عيد شما مبارک

                     دمب شما ۳ چارک

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢


 

دارم ميرم سمت دانشگاه ترم جديده و يه جورايی هم پروتون بازی و بچه مثبتی زير زبونم بايد بگم؟! يا لای دندونم؟! چه می دونم يه جايی تو دهنم مزه کرده و تو حس خوب خودمم که يهو يه جقله بهم يه متلکی ميگه که بايد بهش فکر کنم تا بفهمم يعنی چی!!!! بهش ميگم بچه تو بزرگ شی می خوای چی بشی؟!؟!؟ سينه اشو ميده جلو و ميگه: می خوام شارلاتان بشم...نمی دونم بخندم يا گريه کنم!!!

ياد بچگی خودم ميفتم... اينکه بزرگتر برام چه مفهومی داشت...وقتی يکی از شاگردای بزرگتر مدرسه رو ميديدم براش چه احترامی قائل بودم...اما وقتی خودم کنکور قبول شده بودم و رفته بودم راهنماييم برای ديدن معلمام بچه جقلای راهنمايی به شيرينی تو دستم هم متلک ميگفتند چه برسه به خودم..يا تو دبيرستان که يه بار سوار اتوبوس شده بودم ...اصلا دوست ندارم به خاطر بيارم...

می رسم به دانشگاه...به قيافه های اجق وجق ادمای دور و برم نگاه ميکنم و فکر ميکنم چرا مريضا که اين پسرا رو با موی بلند ژل اندود  ميبينن يا اون دخترا رو با ارايشای خفنشون, فرار رو به قرار ترجيح نميدن!!!؟؟؟؟

می رسم به پله ها و يکی از پرستاری ها رو ميبينم که با ۱۳۶۵۴ جور کرشمه داره از طرف واحد برادران مياد تو دانشکده ما که بره تو دستشويی مقنعشو درست کنه و از اون طرف نگاهم ميفته به برادران که هر کدوم همراه يه لبخند عاقل اندر سفيه با نگاه تمسخر اميز دارن دنبالش ميکنن و حالا ديگه دستم امده اين ژست مردونشونه تو جمع دوستانشون و اگر هر کدوم با طرف تنها بودن سکه از روی ديگه اش ميفتاد....

ميرسم به کلاسمون..استاد با صدای يکنواخت داره مثلا درس ميده و هر از گاهی نگاهی به ساعتش ميکنه و دانشجوها هم که مسلما ديگه دانش اموز نيستند که بهشون درسی اموخته بشه بلکه دانشجو هستند که بايد درس را بجويند در گوش هم پچ پچ ميکنن...

 يه زمانی خيلی به اين فکر ميکردم که چرا جی جی دماغ برعکس همه چيزای ديگه تو سرما يخ نمی زنه و بدتر راه ميفته پايين..حالا دارم فکر ميکنم چرا ادم هر چی چشمش بازتر ميشه دنيا رو کدرتر ميبينه؟!؟!

کلاس تموم شده و دارم برميگردم خونه حالم گرفته است اما يهو صدای يه بچه توجهمو جلب ميکنه يه دينقيله که از شدت خوشی تاب سواری شيهه کشيده...اينقدر تو خودم غرقم که گاهی يادم ميبره از اين نعمت برخوردارم که هر روز موقع برگشتن از دانشگاه از وسط پارک رد ميشم...صدای خوشگل بچهه يادم انداخت که هرقدرم باغ پر باشه از مور و ملخ چون باغه هميشه گلهای خوشگل داره

در کنار همه کسايی  که احترام براشون کلمه ايه بدون مصداق خارجی هنوز کسانی هستند که احترام ميذارن و محترمن..درکنار پرستارايی که برای انجام وظيفه اشون ليست مايحتاجشونو ميدن دست بيمارا هستن فرشته هايی که مايحتاج مريضاشونو تامين ميکنن و در کنار دکترايی که....بسه بابا انشا شد!!!!!!!!!

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢


 

برای بار nام با انگشتام حساب می کنم...۱ ,۲ ,۳ ...۲۰ ... اين بهاری که مياد ۲۰ امين بهار زندگی منه ...شايد برای يه ادم لوس بی احساس اين معنيش فقط اين باشه که من تا حالا ۲۰ بار سوار بر مرکب زمين (؟) دور خورشيد گشتم...اما تو دل من يه احساسی رو زنده می کنه عين جوونه زدن يه برگ کوچيک سبز خوشرنگ رو يه ساقه ظريف...مثل سبز شدن سبزه های عيد ...

خب ادامه خونه تکونيم:قبلش بگم که تيریپ ادبی بخش پايين از من نبود..مگه تابلو نبود که مال من نبود؟!؟!

تيریپ اخلاق ۱ : موقع زمانبندی کلاسای عملی کلی ضجه زده بودم پيش نماينده خانم که ساعتای کلاس منو بذاره پشت سر هم... اما منو انداخته بود ساعت ۴ بعد از ظهر!! بعدش بهش گفتم چرا همچين کردی ؟؟گفت: چون بقيه بچه ها اين ساعت کلاسای خارج از دانشگاه دارن مثلا همين دوست خودت!!!! (دوست من اساسا کلاسای خارج از دانشگاه نداره ها!!) بهش گفتم خب اگه منم دروغ ميگفتم که کلاس دارم چی؟!؟ گفت فرض بر راستگويی مردمه!!!! منم رفتم تو حياط و همينجور داشتم هم به خودم بد و بيراه ميگفتم که لال شی که ۲ کلمه دروغ نگفتی..هم واسه خودم تنها ماندم و باور کن تنها ماندی دلا رو می خوندم ..و هم فکر می کردم که کاش هنوز ترم ۱ بود که اب و هوای دانشگاه واسم جذاب بود و ۲ ساعت علافی زياد سخت نمی نمود که به ناگاه دوستم  امد و کشون کشون منو برد تو ازمايشگاه و گفت ساعت کلاست عوض شده!!!!!!!! شما هم راستی پيشه کنيد تا عافيت نصيبتان گردد

  تيریپ اخلاق ۲: من در تلاشهای بشری خودم واسه عوض شدن ساعات کلاسام داشتم پيش مسئول ازمايشگاه پشت سر نماينده خانم صفحه می ذاشتم که بعله!! ادم با پرزيدنت بخواد گفتمان کنه راحت تره تا با اين نماينده!! که يهو يکی از پشت سرم گفت: ارزو اينقد شلوغش نکن!!! من تعجب کردم که کيه که از اون نماينده خانم مردمی طرفداری ميکنه؟!؟ حتما از گروه های فشاره!!! بعد برگشتم ديدم شخص شخيص خودشههههه ااااااااااا <----- جيغ  خلاصه که وقتی پشت سر يکی حرف می زنيد مواظب پشت سرتون باشين

تيریپ اخلاق ۳:شما از اينکه جلوتون پشت سر يکی ديگه حرف بزنن بدتون مياد؟!؟! پس می تونين وقتی اون دو نفر با هم روبرو شدن طرف بد گوينده رو لو بدين..اينجوری اون ادمه ياد ميگيره ديگه جلوی شما از کسی بد نگه...اما من به شخصه از همين جا اعلام می کنم شهامت چنين کاری رو ندارم

خيلی زياد شد؟!؟! فقط يکی ديگه..نه ۲تا..نه ۳ تا

تيریپ تعجب:ادما عجيبن!!! برای هر کسی بيشتر سر و دست بشکنی راحت تر دلت رو ميشکنه اما برای کسی که دلشونو می شکنه راحت سر و دست ميشکنن

تيریپ ندامت:اون موقعی که من داشتم از کرم سبز و پيله اش حرف ميزدم اشتباه بزرگی کردم..دگرديسی يه کرم سبز زشت به يه پروانه خوشگل رو همه باور دارن!! اما کی اصلاح يه ادم بد رو باور ميکنه؟! عين همون زخمه است که اگرم خوب شه جاش می مونه...کاش قبل از اين که گل خام وجودمو بذارم تو کوره زندگی بهش درست حسابی شکل داده بودم...احساس ميکنم ديگه درست بشو نيست..اگرم بشه کسی باور نداره..من هر روز تغيير ميکنم اما کيه که منو جديد ببينه؟!؟!

تيریپ (aah):ااااه!! واقعا که دنيای خيلی متوسطيه

تيریپ حلاليت:من زبونم تند و تيزه گاهی...گاهی خيلی رکم...گاهی هم غرورم نمی ذاره واقعيت چيزی که تو دلم هستو رو کنم...نمی دونم چرا... شايد خود درگيری يا هرچيز ديگه...اميدوارم قبل از اينکه از اينم ديرتر شه ياد بگيرم چه جوری از زبونم درست استفاده کنم در هر حال اگه چيز بدی از من شنيدين من هيچوقت منظوری نداشتم..دلم کوچيکه ها!! در استانه سال نو ببخشيد يه جورايی

................................................................................................................

مناجات درختان را هنگام سحر

   رقص گل يـــــــــخ را با بـــــــــــــاد

     نفس پاک شقايق را در سينه کوه

         صحبت چلچله ها را با صبـــــــــــح

               نبض پاينده هستی را در گندم زار

                     گردش رنگ و طراوت را در گونه گل..(فريدون مشيری)

                             می شنويــــــــد؟! می بينيـــــد؟!

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢


 

سلام

اين روزا احساسات من همشون با هم مخلوط شدن...احساسات بهارانه, ماهی قرمزی و سمنو با نذری های تاسوعا عاشورا...البته الان ديگه داره تموم ميشه...محرم ۱۰ روز اولش جديه

با خونه تکونی چطورين؟!؟ من که ناخن انگشت پولکسم شکسته و سر انگشتای ديجيتی مينيمی و انولاريسم هم اوخ شده اما اتاق تکونيم بانمک بود چون يه کيف پول که ۳ سال پيش فکر ميکردم گم شده تو کيف دبيرستانم پيدا کردم که توش ۲۷۰۰ تومن پول بود!!! ديگه پولدار شدم من !!!!!!!!! تازشم...ازاده جون متن من تموم شد و ادامه نداره------->

اره تازشم يه گل سره بود من هی به ازاده افترا و بهتان ميبستم که تو گمش کردی بعد تو کشوی گل سرای خودم پيداش کردم

در هر حال از اونجا که من سوژه خاصی برای نوشتن ندارم و در عين حال ميدونم که دوستان نمی تونن دوری منو تاب اورند تصميم گرفتم ذهن تکونی انجام بدم و چيز ريزه هايی که می خواستم بگم و نگفتم رو بگم:

تيریپ ادبی::باران نمی شوم تا بگويی: باچه خفتی خود را به شيشه می کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهی بيندازم. ابر می شوم که از نگرانی يک روز بارانی هر روز پنجره را بگشايی و مرا در اسمان نگاه کنی

تيریپ گلايه: وقتی بهت گفتم می خوام برم, با تمام وجودم می خواستم که بمونم! کافی بود بگی: بمون.اما گفتی: اگه می خوای بری برو!!! عزيزم تو خيلی ... هستی که هيچ وقت نفهميدی من نمی خوام که بخوام که بمونم!! می خوام تو بخوای که بمونم!! فهميدن اين اينقدر سخت بود؟!

تيریپ عصبانيت:خانمه فضول فضول تو تاکسی نشسته می پرسه خب سال چندی؟! منم سر به زيرانه و متواضعانه ميگم: دوم!!! يه نگاه می کنه ميگه: دبيرستان يا راهنمايی؟!؟!....بعد دوباره سوار تاکسی ميشم رانندهه ميگه مگه مدرستون سرويس نداره؟!؟!!؟! شيطونه ميگه بزنم تو پوز هر چی ادم فضوله ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

تيریپ جواتی:بهت گفتم عشق از نظر من ابيه.. رنگ صداقت, پاکی و ارامش و تو هم ابی زندگی من بودی...از نظر تو, عشق اما قرمز بود. رنگ شور و حرارت و هيجان...نمی دونم من قرمز زندگی تو بودم يا نه؟! اما خوشحالم که هر کسی عشق رو يه رنگی می بينه

تيریپ بچه پررو: امان از دست اون ادم بدجنسی که اينو واسه من فرستاد!!! افتاده تو دهنم بدفرم!! رو گوشی موبايلمم ضبط کردم!!! اعصاب همه رو خرد کردم!!! لطفا فی الفور يکی ديگه بفرست که اثر اينو از بين ببره!!!

.......ادامه دارد

................................................................................................................

۲ تا توصيه ايمنی هم برای دم عيدی دارم...

۱: اگه شما هم مثل من مجبوريد دم عيدی برای از داييتون گرفته تا برادر زاده خاله بزرگی نوه کوچيکه داماد پسرخاله نوه عمه پدرتون از طرف از مامان و باباتون تا نوه دايی برادر پسر خاله عمو کوچيکيتون, ايميل و تبريک بفرستين حواستون باشه خواستين جای مامانتون به پسر دايی فرنگيتون بنويسين(( پدرسوخته)) ننويسين burnt father ....همون pedarsookhteh با کلاس تره

۲:: وقتی حدود ۲ يا ۳ ساعت جلوی يک سری مهمون خيلی با پرنسیپ کلی افه خانمی و وقار امدين و  بودين.... قبل از حصول اطمينان کامل از تشريف بردن اونا نريد سراغ خوراکی ها چون ممکنه همينطور که يه دستتون خياره يکيش سيب تو دهنتونم پر از اجيل و شيرينيه يهو برگردين ببينيد مهمون با اتيکته يه چيزيشو جا گذاشته و داره بر و بر شما رو نگاه ميکنه و باورش نميشه شما همون  باشين

................................................................................................................

بهاره ها!!!! چشمهاتونو شستين؟! جور ديگر بايد ديدها 

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢


 

راستش دوستم برام يه داستان واقعی تعريف کرده بود که بر اساس اون من يه داستان يک متری نوشته بودم... خلاصه اش اينه که:

يه ادمی پيش خودش فکر کرده بوده کسی چه ميدونه؟شايد همين کليک بی هدف روی ايدی يه ادم, همون اتفاق ساده ای باشه که منو به گمشده ام ميرسونه...و اتفاقا يکی رو هم پيدا ميکنه که همه شرايطش جور بوده....یواش يواش دل در گرو مهر او می نهه و وقتی که پای نت ازش می خواد که ادرسشو بهش بده که بره واسه خواستگاری متوجه ميشه که اونم مثل خودش پسر بوده و تمام اين مدت اونو سر کار گذاشته بوده.....

متن من حاضر بود... اما درست قبل از اينکه رو دکمه بفرست کليک کنم به دنيای واقعی فکر کردم..دنيايی که توش ديگه نميشه به نگاه چشمها برای تشخيص راست و دروغ احساسات...به تماس دستها برای لمس احساسات...و به اهنگ صدا برای تعيین عمق احساسات اعتماد کرد.... اونوقت ادم چه انتظاری داره از دنيای مجازی ای که نه برق چشمی هست...نه گرمی دستی...و نه لرزش صدايی؟!؟!؟!

ايراد از مجازی بودن دنيای اينترنته يا مجازی شدن احساسات ما ادما؟!؟!

خلاصه که ايراد از هر چی هست از شر خوندن مطلب کيلومتری من خلاص شديد!!!!

 ...............................................................................................................

نگاهم کرد    پنداشتم که دوستم دارد

نگاهم کرد    فراوان واژه عشق از نگاهش خواندم

نگاهم کرد    دلم را اسير نگاهش کردم

نگاهم کرد     ولی افسوس بعدها فهميدم فقط نگاهم کرد

 

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢


 

چرا هميشه کوچيکترين مسائل ممکن بزرگترين تحولات زندگی منو به وجود ميارن؟!؟!

 

ورود به دانشگاه برای خيلی از دوستای من, يه حادثه بزرگ و مهم بود که بهشون حس بزرگ شدن داده بود...اما من, برعکس, همون روز  اول که رفتم دانشگاه اول از همه متلک يه سال بالايی که گفت:براتون جشن شکوفه ها بگيريم؟ و بعدش ديدن نگرانی های بچگانه خودم که اصلا نمی گم چی ها بود احساس کوچولو بودن کردم

حتی يه بار که با دوستامون رفته بوديم ناهار بخوريم ۲ تاشون غرغر می کردن که وقتی خواستن برن برای بافت شناسی عملی دفتر نقاشی بخرن مجبور شدن بگن برای خواهر برادر کوچيکمون می خوايم نه برای خودمونا....و اين در حالی بود که من می رفتم تو بقالی می گفتم اقا لطفا ۲ تا بستنی پلنگ صورتی ای بديد!! حتی يه بار از اقاهه پرسيدم از اون يخمک ها که روش عکس خرس داشت ديگه نيست؟! بعد اقاهه رفته واسم يه يخمک اورده که سرش خرس داشت بعدم مثل ارشميدس با اشاره به خرسه جيع ميزد :يافتم, يافتم!!!..انگار اقاهه خيال کرده بوده من عاشق چشم و ابروی خرس رو يخمکهام!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما اما اما اما يه چيز کوچولو باعث شد که من يه بار ديگه احساس کنم بزرگ شدم

۵ شنبه که مهمون داشتيم يکی از جيقيلای حاضر در مجلس امد تو اشپزخونه بهم گفت:: خاله ميشه يه ليوان اب بهم بدی؟! يه حس قشنگ بزرگ شدنی واسه من تو اون خاله گفتن اين جزقل بود که همينجور چيليک چيليک نگاهش کردم و بيچاره دوباره مجبور شد جمله اش رو تکرار کنه...البته بگم تا حالا فنچولکچه های زيادی بهم گفتن خاله.... اما اين فينگيلی ,۱۲ سالشه برای همين من جوگير شدم!!!!!!!!!!!!

جالب اينه که درست قبل از امدن مهمونا داشتم به جون ازاده غر ميزدم که حوصله جيقيلا رو ندارم و ازاده هم گفت:خيلی کوچولويی!! يعنی واقعا احساس ميکنی هنوز تو سنی هستی که با فنتل ها بازی کنی؟!؟!اما من بازم احساس بزرگی نکردم چون همين ديروزش با نيکی قرق بازی کرده بودم (همون گرگ بازی به زبان دختر دايی بنده)

خلاصه بگما....من بزرگ شدم....به اندازه يه خاله خانم....

................................................................................................................

استاد ميگويد ((علايم در جلو ماست تا به ما بياموزد چگونه به بهترين وجه عمل کنيم.اما بسياری از مواقع می کوشيم تا ان علايم را طوری تحريف کنيم که با انچه که ازابتدا می خواستيم انجام دهيم و کلا با خواسته ما موافق باشد))

  
نویسنده : ارزو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢