکنم داره ميره تو گوشتم...اين دختره هم که قيچی رو براداشته برده...من ناخنگير دارم...حاج اقا هميشه با اون ناخناشو ميگرفت..اما من نميتونم..فقط با قيچی بلدم...خيلی بلند شده ناخنام....

دختر به پيرزن که همينطور تند و تند حرف ميزد نگاه ميکرد...نه که دندون هم نداشت تکلمش نامفهوم بود و تند تند حرف زدنش هم مزيد بر علت بود که دختر از هر ۵ تا جمله اش ۴ تاشو نفهمه و فقط در جوابش لبخند بزنه...البته چون هر جمله رو ۵ بار تکرار ميکرد در نهايت ميشد يه چيز کلی گرفت و گاهی هم جوابهايی داد که بی ربط نباشن...

ــ خب بذاريد من براتون بگيرم با ناخنگير

همين که دختر اين جمله رو گفت پيرزن ساکت شد.. با دهن باز و چشمهايی که ناباوری ازش ميباريد به دختر نگاه کرد...نگفت نه.... اگر دختر منصرف ميشد ؟!؟!

دختر اينو تو چشمای پيرزن ديد..لبخندی زد و گفت: ناخنگير کجاست؟

پيرزن بلند شد...به سختی خودش رو به صندوقچه کوچکش رسوند و ناخنگير رو دراورد و همونجا نشست...دختر دستهای پير و چروکيده پيرزن رو در دستای جوون و لطيفش گرفت و شروع کرد به گرفتن ناخنهای پيرزن..

 قلب پيرزن تند تند ميزد...چه احساسی داشت..لمس پوست لطيف و سفيد دستهای دختر با سرانگشتای ترک خورده اش .... به دختر نگاه ميکرد...ياد جوونيش افتاد..به دستهای سفيد و ظريفش  نگاه کرد...و بعد به دستهای خودش که روزگار روش چيزی جز ترک و لک به يادگار نگذاشته بود  با همين دستاش ۹ تا بچه بزرگ کرده بود و هنوزم بايد با همين دستاش و در عين بيجونی جون ميکند تا همون بچه ها گاهی احساساتی از خودشون بروز بدن.... چه احساسی داشت حس کردن محبت بلاعوض ...چه احساسی داشت......

و دختر چقدر از خودش بدش می امد...چقدر راحت بود مهربون بودن و چه راحت از مهربونی کردن امتناع ميکرد چقدر راحت ميتونست خوب باشه و خوب نبود

وقتی کارش تموم شد رفت جلوی اينه...به تصوير چشمای درشت و براق سياهش نگاهی کرد و دستی به پوست صافش کشيد..........بی اختيار ۲ قطره اشک از چشماش سرازير شد...ميدونست که يه روزی اثری از جوانی و زيباييش باقی نمی مونه....اما شايد يه چيزی باقی بمونه...شايد يه چيزی

................................................................................................................

من خيلی دختر پر رويی هستم که با اين وضع ... امدم اپديت کردم نه؟!؟! اما خب ۴ روز ديگه وبلاگم ۳ ماهه ميشه و خب چون فردای ۸ ام امتحان دارم و اون موقع نميتونستم بيام الان امدم و اپديت کردم  نميتونستم که ۳ ماهگی وبلاگمو تبريک نگم به خودم جون!!!

 اونايی که جنين پاس کردن...(که ايشالا گوش شيطون کر منم برم بهشون بپيوندم) اگر کتاب لانگمن رو خونده باشن و عکسای بچه های بيچاره ای که با انواع مشکلات مادرزادی به دنيا ميان رو ديده باشن حتما اين براشون جالبه...برای شکور جان ما هم حتما جالبه...سر کلاس مدام از تلاشهاش در اين راستا صحبت ميکنه!!!!

................................................................................................................

دومينگ سابينو عقيده داشت:((همه چيز هميشه به بهترين حال تغيير خواهد کرد.اگر اوضاع بر وفق مراد نيست علت ان است که هنوز به انتها نرسيده اند.))

دل خوش سيری چند؟! مگه نه؟؟

................................................................................................................

                                                    

بابت اين حادثه ای که پيش امده واقعا متاسفم... و خيلی متاسف تر از اينکه کاری از دستم برنمیاد...شايد  اينجوری بشه کاری کرد..اما من بازم نميتونم..اما هر کسی ميتونه  کمک کنه ....... چه ميدونم کار خدا هم عجيبه ها!!!! کلی زحمت بکش بيا به دنيا..کلی زحمت بکش بزرگ شو ادم؟! شو....اخرم اينجوری....خداست ديگه..کاريش نميشه کرد!!!

 ...............................................................................................................

 کلیپ و عکس درباره اين فاجعه به علاوه يه خبر باورنکردنی !!!!!!! (که البته خبره ربطی نداره به موضوع)

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ،۱۳۸٢

من حالم خوبه؟!؟!

۱: ديشب خواب پاستيل نوشابه ای ديدم...اما تا امدم بخورمش صبح شده بود و از خواب بيدار شدم...وقتی تو خوابام خواب خوراکی ميبينم و نميخورمشون خيليييييييييی عصبانی ميشم....ميدونين وقتی کوچولو بودم هميشه اون خوراکی که بيشتر دوستش داشتمو ذخيره ميکردم که اخر بخورم...اما الان اول خوبا رو سوا ميکنم....

۲::صبح ها که از خونه ميرم بيرون و پا به شهر عمله خيزمون ميذارم عمله های خوب و باوفا در رده های سنی ۱۴ تا ۹۴ سال تا دم دانشگاه اسکورتم ميکنن و با عمليات عمله ايشون اعم از عمله بازی...متلک...چشم چرونی و .... اسباب مزاحمت ايجاد ميکنن و شبم که از دانشگاه برميگردم بازم منو تنها نميذارن منم در يک روز تیپيکال همينطوری کله امو ميندازم پايين و ...اما امروز صبح چون امتحان داشتم و اخلاقم هاپويی بود زورم به يه جيقيلی رسيد و حسابی سرتپيش کردم ...يه چيزی هم کشف کردم اگه وقتی يکی داره چشم چرونی ميکنه کلتو مثل خانما بندازی پايين اون به کارش ادامه ميده اما اگه با شجاعت مستقيم تو چشمش نگاه کنی و جذبه نشون بدی زود خودشو جمع و جور ميکنه....

۳:::بازم انتظار پشت در سالن تشريح..بازم مرگ رو تجربه کردن...مردن از شدت استرس....نميدونم چرا من سر هيچ امتحانی استرس ندارم حتی سر کنکور..اما اين امتحان جسد....اخه با اون استاد بانوی هاپو....با اون قرنطينه کردن و ما رو مثل جانی ها چسبوندن به ديوار و برعکس وايسوندن  و ...ووووووووووووووووووووووووووی خدايا اين اندامم پاس شه من از شر اين امتحان خلاص شم...قول ميدم دختر خوبی بشم ديگه.... حالا داشته باشين من بيچاره چقدر زحمت کشيده بودم....اونوقت چی رو غلط دارم؟!؟! شاخه ماسکولار شريان پروفوندا براکئی رو با شاخه دلتوئيدش اشتباه گرفتم..... خيلی عالی بشم ديگه ۷ از ۱۰...ای خدااااااااااااا الهی اين جسدمون بميره...مرتيکه ورييشن!!!! البته غلطم ربطی به ورييشن نداره اما خب...جسد بی تربيتی بود

۴::::اولش خواستم صداشو در نيارم اما دفعه قبل که من جريان دزديمو گفتم هيچ کدومتون جز داداشی نفهميدين که من از خنگ هم خنگ ترم!!!!!!! بهتون گفتم که شماهام بشينين حرص بخورين که دست کمی از من ندارين!!!!

۵::::: اين مدت برای من اتفاقايی افتاد که هضمش احتياج به زمان و اعصاب داشت... دلم ميخواست بشينم گريه کنم تا حالم خوب بشه...اما وقت نداشتم...واسه همين گريه هامو save کرده بودم برای بعد امتحان اما الان هر کار ميکنم ديگه گريه ام نمياد....

۶:::::: چقدر از خودم بدم امده..........خدايا چرا شکنجه بزرگ شدن رو جزو قوانين طبيعت قرار دادی؟!؟! به جرم کدوم گناهم؟!؟! به جرم بودنم؟!؟!

۷::::::: ۵ شنبه هفته قبل نه قبلش هوا خيلی لاو بود..منم کلاس زبان داشتم...امتحانم داشتم و به همين خاطر زودی کلاسو دودر کرده بودم...تو فاصله ای که منتظر بابام بودم نه که کوچه تاريک بود و هوا لاو بود و مهتاب شب و بارون و خلوت دلخواسته...منم زدم زير اواز....بعد يهو ديدم تو يه ماشين ۴ تا پسر جوون نشستن دارن منو نگاه ميکنن که عينهو هنرپيشه های فيلم هندی سازمو کوک کردم....يادمه تو راه کلاس انگليسيمم يه کوچه مشابه بود که درواقع ميون بر خودم بود وقتی بعد ۶ سال ازگار امدن و رفتن بالاخره دوره اموزشيم تموم شد رفتم تو اون کوچه و رقصيدم اما يهو ديدم يکی داره از پنجره نگام ميکنه و اينجوری شده  به خدا هيچوقت اونجا هيچکی نبودا نميدونم چرا من اينقدر خوش شانسم!!!!!!! اما اين ۴ تا عين گنگسترا نگا ميکردن فقط عينک افتابی کم داشتن که بشن برادران گربه تو گوش مرواريد..يادتونه ژيژی و ژوژو؟!؟! البته خدا ميدونه اسم واقعيشون چيه؟!؟! نميدونم چرا اين اينگليسيها و اينا اسم خراشونو ميذارن خاکستری؟!؟! اسم روباهها روبی...اسم موشا موشی....چقدر فارسيشون خوبه نه؟!؟!

۸:::::::: تو اين مدت خيلی اذيتتون کردم..خيلی پرحرفی کردم...معذرت ميخوام...اما به هر حال امتحانام دارن شروع ميشن....يواش يواش وقتشه که تو کار وبلاگم وقفه بندازم...شايد گاهی اگه حرف سر دلم بمونه بيام بنويسم..اما تا بعد امتحانام ديگه نظمی درکار نيست....اگر دوستم دارين دعا کنين خوب بدم امتحانامو و کارام رديف بشه که بتونم بازم برگردم...و بازم مختونو بخورم...فعلا بابای

 راستيييييييييييييييی امروز واکسن زدم...تو بيمارستان دانشگاهمون..کی واکسن زد؟!؟! اقای قهوه ای !!!!!!!!!! البته الان که ديگه اون موهای بلند قهوه ايشو کوتاه کرده همچينم اسم بامسمی ای نيست....خنگم هست...وقتی داشتم استين مانتومو درست ميکردم کارته رو دادم برام نگه داره که من راحت استينمو درست کنم بعد برگشته ميگه نه امضاش کردم!!!!! کی خواست امضاش کنی حالا!؟!؟ تازه ميدونين داشت راجع به چی با همکاراش صحبت میکرد؟! درباره زنبه و کاسيکه و هانيکو و اينا!!!! خدا به داد مريضاش برسه!!!!!!!!

................................................................................................................

اگه وقت دارين داستانای اينجا رو بخونين خيلی قشنگن...از ما گفتن..

اينم يه کليپه درباره تفاوت ايتاليا با ساير کشورهای اروپايی که اين تفاوتها درباره ايرانم صدق مبکنه..بلندگوهاتونم روشن کنيد اهنگش خيلی خوشگله و صداهايی هم که اين گردولکی ها از خودشون درميارن خيلی بامزست

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

عشق/ازادی/وفاداری

چشمای مرغ عشقمو نگاه ميکنم...يه برق خاصی تو چشماشه که دوست ندارم...ازم دلخوره؟!؟! به من نگاه نميکنه..به ميله های قفسی که براش ساختم نگاه ميکنه...من نميدونم اخه يه مرغ عشق مگه چی ميخواد ؟!؟! ابش نميدم که ميدم..دونش نميدم که ميدم...يه دنيا دوستش ندارم که دارم...اخه نميفهمه که....

هی اسمون ابی رو نگاه ميکنه...هی دوست داره بره همه چيز رو تو دنيا ببينه...هی دوست داره بره تو بينهايت پرواز کنه اخه اون يه پرنده کوچولوه..عاشق پرواز.... اخه اون که نميدونه دنيا همش پستيه...اون که نميدونه اون بيرون همش خطره...اخه نمیفهمه که...اخه فقط يه پرنده کوچولوه...اخه نميدونه اگه نمیذارم بره فقط به خاطر اينه که خيلی خيلی دوستش دارم....

 اما مثل اينکه چاره ای نيست اخه اون يه پرنده است..بايد بپره....در قفس رو باز مبکنم...ازادش ميکنم....دور ميشه..نگاش ميکنم...اخه تو که نميدونی چه سخته....اگه طوريش بشه چی؟!؟! انگار نصف وجودم پر ميزنه و ميره....

صداشو ميشنوم...يعنی خودشه؟!؟!؟!....اره اره...برگشته...ميدونستم....ميدونستم که مرغ عشق هميشه برميگرده.... اخه اون يه پرنده کوچولوه...ميدونم که بدون وجود من نميتونه زندگی کنه....

تو هم عاشقی؟!؟! پس در قفس رو باز کن....اگر عشقت عشق باشه مطمئن باش برميگرده..اخه بدون تو نميتونه باشه.....

................................................................................................................

من دزدی بيش نيستم....شما ميدونستين که وبلاگ يک دزد بالفطره رو ميخونيد؟!؟! حالا وقتشه که من پرده از روی شخصيت واقعيم بردارم....۵شنبه که با تاکسی مسير هر روز رو ميرفتم وقتی طبق معمول ۲ تا ۵۰ تومنی به راننده دادم اقاهه دبه کرد و ۱۵۰ تومن خواست...منم يه ۲۰۰ تومنی دادم بهش و گفتم پس اون ۵۰ تومنيا رو لطف کنيد...بعد اقاهه خنگ يه ۱۰۰ تومنی و يه ۵۰ تومنی پس داد من هم خنگولتر از اقاهه همينجور پوله رو گرفتم و دوباره در دريای مکاشفه خويش مستغرق شدم..اما درست وسط کوچمون پی به جنايت خويش بردم....حالا بايد پوله رو بندازم تو گدا اهنی!!!!!!! من رياضی رو چند در صد زدم؟!؟!

.................................................................................................................

مردم می گويند:(( خوب به نظر می ايد ازادی انسان شامل انتخاب داغ بردگی توسط خود اوست.من ۸ ساعت در روز کار ميکنم و اگر ارتقا بگيرم بايد ۱۲ ساعت کار کنم.ازدواج کرده ام و حالا هيچ وقتی برای خود ندارم.به دنبال خدا ميگشتم و حالا بايد در جلسات دينی احتماعات و ساير مراسم مذهبی شرکت کنم.هر چه که در زندگی مهم است مانند عشق ..کار..ايمان و غيره همه باری سنگين و غيرقابل تحمل بر دوش ما ميشود.))

استاد ميگويد:(( تنها عشق ما را می رهاند.فقط عشق است که بردگی را به ازادی تبديل ميکند.))

اگر نتوانيم عشق بورزيم بهتر است همين جا توقف کنيم.مسيح گفت:((يک چشم کور باشد بهتر از ان است که کل جسم در تاريکی هلاک شود.))

گفتنش خوشايند نيست اما حقيقت دارد..

قابل توجه همه:: همه اين داستانای اخر متنام مال پائولو کوئيلو هستن...چون فکر کردم ميدونين هی ننوشتم اما مثل اينکه نميدونين؟!؟! من که هی اشاره ميکنم..؟

.................................................................................................................

 اينو خريدين؟!؟ همه ميگن جالبه!!!!!!!!! مثل اينکه اثر معکوس داشته!!!!!!! همه خوششون امده حالا ديگه همه اينجوری حرف ميزنن.ديگه با اينجوری حرف زدن حال نميکنم پس!!!!!!!!! اما از شما چه پنهون ديگه مگه حالا ميتونم مثل قبلاها راست راست حرف بزنم؟!؟!

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٢

زير گنبد کبود

يکی بود يکی نبود   زير گنبد کبود    کوچولو نشسته بود,غصه می خورد    مينشست گريه ميکرد دعا ميکرد    خدا رو صدا ميکرد   کی ميشه يه روز بياد در بزنه؟       درو با لنگر بزنه؟؟    تا اينکه يه روز    تق و تق و تق  درو زدن       کيه کيه در ميزنه؟ درو با لنگر ميزنه؟؟        منم همون!!       تويی؟!؟! همون؟!؟!!     من درو وا نميکنم    اخه چرا؟؟      اخه ديگه چطوری بشينم گريه کنم؟!؟        خدا رو صدا کنم؟!؟      واسه تو دعا کنم؟!؟!؟!

...................................................................................................................

 اين کوچولوهه ارزو هستش اونيم که ارزو ميکنه بهش برسه ارزوهاشن(فکر بد نکنين!!)

خداييش شما چقدر جرات دارين که از قالب هميشگيتون بياين بيرون؟؟؟ ولو به قيمت نرسيدن به روياهاتون؟؟؟

به نظرم اسونتره که ادم بشينه و غصه بخوره که حکمت خداوند اينگونه اقتضا نمود....تا اينکه پيلشو پاره کنه و بره دنبال ارزوهاش و پاشون بجنگه...حتی با خودش...

نميدونم بالاخره تونستم منظورمو برسونم يا بازم نـــه؟؟

................................................................................................................

از ۱۶ اذر چه خبر؟!؟ دانشگاه ما که سوت و کوره

امتحانمون افتاد ۴شنبه ديگه...يک اوضاع خفنيه...اون عکسه رو ديدين کره زمين مثل يه توپکه روش پر از ادمن؟!؟! اون صحنه رو داشته باشين اضافه بر اينکه ما رو سر و کول جنازهه در چندلايه قرار ميگييم نه فقط يک لايه!!!!!!!!!! خدا اخر عاقبت خودمون و مريضای بدبختمونو به خير کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هنوزم گرفتاری و درس و ايناس...بازم ميگما..من بی مرام نيستم!!!!!!!!!!! 

.................................................................................................................

اين مطلبم خيلی بيخود بود؟!؟!

الانه داشتم کتاب مبخوندم اين به نظرم جالب بود گفتم برای شمام بنويسم..::

استاد می گويد:((روح خداوند را که در ما وجود دارد می توان به پرده سينما تشبيه کرد.بر روی پرده صحنه های مختلف اجرا می شوند..گنج ها پيدا می شود..کشورهای دور کشف می شوند و...

نوع فيلم نمايشی مهم نيست.پرده يکی است.اگر اشکی و يا خونی ريخته شود مهم نيست زيرا هيچ چيز نمی تواند سفيدی پرده را لکه دار کند.

مانند پرده نمايش خداوند نيز در پشت همه رنج ها و خوشی های ما وجود دارد.وقتی فيلم ما به پايان رسيد همه ان را خواهيم ديد.))

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢

من کرم سبزم تو پيله خودم!!!

از همين ۱۱ شهريور که ۱۹ سالم شد مدام فکر ميکردم ۱۹ سالگی خيلی سن بيخوديه...يه جورايی بين ۱۸ سالگی و ۲۰ سالگی گمه!!!! ۱۸ سالگی برای من خيلی سن مهمی بود..ورود به دانشگاه ورود به دنيای جديدی بود که ادماش ديگه اون ادمای صاف و ساده و يکرنگ دبيرستان نبودن...شايدم همون ادما بودن اما تو محيط جديد خودشون رو اون خود واقعيشونو نشون دادن.....در هر حال از پارسال تا حالا خيلی دنيام ..ديدم.. عوض شد....انگار ادما با کاراشون سيلی ميزدن تو گوشم و از خواب خرگوشی بيدارم ميکردن!!!! بگذريم بابا......

۲۰ سالگی هم حتما خيلی سن باکلاسی بايد باشه....ادم وقتی ۲۰ سالش ميشه لابد خيلی ادم ميشه نه؟!؟!...

اما اين ۱۹ سالگی..........................

الان احساس ميکم اونجورام بيخود نيست....ميدونيد مثل چی ميمونه؟!؟!؟!

من يه کرم سبز کوچولو بودم...هی بزرگ شدم...هی بزرگ شدم...تا ديگه اينقدر بزرگ شدم که نميتونستم يه کرم سبز باقی بمونم....سرنوشت مثل همه کرمای ديگه منو مجبور کرد که دور خودم يه پيله بسازم و برم توش.....الان که ۱۹ سالمه توی اون پيله گير کردم......و منتظرم ببينم سرنوشت برام چه خوابی ديده

توی اين ۱۹ سال طی تغييراتی که کردم يه قالب واسه خودم ساختم و رفتم توش...حالا شما اسمشو بذارين شخصيت.....و اون شخصيت که من واسه خودم درست کردمه که به من ميگه که چه رفتارايی بايد بکنم و چه رفتارايی نه!!!

ميدونيد.دلم ميخواد....اين پيله رو پاره کنم و بشم يه پروانه......همون ارزويی که ارزومه که باشم....ديگه ازاد بشم از تو اين پيله تنگ و تاريک.....

اما ميدونيد؟!؟! خيلی سخته!!!! خيلی!!!!

................................................................................................................

اينم از اپديت..کلی مرام گذاشتم...الان اوضاعم جوريه که ۲ تا حموم رفتنمو يکی ميکنم...اما ديدم اگه الان اپديت نکنم حالا حالاها نميتونم.اين بود که اين چرت و پرتا رو نوشتم که عريضه خالی نمونه واسه اینکه دستخالی نرين يه داستان از کوئيلو چون درباره کرم سبزه مينويسم..البته مضمونش با نوشته من فرق داره اما خب بخونيد ديگه

................................................................................................................

به کرم سبز بينديش.اين موجود بيشتر عمر خود را روی زمين ميگذراند درحاليکه به پرندگان غبطه می خورد و از سرنوشت و ظاهر خود ازرده است.او با خود می انديشد :(( من مطرودترين موجود دنيا هستم.زشت و بدترکيب و محکوم به خزيدن روی خاک.))

اما يک روز (( مادر طبيعت)) از کرم خواست يک پيله بسازد کرم سبز وحشت زده شد زيرا هرگز قبلا پيله نساخته بود...او با خود انديشيد که حتما بايد گورش را اماده کند.پس اماده مرگ شد.

کرم سبز ازرده خاطر از زندگی که تا ان زمان داشته,زبان گله به خداوند گشود:((درست همان موقعی که به اوضاع عادت کرده بودم همين را هم از من گرفتی.))...در اوج نا اميدی خود را در پيله مدفون کرد و به انتظار مرگ نشست.چند روز بعد دريافت که به پروانه ای زيبا مبدل شده است.او ديگر می توانست به اسمان پرواز کند و همه تحسينش کنند.

اکنون او از معنای زندگی و تدبير او در شگفت است....

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٢

به مناسبت دو ماهگی!!!

اين که ميگن اين روزا زمانم برکتشو از دست داده پر بيراه نيست....به همين زودی شد دو ماه...اما من دلخورم....

اولش که به دوستم گفتم وبلاگ درست کردم ازم پرسيد که هدفم چيه..چون اين دوستم خيلی منطقيه سعی کردم براش دلايل منطقی بيارم...خب ميدونی...من ۷ ساله تو دفتر خاطراتم مينويسم....اما هيچکس نخوندتشون....دوست دارم از زاويه ديد ديگران هم به قضايا نگاه کنم و نظرشونو بدونم.....اما ته دلم ميخواستم تو اين دنيای مجازی خود واقعيمو..نيمه پنهان وجودمو نشون بدم....اخر خودم باشم....از اون قالبی که تو دنيای واقعيم واسه خودم درست کردم بيام بيرون و .............

اما الان ميبينم اينجام ادم اسايش نداره.....چه چيزا که ادم نميبينه و ادمو دلخور نميکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حيف که نميخوام بغرم وگرنه......

................................................................................................................

هنوزم اون صحنه يادمه...۳ سالم بود...تو ۵ سالت...اسباب بازيمو گرفته بودی تو دستت و تا ميومدم ازت بگيرم ميرفتی عقب..نه که مثل مامانم از راه رفتن من ذوق کنی....فکرتو ميخونم...ميخوای صدای جق جق کفشام دربياد...اون کفشای جق جقی سفيد....

................................................................................................................

من ۵ سالمه...تو ۷ سالت....دعوا ميکنيم....فکرتو ميخونم...ميدونی دستام ضعيفن ميگيريشون که موهاتو نکشم.....اما من گازت ميگيرم.....

................................................................................................................

من ۷ سالمه....تو ۹ سالت...روبروی هم نشستيم با چشمای شيطون سياهت نگاهم ميکنی...ميدونم تو دلت بهم چی ميگی.....ميخوای بريم يه سر به پروانه هايی که گرفتيم بزنيم ببينيم لای کتاب بزرگه خشک شدن يا نه....دور از چشم تو واسه پروانه ها گريه کردم اما ميدونم که جلوی تو نبايد کم بيارم وگرنه مثل اونباری که  با اون ملخ گنده سبزه رو ديوار زيرزمين روجون  ترسونديم اذيتم ميکنی و با اون شعر دخترا...پسرا..احساسات فمينيستی منو به غليان مياری....اما فکرتم ميخونم...يه برگ برنده تو دستای منه که هردومون ميدونيم...اگه به بابات پروانه ها رو بگم دعوات ميکنه..اما من که مثل تو نامرد نيستم....

................................................................................................................

من ۱۳ سالمه تو ۱۵ سالت...من خانمی شدم...خصوصيات ظاهريم تغيير کرده....ظرافت زنانه...حتی trick های زنانه رو هم بلدم...تو اما با اون صدای دورگه مسخرت ...با اون رفتارای احمقانت باعث ميشی از خودم چندشم بشه که يه روزی الگوی رفتارام تو بودی....شايد يادت نباشه اونباری که حتی سعی کردم مثل تو از رو جوب بپرم اما افتادم توش.....تو خيلی خری....و من تو بحران بلوغ گير افتادم...نه فقط از تو از همه پسرا متنفرم............................حتی حاضر نيستم فکرتو بخونم....تو هم که بدتر...لابد فکر ميکنی که خيلی مردی که حتی نگاهمم نميکنی!!!!!!!!!!!!!

................................................................................................................

من ۱۵ سالمه...تو ۱۷ سالت..زنگ درمونو ميزنی...ميام درو باز کنم...انتظار دارم مثل قديما چشم تو چشم بشيم...اما رنگ ابی پيرهنت جلوی چشممو ميگيره....با نگاهم از روی سينه و گردن و چونه و لب و دماغت ميام بالا تا بالاخره نگاهم با نگاهت گره ميخوره.....يه صدای مردونه از تو دهن تو ميگه سلام!!!!

روبروت نشستم.....تو چشمای سياه شيطونت يه برقی هست که چشممو ميزنه...اين برقو خوب ميشناسم...تو هر چشم ديگه ای که ميبيم نگاهمو ميدزدم...اما هيچوقت دوست ندارم جلوی تو کم بيارم...مقاومت ميکنم...لبخند محو رو لباتو ميبينم...فکرتو ميخونم....ياد اون باری افتادی که عروس بازی ميکرديم..من عروس بودم و تو داماد....با پاستلهای دختر داييم پشت چشممو سبز کرده بودم و با اسمارتيز لبامو سرخ...........وقتی عسلو گذاشتی تو دهنم گازت گرفتم تو هم عوضش گفتی که دستتو کرده بودی تو دماغت!!!!! اما ميدونستم که دروغ ميگی...چون هميشه انگشت اشاره رو ميکنن تو دماغ نه انگشت کوچيکه رو!!!!!

................................................................................................................

الان من ۱۹ سالمه..تو ۲۱ سالت....بازم روبروتم......نگاهت ميکنم.....استخونای صورتت يه حالت مردونه به قيافت دادن...بگی نگی جذاب شدی!!!! شايد سنگينی نگاهمو احساس ميکنی...برميگردی و بازم نگاهمون تلاقی ميکنه....زل ميزنم به چشمای سياهت...يه سد کار گذاشتی جلوشون....ديگه نميتونم برم تو عمقش تا برسم به دلت و تهشو بخونم......فقط يه چيزه که بينمون احساس ميکنم...................................................................................فاصله

................................................................................................................

هر چی ميکشم از دست توست!!!! تمام فکرمو به خودت مشغول کردی...شبهام رويای تو رو ميبينم.....بدبختم کردی..داغونم کردی....ای خدا چی ميشد من با اين تنها ميشدم.....دارم از دستت ديوونه ميشم....الهی دوباره بيفتی بميری ای جسد بوگندو که من از شر تو خلاص شم..........

بد اوضاعيه...يهو بهمون گفتن که اندام فوقانی رو حذفی امتحان ميگيرن..۱۰ نمره...هيچی حاليم نيست هنوز....کم دارم جن و پری امتحانای مختلف از دريچه ورمیپرن!! فرانسه شفاهی...فرانسه کتبی.....گرفتارم بدفرملطفا بهم نگين بيمعرفت!!! خواهشا درک کنيد...دعا هم همينطوراوضاع خيلی بديه اين امتحان جسد حالا براتون ميگم...فعلا ........

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

جن

همين يکشنبه که گذشت امده بودم وبگردی....تو يه سايت مسخره يه عکس پيدا کردم که ادعا ميکرد عکس يه جن واقعيه و يه جوون عکاس به دنبال صداهايی که از تو يه غار شنيده رفته اونجا و بعد که در اثر سکته قلبی مرده پليس دوربين همراهشو گرفته و عکس اين جنو که جوون تو لحظات اخر زندگيش گرفته ظاهر کرده.....

شروع کردم هرهر بهش خنديدن....اخه ادم وقتی جن ميبينه ۲ پا داره ۸ تا ديگه هم قرض ميگيره و دبدو که رفتی...حالا گيريم يارو قدرت فرارشو از دست داده چطوری ديگه عکس گرفته؟!؟! اونم ادم مشرف به موت....بعدم مگه جنا invisible  نيستن...؟؟؟؟؟؟

خلاصه بعد از کلی وبگردی خسته شدم و گرفتم خوابيدم....پادشاه سوم رو ميديم که صدای در اومد....حتما اهل بيت بودند ....کاش تو خونه تنها نبودم و يکی ديگه ميرفت درو واسشون باز ميکرد.....اه....بذار يه ذره حالا بمونن پشت در....يه غلت اينوری زدم يه غلت اونوری...چاره ای نبود بايد پا ميشدم و درو باز ميکردم.....

با کلی زحمت از جا پاشدم....درو باز کردم...اما...هيچکس نبود........ای مردم ازار.......اما بعد يک مدت که مشاعرم امد سرجاش و خواب از کلم پريد.............

من صدای درو تو خواب شنيده بودم نه؟!؟ اره...اره....اصلا يه حالتی بود خوابم......مثل همون بختکی که دوستم برام تعريف کرده بود.....کاملا احساس ميکنی بيداری اما در واقعيت خوابی!!! و همه اون حوادثی که  واقعی به نظر ميرسن خوابن....دوستم ميگفت تو اون حالت نميتونی تکون بخوری يا هر چی سعی ميکنی بيدار شی نميتونی.................................وااااااای...منم خيلی طول کشيد که بتونم بيدار شم و خودمو تکون بدم...اره................هی ميخواستم برم درو باز کنم هی نميتونستم پا شم..............................دوستم ميگفت بختک يه ربطايی به جن داره.......................................................................بيخيال بابا....اگه اون عکسه جنه.....منم کلوئوپاترايی بيش نيستم!!!!

خلاصه امدم برم به داد شکمم برسم که ديدم يه صداهايی از تو دستشويی مياد.....ياد اون فيلم هنديه افتادم که صدای اب از تو دستشويی ميامد بعد که يارو ميره شيرو ببنده يهو يه مرده از تو گور بلند شده جلوش سبز ميشه!!!! دلم ميخواست تيریپ ارتيستی و نترسی بذارم اما ديدم بيخيال حالا که ما تنهاييم و اين تيریپا واسمون اب و دون نميشه....نهايت يه ريزه اب هدر ميره ديگه...بهتر از روبرويی با موجودات ناشناخته است که!!!!!!!!!!

رفتم تو اتاقم و در قفل کردم....احساس کردم بهتره سر و صدا راه بندازم بلکه هم جنه بفهمه صاحب خونه خونست و بذاره بره...شروع کردم پيانو زدن که يهو صدای عطسه شنيدم...................تموم موهای بدنم راست شد......عجب جنی بودا....ميخواست بفهمونه که خب هستی که هستی  منم هستم.....ديگه نميتونستم پيانو بزنم اما سکوت بيشتر ميترسوندم...باعث ميشد هر صدايی رو بشنوم و از جا بپرم.....رفتم يه cd گذاشتم و صداشو بلند کردم و دوباره پريدم تو اتاق و درو قفل کردم.....شروع کردم به دعا خوندن....تمرکز نداشتم....ديدم نخونم بهتره ...ما که نميفهميم چی داريم ميگيم بدتر کفر بخونيم تو اين شرايط خدام با ما قهر کنه!!!! تو اين فکرا بودم که يهو صدای ضبط کم شد.....جن بی مرام ميخواست منو شکنجه روحی بده....

تنها راهی که به نظرم ميرسيد تلفن کردن به يکی بود و از تنهايی درامدن....اما بايد از تو اتاقم ميرفتم بيرون...اگه با جنه روبرو بشم چی؟!؟! اگه سکته قلبی کنم چی؟!؟! من هنوز خيلی کوچولوام!!!!!!!!!!!! اما چاره ای هم نبود.....هی به خودم قوت قلب ميدادم.....ارزو جون تو قهرمانی بيش نيستی!!!! تو خودت يه پا ارنولد فشرده ای!!!!!!!!!!!!!

بالاخره امدم بيرون...دويدم.....اما يه چيزی امد جلومو خوردم بهش......خودش بود..............................................جنه..................................................

چشمامو بسته بودم که نبينمش......اما نميتونستم هيچ کاری بکنم.......نه فرار کنم...نه ازش خواهش کنم که منو اذيت نکنه و ......

که يهو جنه با صدای بابام گفت:: چيه؟؟( پر رو فکر کرده من خنگولم و گول ميخورم...من که ميدونم جنا تقليد صدا بلدن...ميخواست من چشمامو باز کنم ببينمش سکته کنم.....)

گفت:: درو چرا باز نميکردی؟؟ مجبور شدم دوباره برم پايين از تو ماشين کليد بردارم....

يکی دو دقيقه طول کشيد تا قضايا رو اناليز کنم!!! پس چون خواب بودم بابا با کليد اومده بود تو و .................

................................................................................................................

ناپلئون جوان طی بمباران وحشيانه شهر تولون همچون نی در باد ميلرزيد.يک سرباز با مشاهده حال او به همقطارش گفت: اونو ببين داره از ترس ميميره!!

ناپلئون جواب داد:بله ميترسم اما از جنگ دست نمی کشم.اگه تو نصف ترس منو داشتی خيلی وقت پيش در رفته بودی....

................................................................................................................ 

ترس نشانه بزدلی نيست.اين ترس است که به ما اجازه ميدهد در برابر مشکلات زندگی شجاع و سرافراز باشيم.کسی که ترس را تجربه ميکند و عليرغم ان به جلو می رود بدون انکه به ترس اجازه هد او را بترساند سند شجاعتش را نشان داده است.اما انکه با مشکلات درمی افتد بدون انکه خطرات انرا در نظر گيرد تنها عدم مسئوليت خود را به اثبات می رساند.

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢

حرف!!!

دل من دير زمانيست که می پندارد :

دوستی نيز گليست!

 مثل نيلوفر و ناز

ساقه ترد لطيفی دارد

بی گمان سنگدل است انکه روا ميدارد.

جان اين شاخه نازک را دانسته بيازارد

در زمينی که ضمير من و توست

از نخستين ديدار

هر سخن هر رفتار

دانه هايی است که می افشانيم

برگ و باری است که می رويانيم....(فريدون مشيری)

.................................................................................................................

ميدونی امروز می خوام يه حرفی بزنم...شايد فکر کنی ميخوام بگم:

به نظر شما اين عدالته که طی يه زمان طولانی يه چيزی ايجاد بشه مثل يه رابطه دوستی..يه حس اعتماد..يه دلبستگی....بعد با يه حرف همه اون رابطه و....از بين بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگر به يه جام بلور که ساعتها روش کار شده يه تلنگر بزنی اونو در عرض يک ثانيه ميشکنی!!!! همه اينو ميدونن...اما اين عدالته؟؟؟؟

گاهی زدن يه حرف خيلی گرون تموم ميشه...اما خب نزدن يه حرفايی هم گرون تموم ميشه..بايد قيمت چيزارو در نظر گرفت نه؟!؟!

اما نه حرف من اين نيست

................................................................................................................

شايد فکر کنی ميخوام بگم:

تا حالا شده بشينی پای صحبت دوستات درباره يکی که يه زمانی دوستشون بوده...ببينی چه حرفايی پشت سرش ميگن؟!؟! در اينجور مواقع به من نه حس بدی نسبت به اين دوستا دست ميده....نه حس بدی به اون دوسته....فقط به اين فکر ميکنم که وقتی من بين اين دوستا نيستم...پشت سرم چه حرفايی ميزنن؟!؟!؟!

ما ادما اجتماعی زندگی ميکنيم تا بدی ها و خوبی های خودمونو تو اينه وجود ديگران ببينيم..و به فرشتمون اجازه بديم با لبهای ديگران حرفشو به ما بزنه....اما نمی

دونم چرا هميشه اين اتفاق پشت سر ادم ميفته....اخه اگه همه چيزم بذاری تو طبق اخلاص و بدی دست ادما ميشه بلای جونت....همه رو دفع ميکنی و هيچکس رو جذب نميکنی!!!!

اما نه!!! من اينم نميخوام بگم!!!!

................................................................................................................

 شايد فکر کنی ميخوام بگم

دلم برای اون دوسته میسوزه چون با تمام قلب و دل و جگر و قلوش باور داره که :

انسانيست وارسته...به صفات نيکو اراسته...از بديها گسسته...به خوبيها پيوسته

اما همه ميدونن که سراسرش وجودش خرده شيشه است و موذماری بيش نيست!!!از وقتی شناختمش رو نروم بود!! نه به خاطر وجود خودش !!به خاطر اينکه باعث ميشد فکر کنم نکنه منم دژخيم پلشتی بيش نيستم اما ديگران حرفی بهم نميزنن!!!

اما بازم نه!! اينم نمیخوام بگم

................................................................................................................

يعنی واقعا تا حالا نفهميدی چی ميخوام بگم؟!؟! پس متاسفم!!! تو دبيلی بيش نيستی!!! سرکاری ۵۰ تومن!!!

................................................................................................................

در شام اخر عيسی دو تن از حواريون را متهم ساخت زيرا هر دو مرتکب جنايتی شده بودند که عيسی پيشگويی کرده بود.

يهودا منظور مسيح را دريافت و به خود لعنت فرستاد.پيتر نيز بعد از سه بار انکار اعتقاداتش منظور مسيح را دريافت.اما در لحظه گمراه کننده پيتر منظور اصلی مسيح را دريافت و طلب بخشايش کرد و خوار و خفيف در گوشه ای نشست.

او ميتوانست خودکشی را انتخاب کند اما در عوض با ساير حواريون روبرو شد و گفت:بسيار خوب تا باقی بودن وجود انسان بر روی زمين خطای مرا بازگو کنيد اما بگذاريد ان را اصلاح کنم

پيتر فهميد که ((عشق)) ميبخشايد اما يهودا نادان باقی ماند.

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢

اگر بار گران بوديم رفتيم!!!!!!

لطفا اين متن رو نخونيد.......واسه اين که دست خالی نريد يه چيزی اون پايين مينويسم..برو بخون....(يا تو که بلدی...الکی کامنت بذار خوب بود...)

ميخوام تا جون دارم غرغر کنم......(هرگونه عواقب خوندن اين متن بر عهده خود شخص ميباشد)

 اولا که نگو چه لوسی!!! حالا يه سرمای ساده خورده ببين چه ميکنه!!!! خودت بيا بخور ببين چه خوشمزس!!! تازشم تو که دماغتو عمل نکردی نتونی وقتی سرما خوردی هی فين کنی!!!! شده تا حالا ارزوی زندگيت فين باشه؟؟؟؟

تازشم از پارسال تا حالا پتو نوام جونو استفاده نکرده بودم ...بعد اخرم سرما خوردم...بعد حالا تو دماغم همش پر از دماغه بايد وايسم بياد پايين تا من با نوک دستمال پاکش کنم...بعدشم ديشب عطسه کردم همه دماغا ريخت رو پتو جون نوم !!!

چته؟! چرا قيافتو اين ريختی ميکنی؟؟؟ من که بهت گفتم نخون!!! حقته!!!! فــــــضــــــــــول!!!!!!!!!

تازشم مامانم نسيت که برام سوپ درست کنه!!! تازشم هر چی بهشون ميگم برای من چيزايی بخرين که برای سرماخوردگی خوبه (مثلا زنگوله نمکی....رانی هلو.....پاستيل...و اسمارتيز..{البته اسمارتيز به طور غيرمستقيم خوبه چون رنگاوارنگه و برای روحيه مريض خوبه!!! تازه ميتونه تف بزنه بهش بعد بماله به لبش جای ماتيک که رنگ و روش باز شه!!!} ) هی بهم شير و نشاسته و ابجوش ليمو عسل و شلغم ميدن!!!!

تازشم تو که خير سرت!!! به تعداد انگشتای دستت دوستان (وبلاگی) دکتر نداری که دلت بسوزه!!!!!!!!!! يکی نيومد بگه خب ارزو جون دردت چيه..اين کارو بکن....همه نهايتا لطف کردن گفتن اميدواريم زود خوب بــشوی!!! (تازه خيلياشون نگفتن)بعدم اسم خودشونو ميذارن دکتر!!! (حالا ما نميگيم دوست!!!)

اينطوری اميدواری؟؟؟ مثل اونبار که اميدوار بودی امتحانمو خوب بدم...چرا همه اميدای شما برعکسه؟؟لطفا دعا نکنيد من زنده بمونم وگرنه سر و کارم با ملک الموته!!!!

تازشم دلم خنک شد................................اما با همتون قهرم

حالام که تيریپ غرغره اينم بگم که نپکم:: فکرشو بکن...صبح خواب ميمونی نميتونی روزه بگيری..بعد چون هميشه سر ايمونو دير ميرسی  قول ميدی اينبار به موقع برسی..بدو بدو با تيریپ شلنگ تخته...تخته گاز ميری دانشگاه ۴ تا پله يکی ميکنی که برسی و وقتی به موقع ميرسی ميبينی کلاس تشکيل نشده.... جالب!! اينه که فقط تو نميدونستی که کلاس ندارين..دست از پا درازتر ميری خونه ميبينی هيچ کس نيست کليد هم نداری....تو کل ساختمون هم فقط يکی از همسايه های فضول هست که ميدونی داره تصويرتو نگاه ميکنه اما هيچی نميگه....ميری تو خيابون قدم بزنی بلکه سرايدار نزول اجلال بفرمايند....چون شهر قشنگمون عمله خيزه عمله ها دنبالت ميکنن....با عمليات ضربتی از شرشون خلاص ميشی و برميگردی.... تو راه هی به همسايه فضوله فکر ميکنی:: الهی که اون پسر لوس ننرت بمونه پشت در بعد من فقط تو ساختمون باشم به اون ريش سوسوليش بخندم.....بعد هی فکر ميکنی ای کاش خانم ش خونه بود از توی پنجره خونش میپريدی تو فلاور باکس از تو پنجره خودتون ميومدی تو.....بعد يهو ميبينی خانم فضوله صدات ميکنه ميبرتت تو خونه هی تحويلت ميگيره...تو هی خجالت ميکشی....

از همينجام بگم حالا که من رفتنی شدم..اما هيچوقت نميبخشمتون....هيچگونه تيریپ ندامت پذيرفته نيست....

................................................................................................................

در روزگار قديم پادشاهی بر اسپانيا حکومت ميکرد که به دودمان خود بسيار ميباليد و بر ضعيفان بيرحم بود.

روزی پادشاه همراه با خدم و حشم خود از مزرعه ای در اراگون جايی که سالها پيش پدرش در نبردی کشته شده بود گذشت.در انجا به مردی مقدس برخورد که در ميان استخوانهای زيادی مشغول کاوش بود.

پادشاه از او پرسيد :انجا چه کار ميکنی؟

مرد پاسخ داد:اعليحضرتا!! وقتی شنيدم پادشاه اسپانيا در حال امدن به اينجاست تصميم گرفتم استخوانهای پدر شما را جدا کنم و به حضورتان نقديم کنم.اما عليرغم انکه خيلی جستجو کردم نتوانستم انها را بيابم زيرا مانند استخوانهای کشاورزان فقرا گدايان و بردگان است....

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢

داستان!!؟

پيرزن به سختی از جا بلند شد.کشون کشون و نفس نفس زنون خودشو رسوند به تلفن...نفسی تازه کرد و شروع کرد به گشتن دنبال شماره تلفن اون....ديگه حتی حافظش ياری نميکرد که شماره تلفن عزيزش رو هم از حفظ بگيره....۸۶ سالش بود..هر وقت ازش میپرسيدن راز اين طول عمرت چيه خنده نمکينشو تحويل ميداد و ميگفت: انتظار!!! اون اميدی که تو دلش به ديدن دوباره عزيزش داشت نفسو توی سينش ميکشيد...تو تمام دنيا همين يه پسرو داشت..و پسرش همه چيزش بود...فقط به خاطر وجود اون بود که سالهای سال شوهر بداخلاقش رو تحمل کرده بود....همون شوهری که بعد از ۱ سال زندگی مشترک سرش هوو اورده بود....فقط به خاطر اينکه سر يه سال بچه دار نشده بود....اما خودش هميشه که تعريف ميکرد ميگفت: بنازم کار خدا رو که بعد از يه سال هووم دختر زاييد و من اين گل پسرو...و دوباره سوگلی اقا شدم....

اهان..پيدا کردم!!!! با دست لرزون شماره رو گرفت..دلش تالاپ و تولوپ ميکرد..انگار يه قرن طول کشيد..گوشاشو که ديگه خوب نميشنيد تيز کرد....تا اينکه بالاخره صدای اون از پشت تلفن گفت:hello

 با شنيدن صدای اون گل از گلش شکفت..لثه های بی دندونشو به نمايش گذاشت و برق خوشحالی تو چهره اش پيدا شد..

سلام مادر...

سلام مادر جان چطوری؟؟؟

صدای تو رو که ميشنوم خوب ميشم...پسرم..گلم...تو خوبی مادر؟

مرسی

عزيزم..پس چرا به قولت عمل نميکنی؟؟؟ حالم خوش نيست اين روزا ميترسم اخرم بميرم و روی ماه تو رو دوباره نبينم....و گريه اش ميگيره!!

مادر جان من که قول دادم در اولين فرصت...

اخه اولين فرصت شايد به من وصال نده...

چشم چشم...همين فردا ميرم دنبال کارا خوبه؟؟

برق خوشحالی تو چشمای پيرزن درخشيد....اشکاشو با گوشه روسريش پاک کرد .....

................................................................................................................

کراواتشم صاف کرد....همه مدارک رو هم حاضر کرده بود..داشت از در ميرفت که تلفن زنگ زد::

سلام عزيزم...اوه نه امروز نميتونم...منم دلم برات تنگ شده عزيزم .....گوش کن عزيزم....الو؟ الو؟

گوشی رو پرت کرد رو مبل..دختره لوس ننر!!! موند سر دوراهی...دوباره کی حوصله داشت منت کشی اينو بکنه...دوباره تا يه ماه باهاش قهر ميکرد....خيله خوب..يه روز که هزار روز نميشد...فردا هم ميتونست بره سراغ کارای رفتنش..

روز بعد ماموريت داشت...روز بعد درگير بود...روز بعد.....

................................................................................................................

تلفن زنگ زد....با صدای خواب الود گفت: hello

پسر داييش با صدای لرزون گفت:: زود خودتو برسون.حال مادرت...و زد زير گريه....

نفهميد چه جوری فردا شد....چه جوری دنبال کاراش رفت و نفهميد چه جوری خودشو به ايران رسوند....انگار نه انگار که بعد از ۲۰ سال امده بود ايران...فقط به مادرش فکر ميکرد و اينکه به اون برسه....يکراست رفت بيمارستان....فاميل اونجا جمع بودن..از جلوی هر کی رد ميشد اون ميزد زير گريه تا رسيد به پسر داييش...گفت: همين پيش پای تو...و گريه...

باورش نميشد...يعنی اخرم نرسيده بود...رفت کنار مادرش...دستشو گرفت...خواهش کرد که چشماشو باز کنه..اما هيچ معجزه ای اتفاق نيفتاد......مادرش...تنها کسی که اونو به خاطر خودش دوست داشت...برای هميشه ترکش کرده بود.....مادرش به تنها ارزوش نرسيده بود.........

................................................................................................................

سلام...من مريض شدم...سرما خودگی و اينا.... تازه بايدم برم دانشگاه....

راستی به نظر شما اخر داستانای من تلخ نيست؟؟ شايد چون از روی واقعيت ميگيرمشون

راستی ديدين معتاد شدم؟؟؟

اين و  اينو هم چک کنيد...(ممنون از همونی که هميشه برای همه لينکای جالب ميفرسته)

 

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

ای بابا

اوف خدا....باز مهمون داريم....يه وقت فکر نکنين من مهموندوست نيستما...منتهاش ۲ تا جقله قراره بيان.....نميدونم چرا نميفهمن که من همسنشون نيستم؟!؟! انتظار دارن باهاشون خاله بازی و مغازه بازی و ....بکنم!!!

الانه که ازاده اينا رو بخونه بهم ميگه چرا خالی ميبندی؟!؟! اخه ازاده تنها کسيه که ميدونه من وقتی  جقله ها رو ميبرم تو اتاقم دور از چشم بابا ماماناشون چه رفتار قشنگی باهاشون ميکنم....اونم برای اينکه جقله ها نرن لوم بدن و ابروی خانوادگيمون نره به ياری ميشتابه و ..........ولی کسی که نميفهمه.....همه تو فاميل فکر ميکنن من عشق بچه جقله ام و هميشه جقله هاشونو ميريزن رو سرم.....منم که نامردی نميکنم.....ای حالشونو ميگيرم........ای حالشونو ميگيرم....اخه بيچاره ها بلانسبت انقدر خرن!!!!! ميذارمشون سر کار....همه چيو باور ميکنن.....

مثلا مامانشون ميگن غذای اين بچه رو بده بعد بچهه بد غذا بيده....بعد من ميذارمش سر کار:: ببين تو دهنتو بيشتر باز ميکنی يا روباه؟ تو يا کرگدن؟ تو يا اژدر مار؟؟؟ بعد بچهه هم رگ غیرتش گل ميکنه و همه غذاشو ميبلعه!!!!

اما دلمم ميسوزه...يه روزی خودمم خر بودم.......دفتر خاطراتمو که بررسی ميکنم گاهی از شدت حماقت اون وقتام گريم ميگيره.....

يه چيزی که يادم مياد (البته من خودم در کودکی و جوانی الحمد للاه رب العالمين دچار سندرم پسر زدگی بودم..)منتهاش يادمه دوست موستام حتی عاشق شخصيتای کارتونی ميشدن....و فال ميگرفتن که ببينن با لاوشون که عبارت بود از سااو سااو تو افسانه سه برادر...يوسوجی توی فوتباليستهای اريجينال...... سوباسا تو فوتباليستهای نيو.....بالاخره ميتون ازدواج کنن يا نه!!!!!!!

 حالا عناصر ذکور سواستفاده نکنن چون واقعيتی که هست اينه که معادله فهم و درک اغلب پسرا (جز اونايی که وبلاگ منو ميخونن) اينه:: y=a

( a مقدار ثابتيه که فرد به فرد تغيير ميکنه) درواقع اگه فيزيک يا رياضيتون خوب نيست اين يعنی که شيب اين نمودار ۰ هست ولی يک مقدار ثابت اوليه داره.....

منتهاش معادله خانمهای محترم: y=mx+c  اين يعنی خانما يک مقدار ثابت اوليه دارن اما نمودار فهمشون يک شيب مثبت داره که با گذشت زمان افزايش ميابه..برخلاف مال پسرا که در تمام عمر مقدار ثابتی داره

چيه؟!؟! ميگم جز اونايی که وبلاگ منو ميخونن!!!!

ااااااااااا؟؟ زنگ ميزنن........وای خداااااااااااااااا.باز مامان بازی.....

................................................................................................................

داستانی وجود دارد که در ان پليکانی در يک زمستان سخت از گوشت خود جوجه هايش را تغذيه کرد و هنگامی که عاقبت از شدت ضعف جان داد يکی از جوجه هايش به ديگری گفت: بالاخره خلاص شديم!! از خوردن غذای تکراری انهم هر روزخسته شده بودم..

 ...............................................................................................................

چرا ديگه نميتونم بيام تو وبلاگ خودم؟! مشکل از کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢